بنام او

 

نوشتاري كه در پي مي آيد نقدي بر مقاله امر به معروف و نقد قدرت نوشته دكتر سيد هاشم آغا جري است كه قرائتي تازه از حادثه عظيم عاشوراست كه سعي نويسنده در بيان گفتمان هاي مختلف در آن برهه از زمان و بررسي حركت تاريخ ساز حضرت سيد الشهدا عليه السلام مي باشد . او معتقد است منطق حاكم بر حركت امام حسين عليه السلام تنها شهادت طلبي نيست بلكه آن قيام بزرگ را مي توان از منظر نقد قدرت و سلطه نامشروع حاكم نيز ارزيابي كرد . [1]

در اين نوشتار از جهات متفاوتي در پاسخگويي به اشكالات موجود در مقاله فوق پرداخته شده البته در ابتدا مولف بر اين تصميم بود كه پاسخ چكيده اي به محتواي كلي مقاله عرضه نمايد اما برخوردن با اشكالات فراوان در جاي جاي نوشتار كه شبهات چندي را در مورد مسايل مهمي چون امامت و جهاد و شهادت و فريضه كارا و نجات بخش جامعه (امربه معروف و نهي از منكر ) به وجود آورده و هر چه به آخر نزديك مي شود از محور بحث خارج تر شده و مبناي اصلي كلام كه تشريح يك واجب الهي با استناد به فعل امام معصوم عليه السلام در حادثه عظيمي چون عاشوراي حسيني است به حواشي بي ربط و ضد و نقيضي كه بر اساس شرايط جامعه امروزي و پرداختن به گروههاي اجتماعي و مهمتر از همه القا اين مسيله كه پيروي از ولايت پيروي از قدرت طلبي است و با خشونت و زورمداري ممكن است و اين خود در تناقض آشكار با قانون گرايي مدرن است ، تغيير كرده است و تكليفي الهي به دستورالعمل سازماني محتاج قوه قهريه ، تنزل يافته است لذا نويسنده بر آن شد بند بند اين مقاله را نقد و پاسخگويي نمايد ان شا الله ضمن اداي تكليف شرعي در بيان يكي از واجبات ديني متني فراخور حال ملت مسلمان ايران اين آمران به معروف و ناهيان از منكر و رهروان راستين نهضت حسيني تقديم نموده باشد

مولف در مقاله خود دو بار از داشته هاي علمي و عقيدتي اش در تقسيم بندي مراحل حركت امام حسين عليه السلام و گفتمان هاي مختلف دهه 60 قمري بهره جسته است در اولين آنها مي گويد ... مرحله نخست كه فاصله زماني - مكاني مدينه تا مكه را در بر مي گيرد منطقش ، منطق امتناع است ... مرحله و فاز دوم كه از مدينه آغاز مي شود و تا منازل نزديك كربلا ] ادامه مي يابد [ ... منطق امام امر به معروف و نهي از منكر ، نقد قدرت و سرانجام نفي قدرت است .

آيا اينكه حضرت ميفرمايد قيام من براي اصلاح در امت جدم مي باشد به معناي امتناع است تن ندادن به قدرتي نامشروع است يا امر ديگري در نظر مباركش مي باشد ؟! گر چه اين مسئله هم از جزئيات آن است و آن حضرت قبل از قيام خود و ديگر ائمه عليهم السلام كه هيچگاه به جهاد بر نخواستند تن به حكومت نامشروع غاصبان و ظالمان ندادند چون اصل دفاع از اسلام و حفظ اسلام است نه به دست آوردن قدرت و در افتادن با قدرت مخالف و ظالمانه چرا كه در غير اين صورت ما بقي امامان ما مي بايست به طريقه حسين عليه السلام عمل مي نمودند و اينطور نكردند و هر يك با شيوه اي خاص كه هيچ يك در بر گيرنده مبارزه مسلحانه نبود اسلام و اهداف هدايتگر آن را پيش بردند و از مباني دين مبين اسلام حفاظت و حراست نمودند .


