بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتاری که در پی می آید سلسله مباحثی است در اثبات تغییرناپذیری معرفت دینی و غیربشری بودن آن که ابتدائا به صورت خلاصه و در قالب این مقاله در سه مرحله مختلف ارایه می گردد.
مرحله اول با نام تحقیق پرهیزگارانه مشتمل است بر رد اجمالی قبض و بسط تئوریک شریعت که بیشترین توجه در این نوشتار معطوف بر غیربشری بودن – محض- شناخت دین است که آمیخته ای از دلائل عقلی و نقلی مولف را در اثبات ردیه اش یاری می نماید .
مرحله دوم با نام حافظان وحی رد نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت با توجه به ریشه های روایی و نقلی ضمن بیان کامل نبودن شناخت دینی انسانهای غیر معصوم ، بشری صرف نبودن شناخت دین را اثبات
می نماید که بیشترین ادله ارائه شده در این مرحله از روایات و احادیث معتبر شیعه می باشد .
مرحله سوم با نام کلامی که اساسش مغالطه است ردیه دیگری است بر نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت با بهره گیری از تناقض گوییها و مغالطه های صاحب نظریه در کتبی که درآنها سعی در اثبات مدعای خود نموده است .
لازم به ذکر است از آنجا که در تاریخ علم همواره رسم بر این بوده که پس از مباحثات و مناظرات علمی، بعضی از طرفین بحث که به اشتباه خود پی برد ، با قبول رأی مخالف از نظریه خویش روی گردانده و رأی به ابطال آن می دهد ، نویسنده نیز با ترتیبی که برای مراحل مختلف ذکر نمود سعی در متقاعد نمودن صاحب نظریه قبض و بسط دارد و امیدوار است پس از ارائه مرحله اول این نوشتار که از نظر ایشان و سایر خوانندگان عزیز می گذرد با وصول به خواسته خود از عرضه مراحل دیگر بی نیاز باشد . اگرچه به همان اندازه ، برای شنیدن جوابیه ای قانع کننده مشتاق و منتظر است .
بیش از چهارده قرن است اسلام ، دین کامل الهی بر انسانها ظهور کرده و زحمات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در ابلاغ این رسالت عظیم به امداد اوصیاء کرامش همچنان راه هدایت را بر مشتاقان می نمایاند . عالمان دین با تلاشی فراگیر و همه سویه امانت انقلاب فرهنگی آخرین پیامبر الهی که راه نجات انسانها و سنت حسنه خداوند متعال می باشد را با سعی و جهد فراوان بر قلوب خواستار هدایت عرضه می نمایند.
شناختن دین، این گوهر گرانبها بعنوان راه کمال ، که انسان را از ملک به ملکوت می رساند اولین گام در مسیر تکامل است .
شناخت یعنی رسیدن به علمی قطعی که شک و تردید در آن راه نداشته باشد و معرفت دینی ، دیدگاه فرد به مسیر پیشرفت مادی و معنوی اوست . مسیری که برای همگان واحد است، ولی هرکس به اندازه وسعت وجودیش آن را می شناسد و با سرعت ، دقت و پویایی بیشتری به سوی هدف که سعادت اوست پیش می رود . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که خدا درباره ایشان می فرماید : «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه »[1] ، عارفترین به دین خداست و انسانها برای اینکه شناختی صحیح از دین پیدا کنند و گمراه نشوند ناچار به تلاش در رسیدن به بالاترین دیدگاه و رفیعترین شناخت که معرفت رسول الله صلی الله علیه و آله به دین است ، می باشند و بدین ترتیب همانطور که دین ثابت و تغییر ناپذیر است ، معرفت هدایت خواهان نیز به پشتوانه معرفت صحیح انسان کامل از دین برای همیشه قابل اعتماد و نتیجه بخش خواهد بود و صدالبته هرچه رهرو بیشتر از راهنماییهای پیشوای خود بهره جوید، بیشتر و بهتر دین را می شناسد. چه اینکه استواری عالمان در عقاید و معرفتشان در قرون متمادی به اتکاء آرای معصومین علیهم السلام اگرچه در آن حد نبوده و محتاج تکامل می باشد ، اما خدشه ناپذیر و ثابت باقی مانده است .
نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت که شاهکار متکلمین امروزین است ، با حجمی زیاد ، بی معناترین و
بی ریشه ترین افکار انسانی دست و پا گم کرده در مقابل پیشرفت متکی به حس و تجربه متجددین دور از خدا را به بهانه امداد دین ِ در خطر و توجیه عقب ماندگی (!) متدینین دنیاستیز به عرصه کلام جدید کشانده است .
گذشته بر نقدهای فراوانی که بر این نظریه شده ، دو مطلب حائز اهمیت دیگر به امید اصلاح چنین نظراتی در راه تبیین احکام دین مبین اسلام ارائه می گردد .
با آنکه نظریه پرداز محور نظر و کلام خود را بر معرفت نهاده و تلاش و تکاپویش برای اثبات تغییر و تبدل در شناخت اسلام شناسان است، لکن در نامگذاری نظریه خویش در مغالطه ای هویدا شریعت را جانشین معرفت بشری آنهم بشر غیرمعصوم نموده است و البته چنین مغالطات و تناقضاتی در سرتاسر کلام صاحب نظریه بوضوح مشهود است و در مقاله بعدی تحت عنوان کلامی که اساسش مغالطه است به نقد خواهد آمد .
اولین ایراد بر نظریه قبض و بسط ، تعریف ناقصی از دین است که لاجرم به تعریف ناقصی از معرفت دینی می انجامد . نظریه پرداز قبض و بسط ، مجموعه ارکان ، اصول و فروعی که بر نبی نازل گردیده است بعلاوه تاریخ زندگی و سیره و سنن اولیای دین را شریعت نامیده است . و حال آنکه اولاً پیامبر، خود جزئی از دین است . دین بدون نبی دین نخواهد بود [2]و به قول بهتر، دین از لوازم هدایت پیامبران و بعبارت اصح ، دین همان روش زندگی رسول الله است که او از حضور خدا درک نموده و ما در محضر خدا به عمل کردن به آن مأموریم . لذا دین کامل ، دین پیامبر اسلام است [3] و بر پیامبران قبل از ایشان بعضی از این دین و احکامش نازل گشت و البته مبنای آن ادیان اسلام است .[4]
سیره پیامبر، صراط مستقیم است [5] یعنی روش زیستن است . روشی صحیح که صراط مستقیم بوده و به خدا ختم می شود . صاحب نظریه قائل است معرفت نسبت به دین ، آینده و عاقبت قابل تصوری ندارد. اما قرآن می گوید:« اذا جاء نصرالله و الفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا» [6] یعنی روزی فرا میرسد که همه دیندار خواهند بود و البته این امر با پیشینه شناخت همگان و قبول و عمل به آن ، محقق است . همه خلایق منجمله انسان هستند و بعبارت بهتر همه فطرتاً هدایت شده اند و بسوی کمال پیش می روند و برای آنکه به اغوای شیطان از راه منحرف نشوند ، رسول آمده ، که مشی او بهترین راه برای رسیدن به خداست و پیامبر اسلام به عنوان افضل انبیاء ، کاملترین روش را که فطرت الهی او بدون هیچ کم و کاستی است و شیطان در آن رخنه نتواند کرد ، بر همگان بعنوان اسلام ارائه می دهد و دلیل دیگر اینکه اولین انسان ، خود پیامبر است . دیندار و هدایت یافته . او می بایست در زمین آمده باشد تا وحی بر او نازل شود . پس او خود دیندار است و دین موجودی فراتر از او وحتی از وحی است و وحی بازگوکننده جوانب مختلف آن .
انسان گوهری در خود دارد و چون به رذائل ، کاستیها و کژیها محجوب و مزخرفش می کند ، خداوند متعال دو پیامبر (ظاهری و باطنی ) بر او می فرستد و سند مستند شرح حال انسان ، آن هم انسان کامل را تحت عنوان کتاب آسمانی (قرآن) در اختیار قرار می دهد و از آنجا که قدمت کتاب آسمانی به اول خلقت نمی رسد پس دین ناطق (پیامبر) خود ، کتاب الهی را نیز همراه دارد .
