بسم الله الرحمن الرحیم
سه ساله بود که رسالتی بزرگ بر دوش گرفت و دوشادوش دیگر اسیران عشق و اخلاص ندای مظلومیت حسین را سر داد. می خواست غربت بابای خویش را فریاد کشد اما گرسنگی و سختی راهِ بیابان خشک و بی رحم، توانی برایش باقی نگذاشته بود. می خواست تنهائی بابا را ضجه کند اما تشنگی حنجره اش را بی جان کرده بود. اما می بایست کاری می کرد! مگر می توان ندای مظلومیت بابا حسین را شنید و ساکت ماند؟! مگر می شود تا کربلا آمد و کاری نکرد؟!
باید بابا را و خون سرخش را یاری می کرد! باید جرعه ای از غم های عمه را سر می کشید! باید خمیدگی قامت عمه را تجربه می کرد! اصلا مگر دخترها بابائی نیستند؟ و مگر رقیه از همه بابائی تر نیست؟! پس چگونه پیکر بابا میان بیابانها افتاده باشد و او خاموش بماند؟ و چگونه ظالمان خنده مستانه سر دهند و او نظاره گر باشد؟! نه رقیه باید کاری می کرد!
با خود اندیشه ای کرد و در دلش چنین نجوا کرد: آیا حالا که من به دنبال بابا تا کربلا و میان این همه بلا آمده ام؛ بابا هم به دنبالم خواهد آمد؟! و باز شیرین زبانانه تر گفت: آیا بابا هنوز مرا دوست دارد؟! مگر بابا رقیه اش را از یاد می برد؟! نه باورم نمی شود! حتما بابا هم در فکر و خیال من سیر می کند، هرچند سرش روی نیزه ها مسیر کوفه و شام را در می نوردد...
نیمه های شب بود...از ضعف و درد و غصه از هوش رفته بود؛ پیکر نحیفش از ناقه بر زمین افتاد و در دل بیابان سکنی گزید؛ استخوانهایش درد را شکست داده بود و آرام نام نورانی بابا را در دل شب زمزمه می کرد تا چراغ روشن شام تارش شود.
بابا هم که تنش میان صحرا و سرش بر روی نیزه ها آواره دیار غربت گشته، دلش سخت هوای رقیه کرده؛ مگر حسین می تواند بدون رقیه سفرش را ادامه دهد؟! خودش به او قول داده بود تا بهشت با هم خواهند رفت و اصلا رقیه را آورده بود مهمانی!
یکی از حرامی ها که عهده دار نیزه ای است که سر مبارک حسین بر آن قرار گرفته، برای لحظاتی نیزه را در زمین فرو می کند تا لختی استراحت کند؛ دقایقی نگذشته که قصد رفتن می کند اما هرچه می کند نیزه از زمین خارج نمی شود! دیگر همراهان شیطانی اش را به یاری می خواند اما بی فایده است! نیزه قصد همراهی ندارد! به ناچار دست به دامان خورشید کاروان می شوند و آقای ساجدان می فرماید: دلبندی از ما میان صحرا افتاده و تا او به ما ملحق نشود سر مبارک پدرم اذن حرکت نخواهد داد! ببینید نگاهش به کدام سو است تا دردانه اش را در آن حوالی بیابید...

آری این بار بابا به دنبال رقیه آمده است و چون پایی برای آمدن و دستی برای نوازش ندارد، عمه را فرستاده تا رقیه را در آغوش بگیرد...و حالا رقیه خوشحال است و پیروز در عشق بازی با بهترین بابای عالم!
طعم شیرین همراهی بابا، بوی بهشتی را به مشامش رسانده که طاقتش را تمام کرده است! مدام بهانه بابا را می گیرد و در دل، خوب می داند که باز هم بابا خواهد آمد؛ هرچند که پای آمدن ندارد و بدنش میان بیابان گرم کربلا بر زمین جا مانده است!
رقیه خوب می داند که بابا خواهد آمد و دردهایش را درمان و تنهائی اش را مونس خواهد گشت! پس بهانه ی بابا بهترین شیوه ناز فروختن است به حسین! باید دلش را بیش از قبل شیدا کند!
به سختی خواب چشمان قشنگش را ربوده؛ بابا با لبخندی زیبا به سویش می آید و بوی بهشتی بابا هوای پرواز تا بی نهایت را در وجود نازنینش می دواند... آغوش کوچکش را باز کرده تا بابا را میهمان کند و از شوق، نام بابا را شیرین زبانانه می برد!
قلب کوچک رقیه سخت به تپش افتاده! و با خود چنین نجوا می کند: حالا که بابا آمده دیگر نمی گذارم مرا تنها رها کند! دیگر نمی گذارم بی من به سفر برود! اصلا نمی گذارم باز درندگان، قصد جانش را کنند! این بار خودم با بابا همراه می شوم و تا آن سوی دنیا و تا بهشت هم پا و همراهش خواهم شد!
حالا دیگر نجوای کودکانه جایش را به صدای خسته ای داده که بی امان بابا را می خواند! و آنقدر بابا! بابا! می گوید تا شاید بابا هم او را صدا بزند! نام بابا، میان خواب و بیداری، خرابه را فرا گرفته ... نام حسین دلها را به آتش کشیده و آه و ناله از نهاد ویرانه نشینان برخاسته است... گوئی دسته ی عزا به راه افتاد؛ رقیه نوحه می خواند و خرابه نشینان، حسین حسین گویان بر سر و سینه می زنند!
با هر ناله رقیه، اهل خرابه شیون می کنند و دنیای غرق ظلمت و تباهی شامیان را به لرزه انداخته اند! خواب بر اهل نااهل شام حرام گشته و نام حسین غوغایی بزرگ برپا ساخته است.
حرامیان که جز سرکوب و ظلم و جز زنجیر و تازیانه، قلبهای سنگ و سیاهشان را آرام نمی کند، به قصد ویران کردن خرابه(!) یورش می برند و هرگز نمی فهمند که اینگونه خرابه آبادتر از قبل خواهد شد و رقیه به بابایش خواهد رسید!
آری بابا دوباره آمد اما اگر آن بار و در دل شب پای آمدن نداشت و عمه را فرستاده بود اما این بار خودش آمد! بابا آمد با سر هم آمد! و رقیه هرچه در توان داشت به کار گرفت تا دستهای کوچک و ناتوانش را میزبان سر بابا کند و بابا آمد تا دختر را با خود ببرد! بابا آمد! بابا با سرآمد و در آغوش رقیه جای گرفت و او را با خود برد تا بهشت!