اگر چه محور بحث ، حركت انقلابي امام حسين عليه السلام است و طبعا اين حركت فلسفه اش را در ساليان قبل از خود ساخته و پرداخته نموده - لااقل براي ياران و اطرافيان - اما در مقاله ضمن تقسيم بندي گفتمان هاي آن عصر به ايدئولوژي حسيني اشاره نمي شود و حال آنكه ديدگاه امام حسين عليه السلام در دو مرحله قبل و بعد از شهادتش به طور وسيع و همه گير شيوع پيدا كرد . در مرحله اول كه ايام حيات حضرت بود و تا شهادتش به طول انجاميد تفكر و مرام امام حسين عليه السلام بر افشاگري به قصد بيداري مردم بود و مرحله دوم كه پيامد و باز تاب عاشوراي خونين حسيني است بجهت ادامه افشاگري عقائد و حركات حاكمان ظالم آغاز گرديد .


مرحله اول/ امام حسين عليه السلام نه شروع كننده جنگ بود و نه چاره اي جز جنگ داشت و موقعيت و تاكتيك بر ملا گري و ضد ظلم و فساد حضرت به مرحله اي رسيده بود كه ماندن و يا از ميان برداشتن حضرتش منتهي به افشاي ستمگري و فساد حاكمان جائر عصر بود و آنها بدلائلي شهادت حضرت را بر باقي ماندنش ترجيح دادند .


1-به زعم دشمنان شهادت حضرت انقطاع سلسله امامت بعنوان اوصياي بر حق رسول و مخالفان ظلم و جور بود . 2-بخاطر خارجي خواندن حضرت و منع مسلحانه اش از اتمام حج ، راه برگشتي براي دشمنان جز به شهادت رساندن ايشان وجود نداشت چرا كه افكار عمومي به دروغ بودن ادعاي آنها در خارج از دين خواندن پسر رسول الله پي مي برد.


مرحله دوم / رسالت حسيني حضرت زينب عليها سلام و ديگر بازماندگان كربلا بود قيام مختار و ديگر خونخواهان به پشت گرمي انقلاب زينب عليها سلام صورت گرفت و گوشه اي از آن عظمت را هويدا مي نمود . ترويج عقائد و فلسفه اعمال حسين عليه السلام خصوصا آخرين مرحله از امر به معروف و نهي از منكر و زنده نگاه داشتن واجب مهم و لازمي چون جهاد ، پاس داشت شهادت و ايثارگري ، بيان مقام رضا و تسليم و تبليغ اجتماعي آن ، راه نو و جديد هدايت مسلمين توسط وصي رسول الله و ولي الله في ارضه حضرت سجاد عليه السلام در قالب انقلابي وسيع كه در خطابه ، مناجات ودعا متجلي مي گردد ، همه از بركات و رشحات ايدئولوژي حسيني است .


نويسنده در قسمت بعدي مقاله اش مي گويد ... از دوره معاويه به بعد اين رسول واسط بين خدا و خليفه ( خليفه رسول الله ) نيز حذف شد و خليفه مستقيم به خدا متصل گرديد و خليفه الله شد و در مقامي حتي برتر از پيامبر نشست ...


لفظ خليفه الله لفظي است كه خداوند در قرآن بيان فرموده [2] و ساخته امويان نيست در ضمن اينكه جانشينان غاصب رسول الله به نا حق خليفه الله خوانده مي شوند . لازم است بدانيد رسول الله خليفه خداست و جانشينان بر حقش نيز همچون او خليفه هاي خداوند متعال هستند خلافت مسلمين همان ولايت الهي آنها بر مسلمانان است حضرت رسول اكرم صلوات الله و سلامه عليه در غدير خم مي فرمايد :ان علي بن ابيطالب اخي و وصيي و خليفتي والامام بعدي الذي محله مني محل هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، و هو وليكم بعد الله و رسوله ... [3] پس مشاهده مي نمائيد خلافت و ولايت وصي بر حق رسول الله همان ولايت و خلافت بلافصل خداوند متعال است . خليفه اللهي مقام پيامبر است نه برتر از او و نه پايين تر از او اعتقاد شيعه بر اين است كه ولايت الهي عينا و تماما و كمالا به پيامبران منتقل گشت البته از حضرت ابراهيم عليه السلام به بعد و جانشينان پيامبر خاتم كه به فرموده حضرتش ائمه هدي هستند ولايتشان همان ولايت رسول الله است پس مراتبي براي قدرت ! وجود ندارد .و اينكه مي گوييد ... در ماجراي كربلا ابن زياد به مردم مي گفت : اطيعوا الله و اطيعوا ائمتكم ...