البته پیشرفت جامعه بشری و نیازمندی بیشترش به قوانین مضاعف ، دلیلی بر نزول کتب آسمانی است . ولی دلیل بهتر تکامل شخصیت پیامبران و تقرب آنها به خداوند برای ظهور مقربترین ، یعنی رسول اسلام بود . چه اینکه قرآن نیز کاملترین منزل الهی و کتاب اوست و اسلام کاملترین دین الهی ، دین اوست و او خود اشرف مخلوقات است [7]پس در کل باید گفت دین گوهری در وجود انسان نهفته است و دو رسول ظاهری و باطنی ابلاغ آن دین می کنند و انسان کامل (پیامبر) خودشناسترین انسان فلذا دیندارترین است و آنچه که
می گوید و انجام می دهد و در کل زندگی او دین کامل است . لذا مردم مأمور به تبعیت از پیامبرند.[8] که این عین دینداری است و اجمالاً در تعریف دین بیان این آیه شریفه کافیست :« فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذالک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون» البته پوشیده نماند از آنجا که رسالت پیامبر ظاهری (رسل) روشن شد باید دانست که پیامبر باطنی (عقل سلیم) نیز مشوق انسان به دینداری است . در صورتیکه توهمات و تخیلات و معادلاتی که ما را به منافع ظاهری می رساند را عقل ندانیم ، چه اینکه آن عقل نیست ،بلکه پیروی از روشها و ایده هایی است که ما را به دنیا می رساند. فلذا به عقل معاش معروف است . در حالیکه عقل و یا همان عقل سلیم ، رسول الله است و بیانگر دین است و اگر کسی با تزکیه نفس خود را از دنیا طلبی و فانی طلبی برحذر داشت و بهانه ای برای پیروی از روشهای
دنیا رسان بر خود باقی نگذاشت عقلش به کار خواهد آمد و او را در دین داری یاری می کند. لذا : ما حکم به الشرع حکم به العقل و ما حکم به العقل حکم به الشرع .
حال با این تعریف از دین ، معرفت دینی چگونه تعریف خواهد شد ؟ البته با همان تعریف سطحی و ظاهری از دین هم تعریف ارائه شده از معرفت دینی خدشه ناپذیر نبود چه اینکه پس از قائل بودن به فهمی روشمند و مضبوط ، جای طرح این سوال است که این روش و ضابطه از کجا برفهم و ادراک و شناخت ما حکومت و نظارت پیدا می کند ؟ اگرحکم و ماحصل تلاش عقل انسان ( غیرمعصوم) باشد که نتیجتاً تعریف فوق اینگونه خواهد بود : فهمی عقلانی از شریعت و خوب با تفصیلی که در تعریف دین گذشت .
این تعریف نیز دو حالت خواهد داشت : اول اینکه آنگونه که صاحب نظریه فرض و بلکه تعریف نموده اجتماع بشری که بهره مند از عقل معاش هستند از عقول خود در ضابطه مندی فهم خود بهره بجویند که خوب به نتیجه مطلوب نخواهند رسید لااقل به حد کامل آن چه اینکه شناخت ، حد نهایت علم ( قطع و یقین ) است و در غیر اینحالت باید از عقل سلیم بهره جست که نزدیکترین راه در رسیدن به عقل استفاده از نظر انسان کامل (معصوم) است .
فلذا تعریف فوق اینگونه خواهد بود : فهمی منضبط به ارشاد انسان کامل از دین.
یعنی دوباره می رسیم به همان نقطه که عرض شد که فهم ما و شناخت ما از دین نمی تواند جز در مسیرشناخت معصوم علیه السلام از دین باشد ، مگر اینکه ما خود را صاحب عقل سلیم و نفس زکیه بدانیم که البته بعید است کسی خود را برای اثبات یک نظریه تا حد عصمت تعالی بخشد و البته در عقاید ما (آداب عرفا) اگرچه رسیدن به چنین جایگاهی دست نیافتنی نیست اما آنکس که نائل می شود کلامش کلام معصوم علیه السلام و کلام خداست فلذا او را حجه الاسلام و یا آیت الله لقب می دهیم که این البته بار سنگینی خواهد بود بر دوش عالمانی که به عقل سلیم دست نیافته و نفسشان تزکیه نگشته است . چون لاجرم سخن و کرداری غیرخدایی خواهند داشت ، هرچند بسیاراندک و بسیار ظریف باشد . پس فهمی که مطابق با فهم معصوم
علیه السلام بوده و یا لااقل در جهت رسیدن به آن شناخت ناب و کامل پیش می رود نمی تواند تغییر پذیر باشد حتی با گذشت زمان (هرچند طولانی) مگر اینکه کامل شود و کمالش ، یعنی هیچگاه فهم آینده متضاد فهم سابق نباشد که نظریه پرداز قبض و بسط در تبیین نظر خود به این باور نمی باشد. چون معتقد است با چنین روشها و نظراتی که ارائه می شود می بایست ابدیت و تغییر را الفت بخشید و حال آنکه تکامل در معرفت آنهم کمالی که نقصان واپسین را متضاد نباشد هیچگاه شناخت را به ابدی و متغیر تقسیم نخواهد نمود بلکه به ابدی و رو به کمال و یا پیشرو منقسم خواهد گشت .
