هرچه کردم دوش آرامش کنم دل را نشد
سیل اشکم موج میزد کمتر از دریا نشد
با خود از جور تو گفتم کاش پایانش دهی
طاقت از حد شد ولی شام غمت فردا نشد
گاه گاهی شادیت را هم به جان من نشان
این همه غم ها که دادی در دل من جا نشد
ریخت از چشمم سرشک و آه از دل پرکشید
باز هم از پا نشستم آتش از جان پا نشد
باز کردی رو به روی هرکه جز من بی وفا
سهم عاشق از نگاهت قطره از دریا نشد
در خیالم تا سحر سر میزدم بر هر دلی
با دل تنگم چه سازم هرچه کردم وا نشد
(مهرماه 1391)