بدانيد اگر چه اين گفته از لسان ابن زياد ناحق است اما قرآن كريم مي فرمايد : اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم [4] و اولي الامر كه ائمه و جانشينان بر حق پيامبرند ، اطاعتشان اطاعت خداست . و غاصباني چون ابن زياد و ديگر امويان كه حق اولي الامر را غصب نموده اند بديهي است از همين عنوان و همان فلسفه براي عوام فريبي استفاده مي نمايند لذا براي شناساندن آنها و نشان دادن زور گوئيها و ظلم هايشان مي بايست شخصيت آنها و طرز فكر حكومتي آنها كه بر گرفته از آرا خودشان بود را ملاك معرفي قرار مي داديد چه اينكه در غير اين صورت خواسته يا ناخواسته به راهي مي رويد و پلهاي پشت سرتان را خراب مي كنيد چرا كه پيامبر اكرم پس از تشكيل حكومت با مخالفان جنگيد و حتي به مكه هم حمله نمود و آنجا را تسخير كرد چون حكومت اسلامي مي بايست برپا شود و كافران و معاندان از بين بروند همچنين حضرت امير عليه السلام نيز پس از قبول خلافت به جنگ و ستيز با گردنكشان و مخالفان حكومت پرداخت . پس مبارزه و جنگ براي حفظ حكومت في نفسه مردود نيست و افراد واشخاصي كه از اين روش استفاده ميكنند مورد نقد قرار مي گيرند چه اينكه ابن زياد لعنه الله عليه وديگر جائران تاريخ ،افراد مفسد و تضييع كنندگان حق مسلم امامان معصوم عليهم السلام و عموم مسلمين بوده اند . و اينكه حصين بن نمير كعبه را منهدم مي كند و دليل اين كار را جلب رضايت خليفه مي داند نيز همچون مسئله فوق مربوط به اين دو نفر ميشود وگرنه اصل روش وفلسفه اين نوع حركات مورد تاييد است . حضرت رسول مسجد ضرار را تخريب مي نمايد و حضرت علي عليه السلام به عنوان خليفه مسلمين در جنگ با معاويه وقتي به ترفند عمر بن عاص ، قرآن ها بر سر نيزه ها رفت فرمود : اين حركت شاميان نيرنگ است وحيله كرده اند و هرگز پيروان قرآن نيستند و مالك اشتر اين سردار بزرگ اسلام به خاطر اعتقاد صحيحش به علي عليه السلام وخلافت الهي او كه قرآن ناطق است ورق پاره هاي برسر ني را هدف قرار مي دهد . [5]آيا العياذ بالله حضرت امير خطا نموده اندو تبعيت بي چون و چراي مالك غلط است ؟


در جاي ديگر از مقاله مي خوانيم ... اينجا مفهوم ولايت مشخص ميشود كه بدون اينكه داراي هيچ بار قدسي باشد صرفاناظر به سلطه و قدرت است اگر اين سلطه و قدرت مشروع بود آن ولايت مشروع است و گرنه نا مشروع و الا ولايت به خودي خود هيچ ارزشي و قدسي ندارد ...


