نابسامانيها،كجرويها،ستمهاي فراوان و هزاران هزار ناپسند ديگر كه دنياي زيباي بشر را كريه تر از هميشه وانماياند هر صاحب فكري را به تكاپوئي دوباره براي رفع حتي يكي از اين ناشايستگيهاي زندگاني وادار مي كند و شايد تمامي دلسوزان بشريت بر اين باورند كه اصلاح اين اوضاع نابسامان فقط با يك انقلاب فرهنگي ممكن است و بر همین اساس انقلاب عظیم اسلامی ما نه یک انقلاب سیاسی بلکه اصالتا انقلابی فرهنگی بوده و هست و همانگونه که شاهد هستیم عطش ملل مظلوم و در رنج جهان به نسخه یی نجات بخش - که بار سنگین محنتها و ستمهای قرون متوالی زورمداران و مستکبران را از دوش شان بردارد - هر اندازه از سراب شعارهای عوام فریبانه ی مبلغین دروغین مردم سالاری و احقاق حقوق بشر منزجرتر می گردد به برکه زلال و حیات بخش آزادی خواهی ، کرامت انسانی و حق محوری انقلاب اسلامی ایران نزدیک تر و مشتاق تر می شوند .


انقلاب و فرهنگ دو واژه یي كه بارها و بارها گوش نواز هر انساني بوده ،انقلاب به معناي تحول و تبديل ماهيت چيزي به شي یي جديد و فرهنگ با تمام تعاريفي كه برايش شده و هنوز ناشناخته اي دوست داشتني و سخت مورد نياز است .


مولف در اين نوشتار سعي مي كند پس از تعريف جامع و صحيحي از اين دو واژه معروف ،امروز اجتماع انسانی را در آينه نوشتار خود با صداقتي شايسته بنماياند كه سيماي كنوني اجتماع با تمام شفافيتش در اين آينه مكتوب اختلاف تيرگي و روشنائي و هنجار و ناهنجار فردي و اجتماعي را شناسانده و با ايجاد روح اميد عاشقان ايران اسلامي را مصمم تر از ديروز به فردائي روشنتر از امروز رهنما شود .


انسان در جامعه پيشرفته خود به روز بودنش را مديون دگرگوني افرادي است كه كار فرداها را امروز به انجام رسانده واجتماعشان را از حركت يكباره خود بهره مند نموده اند .انقلاب يا ديگرگوني و تحول يكباره واژه اي است كه آشنائي با آن مترادف است با اطلاع از معلومات جديد بشري . وقتي مي شنويم فلان كالاي جديد به بازار عرضه شد .فلان كتاب جديد در فلان رشته علمي ارائه گشت و يا هر پديده جديدي كه هر روزه به اجتماع انسانها عرضه مي گردد خبر از دگرگوني و تغيير تازه اي مي دهد كه كالاي قدمي را حذف و كالاي نوين را معرفي نموده است نظريات قديم را باطل و نظري جديد ارائه داده است .


پس انقلاب از حد واژه اي در يك لغت نامه فراتر و ملموس تر است هر تحول يكباره اي كه حالت سابقه را بكلي ديگرگون نمايد انقلاب ناميده مي شود و رويدادش در هر يك از شئونات زندگي انسان نويد بخش انقلاباتي متفاوت است .


انقلاب سياسي


انقلاب فرهنگي


انقلاب علمي


انقلاب شخصيتي


اما در نگاهي همه سويه ازعان به وجود دو نوع انقلاب كلي الزامي است .


1-انقلاب شخصي 2-انقلاب اجتماعي


انقلاب شخصي : تحويل يك دفعه اي بشر از حالتي به حالت ديگر انقلاب شخصي است حال زمان اين تحول و يا پايداريش بلند مدت و يا زودگذر و كوتاه است مثل (خوشحالي و عصبانيت )و يا بخود آمدن و توبه و چندين و چند مثال ديگر كه هر يك مصادقي در تحول انسان در يكي از شئون زندگي (جسماني و روحاني )خود است .