حضرت رقیه سلام الله علیها کوچکترین دختر امام حسین(ع) که در سال 57 قمری دیده به جهان گشود.(1) مادرش، امّ اسحاق است که پیشتر همسر امام حسن مجتبی (علیهالسلام) بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن (علیهالسلام) به عقد امام حسین (علیهالسلام) درآمده است. ایشان از بانوان بزرگ و با فضیلت بود و کنیه شان بنت طلحه است.(2)
هرچند عمر کوتاه این نازدانه مجالی برای تاریخ نگاری زندگی مبارکش را نداد اما در میان نقل های پراکنده تاریخ، خصوصا وقایع مرتبط با قیام حسینی(ع) در جاهای مختلفی نامی از ایشان به میان آمده، هرچند بسیاری از محققین، نام اصلی ایشان را فاطمه دانسته و "رقیه" را لقب این بانو قلمداد می کنند که در این صورت اقوال تاریخی بیشتری درباره وجود مقدس شان در دست می باشد.
گرچه وجود نازنین حضرت رقیه(س) در چند مقطع حادثه کربلا، رفتاری اعجاز گونه داشت و حتی در غروب عاشورا و در میانه غارتگری لشکر کوفه و شام، حرامیان را به گریه وا داشت(3) اما درخشان ترین حرکت این مخدّره، که در ظاهر از هر کودکی نسبت به پدرش بر می آید، بهانه دیدار بابا در خرابه شام بود که خود به انقلابی بزرگ تبدیل شد.
مطابق برخی نقل ها، یزید که برای عوام فریبی و نپذیرفتن مسئولیت شهادت فرزند رسول اسلام(ص) دیگران را عامل فاجعه عاشورا معرفی می کرد و حتی به باز گردانی اموال به غارت رفته اهل بیت دستور داد و به ظاهر با آنها ملاطفت کرد، اما هنگامیکه در یکی از شبهای اول صفر(4) که تازه کاروان اسرا به شام منتقل شده بود، با صدای ناله و شیون آل الله که صدایشان تا کاخ او می رسید، هراسان از خواب برخاست و علت را جویا شد؛ به او گفتند یکی از کو.دکان حسین بهانه پدرش را گرفته و سخت بی تابی می کند تا آنجا که همه اهل ویرانه را به گریه و شیون انداخته و کسی را توان آرام کردنشان نیست!
یزید که خواب این شب سیاه و شام ظلمانی عمرش آشفته شده بود، دستور داد سر بریده امام را برای ساکت کردن کودک به اهل خرابه تحویل دهند (5)و با این کار در ضمن این که خوی وحشیگری خویش را دوباره به اثبات رساند، ناخواسته حربه عزاداری و شیون بر کشته های کربلا که تا آن ساعات ممنوع بود را در اختیار اهل بیت (ع) قرار داد؛ چه اینکه با برخاستن ناله و شیون در شهادت حسین(ع) و اولاد و اصحابش، بسیاری از اهل شام و دیگر شهرها، دریافتند که این فاجعه بزرگ توسط ظالمان و گمراهان انجام گرفته و نه تنها امام حسین(ع) از دین خارج نشده بود بلکه بر صراط مستقیم بوده و قاتلانش از بی دین ها و حرامیان هستند.

آری یزید در حالیکه با این حرکت به ظاهر کودکانه حضرت رقیه (س) نقشه عوام فریبی اش بی اثر شده بود، عملا ابتکار عمل را نیز از دست داد و از آن پس، ناچار شد حقوق بازماندگان عاشورا را به رسمیت شناخته و به سرعت زمینه بازگشت اهل بیت(ع) به کربلا و مدینه را فراهم سازد و این مقدمه ای گشت برای قیام های مردمی مختلفی که علیه حکومت ظالمانه و فاسد او بر پا گشت.
سلام بر حسین و اولاد و اصحابش
------------------------------------------------------
1-برخی سن مبارکش را در هنگام شهادت 5 یا 7 سال دانسته اند. مراجعه شود به معالی السبطین، ملاّمحمدمهدی حایری مازندرانی، ج2، ص214٫
2-ارشاد مفید جلد 2 صفحه200
3-کتاب رقیه(س) علی فلسفی صفحه13
4-بنابر نقلی این واقعه جان گداز در 5 صفر سال 61 اتفاق افتاده است. مراجعه شود به لغت نامه دهخدا، ج8، ص12206
5- منتهى الامال جلد 1 صفحه 317