مولف گرامي حتما مستحضر اند كه برداشتشان از كلام امام حسين عليه السلام فقط در همين مورد صحيح است . چرا كه امام امر حكومت را به ولايت تعبير نموده اند چون ولايت لفظي عام است و اگر در جايگاهي خاص استفاده شود تفسير شما نيز مردود است مثلا امام راحل ميفرمايند : ولايت مطلقه فقيه همان ولايت رسول الله است .[6] پس بايد توجه داشت ولايت به كدام معني ؟ رشته و بازوي تواناي هدايت خلق ؟ يا قدرت ! و حاكميت؟ اگر به معناي قدرت وحاكميت ، خوب روشن است هر كس متصدي آن است بنا به شخصيتش ، قدرتش نيز نقد و بررسي مي شود و به حق و باطل تقسيم خواهد شد . چرا كه امويان و ديگر دشمنان خدا، رسول و آلش ولايتي بر مردم نداشته و ندارند و تصدي و حكمراني و در دست گرفتن قدرت علامت و دليل ولايت آنها نيست آنها قدرتهاي جائر ، ظالم و باطل آن عصرند اما ولايت بمعناي حبل الله متعلق به منصوبين الهي است و هيچ كس در آن تصرفي نمي تواند بكند چه اينكه به ظاهر تصرف ولايت تشريعي ، ممكن باشد اما تصرف در تكوين از عهده همه كس جز ولي الله خارج است پس ولايت به خودي خود با ارزش و قدسي است و خوب بود قدرت را خميرمايه كلامتان قرار مي داديد . ولي الله كسي است كه با احاطه بر شرع و تكوين اقدام به هدايت خلق مي كند و در اين راه از هر وسيله اي استفاده خواهد نمود حتي اگر يك نفر را هم هدايت كند و آن به قيمت از دست دادن جانش باشد .تصدي حكومت و يا در افتادن با حكومت ظالم اگر چه از وظايف امام معصوم است اما يكي از اختيارات و مناصب اوست . در قرآن كريم مي خوانيم النبي اولي بالمومنين من انفسهم [7] يعني ولايت رسول الله از خود انسانها بر خودشان نافذ تر است و همانطور كه در فقه شيعي به كرات آمده فعل امام معصوم عليه السلام حجت است و امر او دليلي نمي خواهد چه رسد به عملش آنهم در اين حد وسيع و عالمگير اگر امام عليه السلام براي اصلاح در امت جدش قيام مي كند و جانش را فدا مي نمايد اين عين امر به معروف و نهي از منكر و حجت شرعي بر همگان است نه اينكه از طرفي در اسلام واجبي داريم بعنوان امر به معروف و نهي از منكر و از طرف ديگر امام حسين عليه السلام هم چنين حركتي انجام داده اند پس ما بايد بدنبال دليل و حجتي براي اين فعل امام بگرديم و بگوييم حركت اصلاح طلبانه اي كه امام شروع مي كند با توجه به اصل امر به معروف و نهي از منكر تفسير و توجيه مي شود . در ضمن و مهمتر اينكه امامت از اصول و امر به معروف و نهي از منكر از فروع دين است . انجام ندادن هر يك از واجبات من جمله امر به معروف و نهي از منكر سرپيچي از يك واجب و ارتكاب يك فعل حرام است اما نپذيرفتن امامت ( ولايت ) و گردن ننهادن بر ولايت ولي الله مبطل و زايل كننده تمامي اعمال است .


در بهترين عبارت بايد گفت امر به معروف و نهي از منكر امام عليه السلام در بعد حكومتي و همگاني اش تا ورود به كربلا و اعلام جنگ از سوي يزيديان ادامه داشت و از هنگام شروع جنگ تحميلي به واجب ديگري به نام جهاد تبديل شد جهاد في سبيل الله ، يعني شرايط به گونه اي بود كه دو واجب در هم آميخت و امام عليه السلام تا آخرين نفس به وظيفه الهي خود عمل نمود و آن هنگامي كه به همراه اولاد و اصحاب باوفايش به شهادت رسيد جهاد هم پايان يافت ولي امر به معروف ونهي از منكر وارد مرحله جديدي شد و بازماندگان كربلاي حسيني و بزرگ پرچمدار صابر اسلام حضرت زينب سلام الله عليها مراحل بعدي آن فريضه حساس و لازم را براي ايجاد اصلاح واقعي در امت رسول الله به عهده گرفته و به نحو احسن به انجام رسانيدند .


در قسمت ديگري از مقاله كه تاسف بارترين نظرات مولف را مي نماياند آمده ... بر خلاف گفتمان تكفيري و گروه خوارج كه براي امر به معروف و نهي از منكر يا اصلاح - به زعم خودشان - متوسل به هر شيوه اي مي شدند ، امام در تمام مراحل حركت از هر شيوه قهر آميز ، ستمگرانه ، خشونت زا ، سركوب گرايانه و جنگ طلبانه به شدت اعراض مي كند ....