انقلاب اجتماعي : اجتماع انسانها نيز مانند يك انسان واحد داراي شئونات متفاوتي است كه در گذشت ايام به عللي تصميم به تغيير در روش سابق خود گرفته و به حالتي جديد روي مي آورد كه احتمال بروز اين تحول در حيطه هاي مختلف فرهنگي ،علمي ،سياسي ،ورزشي و... وجود دارد . اما مهمترين مطلب ريشه هر انقلاب اجتماعي است از آنجا كه اجتماع از بهم پيوستن انسانهاي متعدد تشكيل مي گردد نظرات هر يك نيز در پيشبرد جامعه نقش مستقيم و بي ترديد دارد لذا در صورت بروز هر انقلاب و تحولي در جامعه ريشه اصلي آن تحول شخص در آن اجتماع است كه پس از همه گير شدن ،تبديل به انقلابي همگاني و اجتماعي مي شود البته مشاهده اين ريشه اصلي در انقلابي با زمان و دوام طولاني بسيار ساده تر از تحولات اجتماعي زودگذر و آني مي باشد كه اين مطلب خود پايه بحث مهمي تحت عنوان بقاي انقلاب است يعني دوام و ثبات هر انقلاب بستگي به دو عامل كلي دارد .


1-همه گير بودن انقلاب در اشخاص (قبل از بروز انقلاب اجتماعي )


2-تداوم انقلاب هاي شخصي در بعد از آن و بعبارتي به روز بودن افراد اجتماع نسبت به پايه هاي اصلي انقلاب اجتماعيشان


شناخت هر نوع انقلاب ،چه شخصي و چه جمعي در هر يك از شئونات انساني با دو ابزار (علم)بسادگي امكان پذير است .


اول: اخلاق (روانشناسي فردي )


دوم :جامعه شناسي


اخلاق اسلامي بعلت جامعيتي كه در آن لحاظ شده در دو جهت محصل را پيش مي برد .


الف )محصل در ضمن ياد گيري اصول اخلاق فردي بخاطر سفارش به اجتماعي بودن انسان و ارتباط تنگاتنگ با تمامي اقشار جامعه ،جامعه شناسي را نيز درك مي كند .


ب)در كنار جهت اول محصل پس از تكميل دروس مقدماتي به مراحلي از عرفان عملي (اخلاق )مي رسد كه(( نقش فرد در اجتماع و يا تاثير اجتماع بر فرد و يا حركت از بين جمع تا خدا و يا اجتماعي بودن در ضمن تعبد و ديگر موارد از اين قبيل )) هر متخلق اخلاق اسلامي را انساني اجتماعي و جامعه شناسي مسلمان مي پروراند .


مراحل هر انقلاب به ترتيب عبارتند از :


1-آمادگي قبلي


2-بهانه و علت تحول (انقلاب)


3-چگونگي تغيير (انقلاب)


4-استقرار حالت جديد پس از انقلاب


5- آمادگي هميشگي براي تحولات درون انقلابي مستمر


6-هدف از انقلاب كه ريشه در پنج مورد گذشته دارد


مراحلي كه در بالا به آنها اشاره شد مراحل مشترك بين تمام انواع انقلاب است (نه فقط يك نوع خاص مثلا سياسي از انقلاب)حتي در ماديات و جمادات ،لذا در چارچوبهاي كوچكتر و مصداقهاي بارز ،ذكر مراحل بيشتر امكان پذير است .


1-آمادگي قبلي ; اگر چه موجودات همه در حال تغييرند اما همين تغييرات در انسان گاهي بخاطر غفلت از خود از ياد مي رود .يادآوري تغييرات پياپي وجودي ،اولين عامل در ايجادآمادگي براي هر انقلاب است .