و چه خوب می بود نکته ای دیگر نیز در این نظریه مورد توجه قرار می گرفت که البته التفات به این حقیقت اعلی شاید جزبا تولی ممکن نباشد و آن وجود امام معصوم علیه السلام و کلا وجود معصوم در هر اجتماع بشری است که حتماً هرمسلمان شیعه از آن باخبر وبه آن معتقد است که لو لا الحجه لساخت الارض و اهلها[9] وحداقل این اعتقاد منظور داشتن یکی از آراء انسانها برای معظم له است و بدین نحو است که نظریه به خطای بعدی که معرفت دینی منحصراً نزد شخص واحد یافت نمی شود و نه در جای دیگر که فهم از شریعت ... نه منشاء قدسی و الوهی دارد ، فرو افتاده است .
اگرچه اصل نظریه قبض و بسط مدارک اثباتش مردود است اما آنچه که در این بین بسیار زننده و حتی حقیقتش بر هیچ منکر دین پوشیده نیست و آنها هم همواره به آن اذعان می نمایند ودر این نظریه بیانی کاملاً مخالف با رأی عمومی و باطل مطرح گردیده این است که شریعت صامت است .
فرضاً شریعت صامت و دیگران برای تحصیل الهی محتاج ارائه پرسشهای خود از آنند؛ پس این شریعت که زبان بسته و تهیدست و بی سخن است ، چگونه پاسخ سائلینش را می دهد ؟ آیا آنچه که در ذهن انسان مجهول است و مطرح می شود نمی بایست به کمک حواس ظاهری ، اطلاعاتی در موردش کسب کرد و با تجزیه و تحلیل عقلی آن مجهول را به معلوم واقعی مبدل ساخت ؟ یا متکلم مفروض زبانی و احساسی ندارد که با انتقال حالت (جواب) خود به حواس انسانی او را به دریافت معلوم و یا همان معرفت نائل آورد! و یا اینکه زبانی گویا برای شرع که در هر عصر سؤالات سائلین را به نحو احسن پاسخگو باشد موجود است ؟! آیا زبانی گویاتر از انسان کامل که هم انسان است و هم در اجتماع و هم دین ناطق ، یافت می شود؟ و یا اینکه زبان دین همان دریافت ما از تلاشمان در جهت شناخت شریعت است ؟! و بعبارت بهتر وواضحتر هرچه که می خواهیم بفهمیم ، می فهمیم . نه آنچه را که باید بفهمیم .
البته این امر ممکن است ولی در صورتیکه قوه ای که ما را در تجزیه و تحلیل و دریافتهای حسی مدد
می رساند عقلی باشد که تکاپویش برای رسیدن به عالم ظاهر و دنیاست نه عقل سلیم که منظورش آخرت و خداست .
کلام دیگر شما در بشری بودن معرفت دینی است .