توجه شود فلسفه جهاد چيست ؟ فلسفه خشونت ، سركوب و جنگ چيست ؟ قرآن كريم در مورد سيره پيامبر اكرم و مسلمين مي فرمايد : محمد رسول الله و الذين معه اشدا علي الكفار و رحما بينهم [8] يعني اصل خشونت ، جنگ و شدت رفتار با غير مسلمين است آنهم اگر شرائط لازمه اش مهيا باشد و خلاصه كافر ، كافر حربي باشد اما در مورد مسلمين و در ميان مسلمين اصل ، رحمت ، رافت و مهرباني است حتي بدترين و زشتكار ترين شان با مهرباني حكومت اسلامي مواجه خواهند شد البته تا آن زمان كه حكومت اسلامي تشخيص دهد مخالفت و مقابله و يا بي اعتنايي و ولنگاري اين قبيل مسلمين به ضرر اسلام و در تقابل آشكار با ولي الله و بر اندازنده اسلام و باعث معطلي احكام نباشد و يا نظم و انظباط و امنيت جامعه مسلمين را به خطر نيندازد و لذا صرف تظاهر به اسلام تا زماني كه بي ضرر بوده و معاند بودن را در پي نداشته باشد حصن حصين هر مسلماني - حتي فاسد - در جامعه است ولي آنگاه كه فرد مسلمان در بين مسلمين موجب نا امني و باعث ضرر و زيان به اسلام و مسلمين مي شود و تبديل به معاندي در لباس اسلام و مسلماني مي گردد با او برخورد قهر آميز و خشن خواهد شد و لذاست كه امام حسين عليه السلام كه تجسم كامل اين آيه شريفه است در آن هنگامي كه براي اصلاح در جامعه مسلمين و جهاد با دشمنانش دست به شمشير مي برد في الواقع آنها دشمنان خدايند اگر چه مسلمان و حتي در راس امور مسلمين باشند و بسيار جاي تاسف است كه اعمال و رفتار خوارج يعني خارج شدگان از اسلام را بعنوان امر به معروف و نهي از منكر تلقي مي كنيد و صد بار تاسف بر اينكه آمر به معروف و ناهي از منكر حقيقي كه حسين عليه السلام است را با بي دينان و خوارج مقايسه مي نمائيد . بدانيد اعمال بي دينان براي كسب قدرت و سلطه بر اموال مردم است در حاليكه امام عليه السلام جان خود را نيز براي هدايت مردم فدا مي نمايد و هزاران تاسف بر اين سخنتان كه ... امام در تمام مراحل حركت از شيوه قهر آميز ، ستمگرانه ، خشونت زا ، سركوب گرايانه و جنگ طلبانه به شدت اعراض مي كند با اينكه با منطق قدرت طلبي بسيار سازگار است و بخصوص اگر اين قدرت طلبي رنگ و پوشش دين هم داشته باشد ...


آيا به زعم شما امر به معروف ونهي از منكر و جهاد امام حسين عليه السلام نشان قدرت طلبي با رنگ و پوشش دين است ؟ كه ايشان در اين راه با مهرباني برخورد مي كنند نه قهر و خشونت


آيا امامي كه از امكانات مادي و دنيايي كمترين بهره را مي برد به دنبال طلب چيزي - قدرت - است ؟


آيا قيام براي اصلاح در امت مسلمين كه به تبليغات سو معاندين از اسلام واقعي و ناب دور شده اند قدرت طلبي است ؟


و آيا امامي كه بهمراه زن و فرزند راهي بيابانهاي گرم و سوزان عراق مي شود و در آخر جان خود ، اولاد و اصحابش را فدا مي كند و تمامي زن و فرزندش به اسارت مي روند قدرت طلب است ؟