در معارف اسلامي سفارش به تفكر در سه مقطع زماني گذشته،حال و آينده كه به نوعي اشاره به مبدا ،عالم و معاد دارد بازگو كننده اين اصل مهم است كه انسان هميشه خود را واجد شرائط انقلابي دروني براي رسيدن به حالتي جديد كه بهتر از حال سابق است ،بداند پس درون بيني لحظه به لحظه اولين قدم در ايجاد آمادگي براي انقلابي اساسي و پايدار است دومين عامل در ايجاد آمادگي براي تحول ،در نظر داشتن هدف از ايجاد آن تغيير است يعني توجه به اين نكته كه اين همه تغيير و تبدل كه آن به آن در عالم و از جمله انسان اتفاق مي افتد به چه هدفي است و عالم را به كدام سو مي برد ؟ در توصيه هاي ديني و آسماني به انسان ،آمده است انسان و هر موجود ديگري بسوي كمال خويش در حركت است و توجه به اين مطلب ضروري است كه رو به تكامل رفتن انسان (چه جسماني و چه روحاني)در شرائط عادي حاكم بر انسان محقق مي شود چه اينكه گروهي با بر هم زدن شرائط اوليه و عادي خلقت خود اين حركت را متوقف و يا حتي معكوس مي نمايند و عده اي هم با تقويت خصايص عادي خود بر سرعت تكامل جسمي و روحي خود مي افزايند در مثالي ساده دو انسان كه يكي بي نشاط و بي تحرك و ديگري ورزشكاري فعال است( با اينكه هر دو در اول داراي خصائلي عادي و يكسان بودند )مصاديق بارز دو حالت مذكورند انسان بي تحرك هماني است كه حركت رو به كمال جسم را بخاطر سستي و تنبلي خود كاسته و حتي متوقف نموده و از رشد طبيعي اندام جلوگيري كرده و نيرومندي و كارآئي اعضا و جوارحش را تحت تاثير خصلت ناشايست بي نشاطي و تنبلي خود قرار داده و در مقابل فرد پر تلاش و ورزشكار حركت رو به رشد و تكاملي اعضا و جوارحش را با اقداماتي حساب شده در قالب نرمش و حركاتي موزون و نشاط بخش فزوني بخشيده و در ضمن كسب طراوت بر رشد و نيرومندي و كارآئي بيش از پيش اجزا بدنش مي افزايد و همين مثال در تكامل و يا ركود رشد و نمو روحي انسان نيز جريان دارد .


پس دو عامل مهم زمينه هر انقلابي چه شخصي و چه اجتماعي در هر يك از شئونات زندگاني را فراهم مي نمايند :


1-توجه به تغييرات هميشگي خود


2-در نظر داشتن هدف همه تغييرات عالم


2)بهانه و علت تحول (انقلاب)پس از ايجاد زمينه مناسب علت العلل هر انقلاب مورد توجه است البته اين بهانه و علت كه دومين مرحله براي هر انقلاب ذكر نشد نبايد با علت العلل قبل از ايجاد زمينه مشتبه شود بعبارتي خود ايجاد زمينه نيز متضمن بر علتي است كه ريشه آن علت اراده انسان است اما بحثي كه كنون مطرح است علت ،بهانه و سبب هر تحول است يعني چه شد ؟كه تغيير حاصل گشت . در نگاهي براي تحول علتي منحصر بفرد يافت مي شود كه ذكر تمام علل براي تمامي انقلابها ممكن نخواهد بود اما در نگاهي ديگر (ريشه اي)در مي يابيم علت در تغيير و تحول و هر انقلاب چه شخصي و چه اجتماعي منحصر است در دو عامل يكي هدف دوم ناپايداري حالت سابقه (حال)


3)چگونگي تغيير (انقلاب)اگر چه رفتن حكومتي و آمدن حكومتي ديگر و يا ترك عادات گذشته و رو آوردن به حالتي نيكو و يا تبديل فرهنگي غلط به آداب و سنن صحيح و منطقي همگي مصاديق متفاوتي از انقلاب هستند و هر يك به طرزي خاص تحقق مي يابند اما آنچه كه در اين 3 مصادق و ديگر انقلابها مشترك و موجود است بوجود آمدن دو حالت غير ارادي (پس از انقلاب )در دو مقطع زماني خاص است اول : انفعال كه در مقطعي كوتاه و بلافاصله با تغيير رخ مي دهد كه هر چه حركت براي ايجاد تحول منطقي تر و روشنمندتر باشد اين مقطع كوتاهتر و با ضريب آسيب پذيري پائين تر است . دوم:استقرار كه در مقطعي طولاني (بسته به عمر انقلاب)و پس از انفعال اوليه و جدا مي آيد كه تعيين استمرار و يا تغيير بعدي در اين مرحله صورت مي گيرد كه اين دو حالت بهترين علائم بروز انقلاب مي باشند يعني منفعل شدن و سپس احساس پابرجائي و قرار گرفتن بر سر دو راهي ثبات و يا تغيير دوباره حالاتي است كه گوياترين زبان چگونگي هر انقلابند .


