تقصیر دلم نیست زبان تاب ندارد

تقصیر دو چشمیست زغم خواب ندارد
گفتی زچه بنشسته به خون چشم خمارت
گفتم زعطش دیده دگر آب ندارد
شبهای زیادیست که گم گشته دل من
چون شام سیاهیست که مهتاب ندارد
بسیار خورم خون دل از دست تو ساقی
این میکده انگار می ناب ندارد

خجلت کشم ار باز شوی خیره به چشمم

صد حیف ز تصویر تو چون قاب ندارد
دانم که کسی محرم این راز نباشد
تقصیر دلم نیست زبان تاب ندارد

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group