و اما بشری بودن معرفت دینی ؛ آنگونه که روشن است نظریه قبض و بسط و اثبات آن با اشعار به اصل معرفت به دین است چه اینکه در غیراینصورت توضیح واضحات می باشد چون معرفت انسان در حال کمال و مانند هر موجود دیگری در حال حرکت است و طبیعتاً به نقطه ثابتی (سکون) نخواهد رسید که بعد از آن نیاز به طرح نظریه قبض و بسط باشد . مگر اینکه هدفی برایش منظور شود که آن هدف ثابت بوده و او با وصول به این مقصد از تیررس تغییر و بسط مصون باشد و چون در ضمن قبول وجودهدف ، ثباتی حتی برای آن لحاظ نشده پس نا خواسته صاحب نظریه سخن خود را رد می کند . به بیان واضح اینکه یا معرفتی محتاج قبض و بسط می باشد که به سوی کمال خود در حرکت است و تکامل هم هیچگاه مبین ناقص بودن حال سابقه نیست بلکه مؤید آن و وسعت بخش و مکمل آن است که لزوماً در اینصورت قبض و بسطی معنا پیدا نخواهد کرد چه رسد به احتیاج!!! و یا اینکه معرفت کامل را محتاج قبض و بسط بدانیم و برای فرار از ظاهر قضیه(قبض و بسط شناخت کامل) که مخاطب را زود به بطلان نظریه میرساند متوسل به عصر و تاریخ شد . بدین بیان که پیامبران و معصومین در عصر ما زندگی نمی کنند که معرفتشان ملاک شناخت ما قرار گیرد . چون آنها کاملاً دین را می شناسند و این معرفتشان ثابت است . ماهم که در شناختن دین به ایشان و معرفت آنها تمسک می نماییم معرفتی خواهیم داشت تغییر ناپذیر مگر در راه تکامل و رسیدن به هدف که همانا شناخت معصوم علیه السلام می باشد . ولی در اینصورت هم در مورد چند مسئله تغافل شده است .
اول : ما معتقدیم امام معصوم علیه السلام که جانشین منصوص پیامبر است ، حی و حاضر در بین مسلمین است فلذا معتقدین و متمسکین به حضرتش سعی در تطبیق شناخت خود از دین با معرفت ثابت و ابدی او از شریعت دارند پس نظریه قبض و بسط مردود است .
دوم: بیشترین زمانی که بر خلقت انسان و سکونتش در زمین گذشته تحت رهبری انسان کامل (معصوم علیه السلام ) بوده و تسری فرضیه ای (درصورت نبود ناقض های دیگر) که منحصر به عصری خاص می باشد نه گذشته و نه حتی آینده ای که از آن باخبر نیستیم به مابقی اعصار( زمان حاضر که درک انسان کامل بر همه میسور نیست ) کاری عام المنفعه و فرضیه ای جامع نخواهد بود .
و اما در رد مغالطه ای آشکاردرارتباط بین معارف بشری باید گفت فهم قرآن کریم به خود قرآن میسر است و الا راه خطا پیموده می شود یعنی برای فهم و شناخت قرآن ، انسان می ماند و قرآن و عقل .
فرض کنید انسانی که با دنیای اطرافش رابطه ای نداشته و در اولین برخورد با قرآن روبرو شود اولاً چه برداشتی از آن دارد؟ ثانیاً چگونه آن را می فهمد؟ ثالثاً چطور آن را به کار خواهد بست ؟
در جواب قسم اول باید گفت انسانی که فطرتاً حق جوست (علیرغم دلایل کثیره بر این امر ، رجوع به داستان حضرت ابراهیم علیه السلام کفایت می کند) قرآن را پدیده ای حق ارزیابی خواهد نمود.
در جواب قسم دوم باید گفت او در کل چهار ابزار ، که همه قابل اعتماد بوده و قطعاً او را به نتیجه که فهم قرآن است می رسانند ، در اختیار دارد.
1) خود قرآن به عنوان وحی و کلام الهی
2) پیامبر(آورنده قرآن ) به عنوان مفسر و شارح قرآن
3) عقل
4) فطرت (متشکل از قوایی درونی که او را به جهات خاصی هدایت می کنند و مهمترین خاصیتش اراده مند بودن انسان به واسطه اوست که اراده او به اراده دیگری – تسلسل – متصل نخواهد بود و آنجا – فطرت – نقطه شروع است )
این چهار منبع شناخت ، او را به نتیجه مطلوب خواهند رساند . چون منبع رسولان الهی اند و دو منبع دیگر فیض الهی اند. لذا با بهره گیری از این فرض که در نمایی کلی و واقعی مومنی واقعگراست در خواهیم یافت در صورتی معرفت ما نسبت به هرچیزکامل، رسا، قطعی ، و تغییرناپذیر خواهد بود که اولاً به این چهار ابزار توسل پیدا کنیم [10] ثانیاً اگر قرار شد از معارف پیشین خود در تحصیل شناخته های نوین بهره جوییم آنها را مجموعاً و یا تفکیکاً ابزاری جدید برای اصل شناخت و یا هر یک از معارف خواسته خود ( معرفت دینی) قرار دهیم .