شايد امام حسين عليه السلام نفرمود من ولي خدايم ، ولايت و حكومت حق من است ... اما در عمل براي هدايت مردم و مسلمين و اصلاح جامعه مسلمانان هر آنچه داشت فدا كرد و بر همگان در عمل اعلام و ثابت نمود كه حكومت و ولايت واقعي ولايت بر دلهاست - اولي بانفس - و تاثير گذاري بر انسانها بجهت هدايت آنهاست نه در دست گرفتن قدرت حتي به زور شمشير و ديگر اينكه چون مردم مشتاق نبودند و فرستادن دعوت نامه و تظاهر به قبول امامت امام عليه السلام همه خدعه و نيرنگ و نفاقي بيش نبود كه در اثر تبليغات معاويه و پسرش تبديل به حركتي همگاني شده بود و امام حسين عليه السلام به خوبي از آن مطلع بود ، مسلم بن عقيل را پيش از خود روانه كوفه نمود .


مطلب مهم ديگر آنكه رشته هدايت و ولايت الهي به اتمام نرسيده بود و علي بن حسين عليه السلام بعنوان امام بعدي فرصت برپايي حكومت اسلامي آنهم با خواست مردم را داشت و حتما مطلع هستيد كه آخرين وصي رسول الله ، حضرت مهدي سلام الله عليه براي برپايي حكومت عدل الهي با تمامي معاندان و ستمگران و كافران ضد اسلام در خواهد افتاد و به حول و قوه الهي بر آنان پيروز شده و حكومت اسلامي را در حد كمال برپا خواهد نمود و قريب و دست رس تر از آن انقلاب عظيم اسلاميمان به رهبري امام خميني رحمه الله عليه . حتما مي دانيد از جمله ابزاري كه در پيروزي انقلاب نقش اساسي داشت شركت در درگيريهاي خياباني و بدست آوردن سلاح و مهمات و حتي تهيه ككتل مولوتف براي مبارزه با مزدوران رژيم پهلوي بود و امام رحمه الله عليه بر تمامي اين مراحل نظرات كامل داشتند و با تدبير انديشمندانه خود در 21 بهمن 57 كه اقدامي شبه نظامي بود مردم را به خيابانها كشانده و طومار سلطه گري طاغوتيان را در هم پيچيدند اما در ضمن اين برخوردها سفارش فرمودند كه ارتشي ها و نظاميان برادران شمايند يعني آنها معاند و مخالف نيستند . با آنها مهرباني كنيد و اين خود از ديگر عوامل پيروزي انقلاب در آن لحظات و روزهاي حساس بود . پس امام حسين عليه السلام بعنوان امام معصوم و امام راحل بعنوان جانشين معصوم در تشكيل حكومت اسلامي از هيچ اقدامي سرباز نمي زنند مادامي كه ميل و اشتياق عمومي وجود داشته باشد و گرنه حسين عليه السلام جانش را براي زنده ماندن دين فدا مي كند و امام راحل هم پانزده سال حبس و شكنجه و تبعيد و اذيت و آزار را تحمل مي نمايند تا هوشياري و حس مقابله براي سرنگوني طاغوت و اشتياق در ايجاد حكومت اسلامي به حركتي همگاني تبديل شود .


مولف پيچيدگي جوامع امروزي را بهانه اي براي طرح اين قضيه نموده كه... چاره اي نيست جز اينكه اين اصل ( امر به معروف و نهي از منكر ) صورتي نهادين به خود گرفته است ...


اگر قبول كنيم كه امر به معروف و نهي از منكر بخاطر پيچيدگي جوامع امروزي صورتي نهادين بخود گيرد اين قضيه نمي بايست منافاتي با وظيفه شخصي افراد داشته باشد چه اينكه فقط در استفاده از قوه قهريه - در آخرين مرحله از امر به معروف و نهي از منكر - است كه تشكيلات منسجم حكومت اسلامي به وظيفه خود عمل مي كند و مراحل پيش از آن كه مهمترينش امر به معروف و نهي از منكر زباني است تكليف شرعي آحاد مردم است و صد البته امر به معروف و نهي از منكر سازماني تكليف الهي نيست اگر چه سازماني تحت لواي حكومت اسلامي ضامن و ضابط اجراي آخرين مراحل آن باشد و تك تك افراد با هر وابستگي به گروه اجتماعي خود وظيفه الهي شان پا بر جاست .


