بسم الله الرحمن الرحیم

صلح به معناي آشتي و زندگي آرام در كنار ديگران است و عليرغم اينكه معمولاً به عنوان واژه بيانگر حالت انتزاعي و انفعالي كاربرد پيدا كرده، اصالتاً مبين حالت ثبات و زمينهاي است. يعني صرفاً نبايد معناي صلح را در مقابل جنگ و مرحلهاي پس از ستيز تصور نمود، بلكه صلح آرامش اوليه و زمينهاي است براي درك بهتر اين معنا، توجه به ماهيت دنيا و عالم ماده بسيار راهگشا است. دنيا كه از نظر فلاسفه و حكما به عالم تزاحم مشهور است مهد جنگ و ستيز و ذاتاً ضد صلح و آرامش است و بر همين اساس اتخاذ رويكردي عالمانه و حكيمانه كه بتواند زندگي انسان را در اين مهد ناآرامي، آرامش ببخشد تا انسان از عهده وظيفه ذاتي و احقاق حقوق انساني خويش برآيد، ضرورتي عقلي و ديني است. در داستان خلقت و برگزيدگي آدم(ع) به عنوان جانشين خدا بر روي زمين و پرسش و پاسخ هاي رد و بدل شده ميان خداوند متعال و ملائكه ميتوان عمق راهبردي بحث صلح و آرامش را به وضوح مشاهده كرد و ملائكه كه از تزاحم ذاتي عالم ماده و سابقه زندگي جنيان و نسناس بر روي زمين مطلعند خلقت آدم و برگزيدگي او را برنتافته و گمان ميبرند رويكرد خليفه خدا نيز جنگطلبي و خونريزي است، در حالي كه خداوند در جواب قاطع خويش آنها را از پرداختن به چيزي كه علم ندارند تحذير نموده و مبناي زندگي و حركت آدم را علم و حكمت و تلاش براي تجلي صفات الهي برميشمرد.
بر اين اساس نتايج جالب توجه و ايمانافزايي پيشروي ماست.
اول اينكه چيرگي بر عالم ماده با هدف درك معنويات و نزديكي به خدا ظاهراً از دو روش حاصل خواهد شد، يكي درافتادن با دنيا و ايجاد مزاحمت براي خويش كه در همه تعاليم ما نهي شده و جز خسارت و فرسودگي ثمري ندارد و عليرغم منافع ظاهري، نهايتاً به حصول معنويت نخواهد انجاميد و ديگري اتخاذ روشي مخالف روش دنياست يعني از آنجا كه اجزاي دنيا و عالم ماده ذاتاً درگير و در حال رويارويي با يكديگرند، ميبايست راه صلح و عدم درگيري و نزاع را مبناي زندگي قرار داد. دوم اينكه با توجه به تقسيمبندي فوق ريشه و خاستگاه دو روش كلي زندگي انسان شناخته ميشود. روش اول كه زندگي براساس روابط مادي و پيروي از شرايط حاكم بر عالم ماده بوده روش كساني است كه با ورود به دنيا محو و مقهور آن گشته و چون به كرامت خدادادي و علم و توان ذاتي اوليه خويش قائل نيستند به تجربهآموزي صرف و گوشسپاري به نداي غيروحي مشغول ميگردند. در لسان دين مبين اسلام اين روش زندگي دنياداران و كافران و بيبهرگان از معنويت و آخرت است و روش دوم كه زندگي براساس روابط معنوي و پيروي از شرايط حاكم بر عالم ماده است كه روش انبياي الهي به عنوان واسطههاي فيض خداوند متعال است و روش كساني است كه با ايمان كامل نسبت به علم و توان ذاتي خدادادي خويش به كشف درونيات انساني خويش همت گمارده و درك و تجربهشان نيز در همين راستا مديريت و كارآمد ميگردد.
سوم؛ به انسانهاي مقيد به انسانيت خدادادي و روشهاي آسماني زندگي، اصالتاً و ذاتاً صلحجو و دوستدار ديگران هستند كه از نگاه عرشي اين خصلت نمود و تجلي سبقت رحمت الهي بر غضب او در آينه وجود انسان كامل است و در مقابل انسانهايي كه دين ناب را روش زندگي خود نساختهاند و ايمان به روشهاي آسماني زيستن در دنيا ندارند، اصالتاً جنگطلب و مسبب دشمني بين ديگر انسانها هستند و عليرغم اينكه در ذاتشان قوه صلحجويي و سازگاري و آرامش نهفته است با پاي نهادن بر فطريات و درونيات خداداديشان، زندگي مادي و دنيازده را بر آرامش خداساخته ترجيح ميدهند. چهارم: جالبتر از موارد فوق ريشه اين صلحجويي است كه در جسم و جان فرد وجود دارد. از آن روزي كه آدم(ع) به عنوان فرستاده خدا و انسان كامل به تبيين روش زندگي در دنيا براساس معنويت و با هدف رسيدن به قرب الهي همت گمارد و آنچه نقشه راه زندگي انسانها شد حدود الهي بود كه به حلال و حرام مشهورند و در اين ايجاد نسل آتي براساس اين حدود الهي كه حلالزادگي ناميده ميشود با همه كم و كيفهاي متصور براي آن مبناي خودمنش صلحجويانه انسان خواهد بود. يعني انسانهايي كه از سلامت نسل برخوردار هستند امكان حداكثري و سختافزاري صلحجويي و ديگردوستي را دارند و در مقابل آنها كه از پاكنهادي و سلامت نسل بيبهرهاند ذاتاً شرور و جنگجو بوده و از رحمت و دوستي بركنارند البته در اين قسم نيز كم و كيف غيرحلال زادگي مراتب و مدارج مختلف جنگجويي و ناآرامي و دشمني با ديگر انسانها را نمايان خواهد ساخت. پنجم: براساس پيشگفتهها مهمترين نتيجه اين بحث كوتاه نمايان ميشود كه معناي دنياطلبي و ماديگرايي در اصل پذيرفتن روش ذاتي دنيا به عنوان سازوكار زندگي در دنياست يعني خود را به عنوان عضوي مادي از اعضاي بيشمار دنيا دانستن و همچون آنها متزاحم ديگران بودن، خودمحور و تهي بودن از معنويت و بيتوجه به داشتههاي اوليه و خدادادي كه نقطه ارتباط زندگي جسماني و مادي ما با عالم معنا و حقيقت زندگي است.