با توجه به مقدماتی که گذشت و اصل مهم تحقیق پرهیزگارانه به معرفتی عمیق از دین نائل خواهیم آمد که راه را بر هر نوع تحریف (بدعت ، نوگرائی ، دگراندیشی ، قرائت های مختلف از یک دین واحد و...) در دین مسدود می نماید و آن اصل مهم عبارت است از دخالت ندادن معارف بشری در شناخت دین . البته به طور هدفمند و ارادی یعنی فیلسوف فلسفه را تنها منبع شناخت دین قرار ندهد و دین را فقط از منظر عقل و استدلالاتش نشناخته و نشناساند و یا فقیه ، ادیب، تاریخدان ، جامعه شناس و یا هریک از سردمداران معارف بشری که به تنهایی یا دسته جمعی تحت روش و تفکری خاص مطرح می شوند دین را به طور جامع شناسایی نموده و تعریف نمایند .
در توضیح این اصل اشاره به دو مطلب ضروری است .
الف) منظور از دخالت ندادن معارف بشری در شناسایی دین ، با ادعای شناختن صحیح و شناساندن آن است ، چون آن تعریفی که یک عالم از هر چیز منجمله دین ارائه می دهد اگرچه دیدگاه خاص او در قالب علم تخصصی اوست ولی تعریف از تمام دین است نه آن قسمت خاص از دین که آن عالم متخصص آن است ( مثلاً ارتباط حقوقدان و مسایل حقوقی اسلام ) مگر اینکه او جنبه های تخصصی خود را از تعریف جامع دین منفک کرده و صرفاً به آن بپردازد که در اینصورت هم فقط او می بایست استفاده کننده باشد چرا که دین ، کلام مبدأ هستی و دربرگیرنده جمیع معارف بشریست و نظریه او نظر و کلامی تخصصی ، آنهم در رشته ای خاص چه اینکه در غیراینصورت او با ارائه تعریفی تک بعدی ( نه جامع) به نوعی تحریف دین نموده است .
ب) اگر ادعای شناخت و شناساندن دین در بین نبود گرچه معرفتی با رنگ و بوی دین ( دین جامع ) برایش حاصل می شود اما آن معرفت دینی مورد بحث نیست و به عبارتی فاقد ارزش تکاملی و پیشبرنده است .
پس شناختن دین با چهار ابزار مذکور میسر است و استفاده از ابزاری جدید که منشائی غیر الهی (بشری) دارد فقط در صورتی ممکن است که منظور ما از این تلاش رسیدن به اندیشه ای نو و کاملتر و برگرفته از تعالیم الهی در تخصصی خاص باشد و الا شناسنامه دین در حالی که تخصصی و تک بعدی است بعنوان تعریفی کامل از دین کامل مطرح می شود که متاسفانه این مسئله از معضلات جامعه مسلمین است و نمونه بارز آن تفاسیر متفاوت از قرآن کریم با گرایشهای خاص به یکی از علوم و معارف می باشد .
همانطور که گذشت نمی بایست و نمی توان سدی در مقابل معارف بشری که ناخواسته انسان را در رسبدن به شناخت جدید یاری می نماید ( حتی شناخت دین ) بنا نهاد و اتفاقاً عدم این انسداد باعث بروز جامعیت مطلوب ما در شناخت دین می شود. چون اگر انسان در شناختن دین و یا بعبارت اصح رسیدن به شناخت جامع از دین که منشائی الهی داشته باشد از تمامی معارف و معلومات خود بهره گیرد و حتی هریک را بعنوان علمی تخصصی در نظر داشته باشد به معرفتی به مراتب کاملتر از شناخت تخصصی دین خواهد رسید که شمه ای از معرفت انسان کامل می باشد .