دلايل عجز گروههاي اجتماعي از انجام وظايف شرعي( فردي ) عبارتند از :


1-هنر سازمان يا حزب كه در اعلي مكان هرم خود متكي به راي و تدبير يك فرد است انسجام افرادي در جامعه كه عقائد و آراي مشتركي دارند ، مي باشد ولي امر به معروف ونهي از منكر امر به انجام كار و نهي از ارتكاب كاري است يعني فردي كه انجام معروفي را به ديگران گوشزد مي كند خود آن معروف را انجام مي دهد اگر چه هر دو به آن معتقد و بر سر آن هم نظر باشند و يا كسي كه به ارتكاب عملي خلاف و ناپسند حساسيت نشان داده و فاعل آن را از كردارش بر حذر مي دارد خود از انجام آن كار ناشايست روي گردان است ولي هر دو - چه آن كس كه فعل ناپسند را مرتكب مي شود و چه شخص ناهي از منكر - به ناپسند بودن آن كردار واقفند و در ناشايستگي انجام آن نيز هم نظرند پس ملاك ، عمل است نه نظر و عقيده


2-افراد يك حزب كه آرا و عقائدشان مشترك است چه بسا در انجام يك تكليف الهي اشتراك نظر نداشته باشند و گويي برخي آمر و ناهي و برخي تارك معروف و مرتكب منكر باشند لذا انجام اين قبيل تكاليف شرعي از عهده جمعي كه فقط آرا و نظراتشان مشترك است بر نمي آيد و بهترين راه ، امر به معروف ونهي از منكر لساني توسط يكايك مردم بدون توجه به گروه اجتماعي آنهاست .


3-بر فرض امر به معروف و نهي از منكر در قالب گروههاي اجتماعي و احزاب و سازمانها تحقق يابد . آيا به فرض تضمين كيفيت آن ، كميت - كه به تبع پيچيدگي و گسترش روابط اجتماعي افزايش مي يابد - هم مورد توجه قرار خواهد گرفت ؟ به بيان ديگر اگر جمعيتي يك ميليوني همگي اين وظيفه شرعي خود را انجام دهند و هر نفر آمر به معروف و ناهي از منكر باشد قطعا معروف ناشناخته و منكر گمنامي كه كسي انجام دهد و يا از آن غافل باشد و برايش بيان نگردد ، باقي نمي ماند . اما اگر اين وظيفه توسط سازمانها و گروههاي اجتماعي انجام شود . مثلا همين يك ميليون نفر به چند گروه اجتماعي تقسيم خواهند شد ؟ دو يا سه و يا ده گروه و سازمان و به همين ترتيب تعداد معروفها و منكرهاي شناخته شده و لاجرم امر و نهي شده تقليل مي يابد و در نتيجه بسياري از افراد اين جامعه اعمالي را انجام مي دهند كه كسي به معروف و يا منكر بودن آن واقف نيست و اگر باشد هم طبق وظيفه و دستور العمل سازماني خود ملزم به امر ونهي از آن نيست پس رفته رفته اين تكليف و واجب الهي از بين خواهد رفت و در صورت پابرجايي ضابطه اي آن ، بي فايده و نمادين خواهد بود .


در آخرين قسمتهاي مقاله اينچنين آمده ... امر به معروف و نهي از منكر در اسلام اساسا مبين يك اصل انتقادي است...


اما بايد گفت امر به معروف ونهي از منكر يك انتقاد و يا اصل انتقادي نيست چون انتقاد، برخورد يك طرفه با آن سوي مرز است سبك وسنگين كردن و ارزيابي است در حاليكه امر به معروف و نهي از منكر فرهنگي انسان ساز است كه در آن معروف از واجب تا مستحب و بلكه اولي پيش مي رود يعني آمر به ديگري مي گويد نماز واجب را بخوان اين يك امر به معروف است ، معروفي كه انجامش واجب است . گاهي مي گويد به ديگران نيكي كن ، خوشرفتار باش اين هم امر به معروف است اما امر به معروفي كه انجامش مستحب است و گاه هم امر به معروفي مي كند كه انجامش براي اكثر مردم ندانسته و ناآشناست مثلا در احترام به پدر و مادر قدمي از آنها جلوتر برندار و يا لقمه اي زودتر بر دهانت مگذار و ... همچنين در منكر گاه منكر فعلي حرام است گاه مكروه و گاه ناپسندي كه اكثر مردم در انجام آن كراهت و ناشايستگي خاصي را متوجه نمي شوند . پس امر به معروف و نهي از منكر انتقاد نيست ، امداد ، ارشاد، هدايت و سوق دادن به تكامل است اما با توجه به شخصيت و جايگاه آمر و ناهي و مامور به و منهي عنه .