4)همانطور كه در بخش قبل آمد پس از انفعال و عصبيت اوليه كه چندان هم ارادي نيست احساس پابرجائي و قوام مرحله بعدي در هر انقلاب است و شايد پس از (هدف)مهمترين مرحله هم باشد . در اين مرحله فرد مصمم مي شود به حالتي جديد كه در راستاي تغيير فعلي است دوباره تغييري در خود بوجود آورد و يا اجتماع تصميم مي گيرد با ايجاد تحولات پياپي راه آسيب پذيري انقلاب اجتماعي را مسدود كند چون تغييرات خود خواسته اعضا جامعه در راستاي انقلاب اوليه و تشكيل نظامي جديد و دلخواه بهترين حربه در مبارزه و با دشمنان است و در عبارتي كوتاه ((بهترين دفاع حمله است ))يعني دشمن با حمله خود كه تغيير انقلاب است سعي در براندازي آن وتبديلش به انقلابي كه دلخواه خودش است يعني تغيير حربه دشمن است و وقتي جامعه خود از اين حربه اما با اراده خود و بر اساس هدف تعيين شده و دلخواهش استفاده مي كند با حمله اي كه دشمن قصد تحميل آن را بر انقلاب داشت به خود دشمن ضربه مي زند و از انقلاب خويش دفاع مي نمايد .


5)آمادگي براي تحولات مستمر) گفته شد راه دفاع از هر انقلاب ايجاد انقلابهاي بعدي در انقلاب اول است يعني تغيير پس از تغيير البته با حفظ هدف اصلي كه در همه مشترك است . پس انقلاب و تحولي پابرجا مي ماند كه هماره در تغيير و نوسازي باشد .انساني كه عادت زشت دروغ گوئي را تبديل به نگفتن دروغ مي كند براي حفظ اين حالت خوش فقط يك راه دارد و آن تغييرات پياپي است با همان هدف اوليه كه خودسازي و اصلاح درونش بود يعني سعي در راست گوئي و سپس در تشخيص مراتب دروغ و راست سپس در كم گوئي سپس در به گوئي و...به اين ترتيب با تغييرات پياپي ضمن تكامل از انقلاب اوليه خود كه آن عادت ناپسند را به حالتي نيكو تبديل نمود حراست نمايد .


6)هدف اراده انسان كه فطرت خدائي او نشات مي گيرد تنها قدرت و پديده اي است كه مسبوق به امر ديگري نمي باشد و ارتباط مستقيم انسان با مبدا هستي يعني خداوند متعال است . اگر چه بيشتر ما انسانها بخاطر استفاده نادرست از حواس ظاهري و قواي باطني دنباله رو اين و آنند تا اينكه خود با اراده خود تصميم به انجام كاري بگيرند اما اصل در شخصيت كامل انسان با اراده بودن اوست و اصلا˝ ارزش انسان و امتياز او بر ديگر خلايق در همين اختيار اوست و حتي عقل كه قدرت تفكر و تجزيه و تحليل تمامي دريافتهاي انسانست منحصر به او نيست و در قالبهاي متفاوت و كمياب و كيفيات مختلف ديگر موجودات نيز آن بهره مي برند اما اختيار فقط منحصر به انسان است و بس و لازمه مختار بودن او نيز هدفمند بودن اوست انساني كه خوب بيانديشد و بطور صحيح از حواس ظاهري اش در ارتباط با عالم اطراف بهره گيرد و قواي درونيش را در تبعيت از عقل صرف نمايد ولي هدفي خاص نداشته باشد لا جرم به دام تقليد و دوباره كاريهاي فراوان مي افتد پس وجود هدف در زندگي انسان مهمترين و شايد تنها عامل در اراده مندي اوست و هنگاميكه بخاطر هدفي والا اراده به انجام هر تغيير و تبدلي مي نمايد اراده اش به فعل تبديل مي شود .