شاهد دیگر بر این مدعی روش صحیح در تفسیر قرآن است (تفسیر قرآن به قرآن ) اگرچه استفاده از نظرات تخصصی علوم دیگر برای روشنتر شدن معانی آیات بلا اشکال و بلکه لازم است . لکن این معارف فقط بعنوان دریچه های محسوس تری که پله هایی برای رسیدن به اولین قدمگاه در شناخت دین با منشاء الهی است می باشد . پس کسی دین را می شناسد و شناختش با تکامل عقاید و فزونی تلاشش به همان معرفت دینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعنوان افضل خلائق می رسد که معلوماتش جامع باشد و در عین حال از قرآن ، سنت ، عقل و فطرتش بعنوان ابزارهای اصلی در رسیدن به معرفت دینی غیر بشری استفاده نماید .
قبول این فرض که شناخت دین امری ساده و مربوط به هرکس با هر سعه وجودی می باشد فقط با وجود همان فرض باطل که معرفت دینی ، بشریست ممکن خواهد شد. در حالیکه معرفت دین و شناخت مجموعه وسیع احکام الهی برای سعادت انسان و ودیعه عظیم خداوند متعال بر او که معادل زندگی انسان کامل است از انسانی که گرفتار عقل معاش و یا تخصص زدگی است و یا با بی بند و باری در زندگی مادی ، قوه الهی فطرت را مکدر و بلا استفاده نموده و بر نمی آید و این هم بمعنای منحصر بودن شناخت دین در افرادی خاص نمی باشد . بلکه مقدمه ای لازم برای هر مشتاق سعادت است و آنکس که مشتاق شناخت دین است تا دینداری واقعی و انسانی سعادتمند باشد خود دین مجسم است.چه اینکه او جسم و روحش تعالی و تکامل یافته و در خود ، جامعه مسلمین و جهان مادی اطرافش تاثیرگذار خواهد بود که متاسفانه با محو مقدمات این قضیه (رها شدن از عقل معاش و دست یافتن به عقل سلیم ، هرمعرفت ، علم و تخصص را شناسای دین ندانستن و دچار علم زدگی و تخصص زدگی نشدن و تزکیه روح برای زدودن گرد و غبار رذائل از ودیعه پرارزش الهی ِفطرت ) نتیجه مطلوب برای اکثر دینداران حتی معرفت جویان و عالمان حاصل نگردیده و حال جامعه مسلمین چنان است که مشهود است .
و در کلام خلاصه ، زمانی بشر به معرفت دینی با منشاء الهی می رسد که از ودیعه های الهی در نزد خود ، بدون تاثیرپذیری از معلومات صرفاً بشری استفاده نماید .
و اگر اینگونه نباشیم ناچاریم احکام دین و یا آیات قرآن را با هر وسیله ای که شد حتی تاویل ، با دریافتهای روز بشر تطبیق دهیم ولی با استفاده از تحقیق پرهیزگارانه حقایق قرآنی و دینی حقایق ثابتی خواهند بود که فقط حق شناسان و حق جویان آن را خواهند یافت و احکام و کلام الهی بدون هیچ تحریف و تاویلی هدفی والا برای پیشرفت در تمامی معارف بشری خواهند شد تا هم انسان به تکامل رسد و هم دین را آنطور که هست بشناسد و دیندار واقعی باشد . چه اینکه در غیر اینصورت اگرچه از ظاهر احکام استفاده نموده و به همه آنها پایبند خواهیم بود و معارف بشری را هم توجیه نموده و آیات و احکام را تاویل می نماییم اما ترقی حاصله در ضمن اجرای تمامی دستورات دین تهی از معرفت است و یا علم بی معنویت و شاهد ، مثال زنده آن پیشرفت چشمگیر جوامع امروزی در بکارگیری بسیاری از معارف الهی و در عینحال درماندگی آنها از بهره اصلی که یافتن مسیر انسان تا خدا و ملک تا ملکوت است می باشد .
پی نوشتها؛
1- الزمر/ 39
2- توبه/33
3- آل عمران /19
4- شوری/13
5- انعام/161
6- النصر/1و2
7- بعنوان محکم ترین دلیل رجوع به ماده انزل در قرآن کریم کفایت می کند.
8- محمد 33
9- حکمت 147 نهج البلاغه
10- البته انکارناپذیر است تاثیر اعمال و رفتار ناشایست بشر در کدورت فطرت خداییش ، لذا برای احیای این قدرت درونی و از کار نیفتادن ابزاری توانا در مسیر معرفت لازم به تزکیه است .