در آخرين سطور مقاله آمده است ... امروز كساني در جامعه ما امر به معروف و نهي از منكر را حتي به صورت مسلحانه ، بصورت تروريستي ، آدم كشانه ، قتلهاي زنجيره اي ، ترور سعيد حجاريان و ... با ارجاع به شريعت توجيه و تفسير مي كنند ....


همانطور كه گفته شد در صورت تشكيل حكومت اسلامي آخرين مرحله از امر به معروف و نهي از منكر بخاطر بكارگيري قوه قهريه در به ثمر رسيدن آن به دستگاه قضايي واگذار مي گردد و آنچه كه بعنوان تكليف آحاد مردم - در هر طيف و نگرش و عقيده خاصي كه هستند - در قالب اين واجب شرعي بروز و ثبوت پيدا ميكند فقط مرحله اول آن يعني امر به معروف و نهي از منكر لساني است و افراد و گروههاي اجتماعي كه از اين حيطه خارج مي شوند نه تنها تكليف شرعي خود را انجام نداده اند بلكه مرتكب اعمال خلافي شده اند كه در ايجاد هرج و مرج در اجتماع و تضييع حقوق مسلمين و اختلال در نظم و امنيت عمومي تاثير گذار بوده و مستحق تعزير اند پس عمل آنها خلاف قانون و شرع است نه اداي تكليف شرعي و حسابشان از دينداران قانون گرا و تحت لواي حكومت اسلامي جداست و اگر كسي اينگونه اعمال و رفتار را به حساب دين و دينداري و اداي تكليف الهي مي گذارد خود در تشخيص معروف و منكر عاجز است و اين عجز فقط با توجه به تكليف شرعي و فلسفه آن مرتفع خواهد شد .


و در آخر نكته اي از امامت : ما شيعيان معتقد به كمال امام معصوم عليه السلام هستيم يعني تمام ابعاد وجودي او در حد كمال انساني قرار دارد و او الگو و اسوه انسانهاست و اگر امامي به يك صفت بيشتر و بهتر شناخته مي شود بخاطر اشغال فضاي وسيع تري از زندگاني مبارك آن امام همام به آن وصف است .


امام حسين بن علي عليه السلام اگر چه انساني كامل با تمامي خصائص والاي انساني است و در بخشش و بزرگواري ، رحمت و رافت ، دستگيري از ضعيفان ، حسن خلق و رفتار ، انديشه و تدبير برتر ، صبر و حلم جميل ، علم و دانش بسيار و عبادت و زهد و پارسايي و بسياري ديگر از خصايل والاي انساني برترين و انسان كامل است اما حضور پر شور آن حضرت در جهاد في سبيل الله و قيام افتخار آفرينش در اصلاح امت مسلمين و شجاعت و رشادتش در جنگي نابرابر كه با كمترين افراد مقابل بيشترين دشمنان ، مردانه ايستاد ، شخصيتي حماسي و انقلابي - كه هر خفته از پا فتاده اي را در احقاق حق به عرصه نهضت و انقلاب وپيكار ضد كفر و نفاق ترغيب مي كند - در مقابل ديدگان ، ترسيم و تصوير مي نمايد كه ديگر ابعاد وجودي حضرتش در ذيل اين شهادت طلبي و ايثار گري خود نمايي خواهند نمود .


خداوند قلوب مومن ما را مشتاق شهادت در راه خودش نمايد و در آن هنگام مقام رضا و تسليم را كه جامه اي فاخر بر قامت رعناي سيد الشهدا عليه السلام بود به ما ناچيزان نيز ارزاني فرمايد .