فرهنگ


كاملترين تعريفي كه براي فرهنگ مي توان ارائه كرد عبارت است از آداب و رسوم برخواسته از عقائد افراد كه بخاطر دلائل متقن اش ثابت و كارا هستند و در اعصار مختلف به راي و تدبير افراد قوم خصوصا عالمان فرهيخته روز آمد شده و بكار بسته مي شوند .


در تعريف فوق 6 ركن موجود است كه نبود هر يك مساويست با انهدام فرهنگ


1-آداب و رسوم : زندگي اجتماعي بشر از اولين روزي كه در زمين زيستن آغاز نموده او را وادار به ارتباط با اطرافش كرده است كه اين ارتباط در سه محور كلي خلاصه مي گردد .


الف )ارتباط با خالق خود و مبدا هستي


ب )ارتباط با همنوعان خود


ج )ارتباط با عالم اطراف


انسان براي ايجاد هر رابطه ،الزاما به مقررات و قوانين خاصي محتاج است كه اگر چه در اصول مشتركند امادر ساختار نهائي و شكل پاياني تفاوتهاي فراواني با يكديگر دارند .آدابي كه بدون آنها نميتوان هيچ گونه ارتباطي برقرار نمود در دو نوع شخصي و اجتماعي مطرح است . آداب و رسوم منابع و منشاﺀ هاي متفاوت و متعددي دارند كه اصليترين آنها (عبرت )است .انسان وقتي با پديده اي روبرو مي شود از آن مي آموزد ،تجربه مي كند و مجهولات ذهنش نسبت به آن پديده به معلومات جديد مبدل مي شود .


همانطور كه در بحث علم انسان مطرح است آداب و رسوم نيز دو نوع است و دو منشا دارد يك دسته آنهائي كه در طبيعت و سرشت انسان وجود دارد و از زماني كه به دنيا مي آيد همراه اوست و دسته دوم آنها كه در اين دنيا كسب مي شود .عبرت همان دسته دوم از آداب انساني است .


انسان بالفطره نيز آدابي مي داند از آنجا كه او فطرتا پرستشگر ،جستجوگر ،زيبا خواه و كمال جوست لذا آداب پرستش كه عبارتند از تعظيم ،تكريم ،سپاس و فرمانبرداري را مي داند .آداب جستجو گري و كنجكاوي كه خود يكي از ريشه هاي عبرت پذيري اوست نيز عبارت است از استفاده صحيح از حواس ظاهري و حافظه و ادراك شخصي آداب زيبا خواهي و زيبا پسندي او نيز عبارت است از يكي ندانستن همه و تمايز بين افراد (جماد ،انسان )و قائل بودن به وجود كمال و نقصان در عالم و آداب كمال جوئي او كه سرچشمه بسياري از يافته هاي علمي و تجربي در زندگي آتي اوست عبارتند از رقابت كردن ،چگونه رقابت كردن ،هدفمندي ،زندگي براي فردا و اميد


نكته مهم و قابل توجه در تمامي آدابي كه انسان فطرتا دارد كه البته بيش از موارد مذكور در بالا است توجه دادن او به جمع و اجتماع است كه در حالتي تربيتي و اخلاقي او را از خود بيني و خود خواهي بر حذر مي دارد و از جمله عوامل مهم در ساخت و سازهاي فراوان ارتباطي بعنوان رسوم است البته اشاره به يك اجتماع كم تعداد كه مختص اعصار اوليه حضور انسان در زمين است و مد نظر قرار دادن زندگاني ساده و كم انشعاب ابتدائي او فقط مسير بسيار كمرنگي را در رسيدن به شناختي جامع از فرهنگ امروزي ترسيم مي نمايد لذا تحصيل آداب و رسوم و ايجاد هر يك از آنها را در جوامعي با وسعتي بيشتر و امروزي تر پي مي گيريم گر چه تمامي و يا بخش اعظم اين آداب و سنن ريشه در همان زندگاني ساده و محدود اوليه انسان دارد .