جامه هاي سياهشان از شدت فخرفروشي به زمين كشيده ميشود و زيورآلات پرشمارشان ديدهها را خيره ساخته است. با ريشهاي بلند و هيبت پادشاهان دعوي اخلاص و دينداري دارند و از سر نخوت و خود بزرگ پنداري پاي در اين سفر نهادهاند. هنگامه عصر كه از هرم گرماي حجاز كاسته شده به مسجدالرسول وارد ميشوند اما درخواستشان براي ديدار با پيامبر مهربان اسلام رد ميشود. متعجب و با سري پر از سؤال به اقامتگاهشان باز ميگردند تا پس از استراحت دوباره به ديدار پيامبر اسلام بشتابند اما دومين درخواست نيز با بيتوجهي رسول اكرم (ص) برنااميديشان ميافزايد. شرجيل كه از اين بلاتكليفي آزردهخاطر و خسته است رو به ابوحارثه اسقف اعظم نجران كرده و ميپرسد براستي چرا محمد اجازه ديدار به ما نميدهد. ابوحارثه كه خود در پي يافتن پاسخ است، رو به اصحاب پيامبر كرده و علت را جويا ميشود، كه ابوبكر اينگونه وانمود ميكند تشرفتان به حضور پيامبر اسلام محتاج شفاعت چون مني است و بلادرنگ به حضور نبي مكرم(ص) شرفياب شده و سفارش هيأت شصت نفره ميسيحيان نجران را به رسول اعظم (ص) عرضه ميدارد. سكوت پرمعناي پيامبر مهربانيها خبر از جواب رد به ابوبكر است. حالا عمر پا پيش ميگذارد تا شايد اجازه ديدار را تقديم مسيحيان كند اما باز هم عدم تمايل پيامبر ولولهاي در ميان جمع برپا ميكند. كسي ميگويد اگر به دنبال علت رفتار پيامبر هستيد علي از همگان به او نزديكتر و به حال او آگاهتر است. به سراغ او برويد تا راه را نشانتان بدهد. ابوحارثه، شرجيل و مابقي مسيحيان نجران در شگفت از مقام علي(ع) به سراغ او ميروند تا چاره ديدار از او بخواهند. وصي رسول ميفرمايد لباسهاي تفاخرآميز از تن به در آريد و گردنآويزهاي طلا را از خود دور كنيد كه اين از آداب دينداري به دور است و پس از آن اميدوار ديدار پيامبر خاتم باشيد. نجرانيان كه حالا فاصله زياد خويش با روش زندگي ساده و بيآلايش عيسي روحالله(ع) را دريافتهاند در هيبتي ساده و به دور از تجملات به مسجد وارد ميشوند و بيآنكه محتاج اذن و اجازه باشند با آغوش باز و استقبال مهربانانه پيامبر خاتم روبهرو ميشوند. ابوحارثه اسقف بزرگ نجران اينگونه كلام خويش را آغاز ميكند كه: اي رسول خدا چندي قبل نامهاي از شما دريافت كرديم كه در آن ما را به دين خدا خوانده بودي در حاليكه ما و پدران و اجدادمان از بزرگان مسيحيت و دينداري هستيم و حال حضوراً آمدهايم تا علت مكاتبهتان را جويا شويم؛ پيامبر كه لبخند پرمعنايي بر لب دارد، ميفرمايد: براي دينداري نشانههاي آشكاريست كه در شما يافت نميشود. شما برادرم عيسي (ع) را فرزند خدا ميدانيد در حالي كه خدا منزه است. شرجيل كه اسقف اعظم را عاجز از پاسخگويي ميبيند عرضه ميدارد: اي محمد مسيح از مريم متولد گرديد در حاليكه پدري نداشت و ما بر اين عقيدهايم كه پدر او همانا خداست. پس او پسر خدا خواهد بود.
فيالحال فرستاده حق بر پيامبر نازل شده و وحي را زمزمه ميكند كه : «به درستي كه مثل عيسي (در خلقت) نزد خدا همانند (خلقت) آدم است كه او را از خاك آفريد همچنان كه خدا بر او گفت باش پس ايجاد گشت.» نجرانيان كه مبهوت از پاسخ قاطع فرستاده حق هستند بر حيرتشان افزوده ميشود وقتي ميشنوند كه پيامبر ادامه ميدهد: اگر نداشتن پدر براي برادرم عيسي(ع) دليل خدايي اوست پس آدم كه نه پدر داشت و نه مادر بر خدايي سزاوار تو است».
مسيحيان نجران كه پاسخي بر ادله روشن و متقن پيامبر اسلام ندارند پس از سكوتي طولاني ابراز ميدارند كه در هر حال ما بر عقيده خود و پدرانمان هستيم و سخنان تو ما را قانع نساخت. اگر ميخواهي ما را مجاب سازي راهي جز مباهله باقي نمانده بيا هر يك دست به دعا برداريم و از خدا بخواهيم هركس خلاف ميگويد را به عذاب خويش گرفتار سازد. جبرئيل امين دوباره پيام حضرت حق را ميآورد كه: «هر كس پس از ادله روشن تو باز هم به محاجه ادامه داد با او بگو بياييد (براي مباهله) ما با فرزندانمان، شما با فرزندانتان و ما با زنانمان، شما با زنانتان و ما با جانهايمان و شما با جانهايتان تا پس از آن ابتهال و تضرع خويش به درگاه خدا بريم و قرار دهيم نفرين خدا را بر دروغگويان.»
جمع متفرق ميشود تا فردا در بيرون مدينه مباهله كنند. صبح زود مسيحيان با هيأت 60 نفره خويش در نزديكي دروازه شهر در انتظار ايستادهاند و جمع زيادي از اهل مدينه نظارهگرند كه ناگاه پيامبر در حالي كه حسين(ع) را در آغوش گرفته و دستان كوچك حسن(ع) در دستانش است و علي(ع) و فاطمه(س) درپي او ميآيند و به صحنه مباهله نزديك ميشوند. حيرت و تعجب اردوگاه نجرانيان را درمينوردد. شرجيل آهسته در گوش اسقف اعظم ميگويد: ابوحارثه! اگر اينها نفرينمان كنند شك نكن كه بلادرنگ به عذاب خدا گرفتار خواهيم شد. ابوحارثه كه ترس لرزه بر اندامش انداخته سخن او را تصديق كرده و ادامه ميدهد همين طور است، اگر محمد بر حق نبود با لشكري از مسلمين به سويمان ميآمد نه با دختر و داماد و دو نوه خردسالش. شرجيل ادامه ميدهد ديروز محمد گفت با فرزندان و زنان و جانهايمان به مباهله بياييم! ميبيني كه علي را به عنوان جان خويش آورده است! ابوحارثه با تأييد نظر او ميافزايد: آري علي براي محمد از جان عزيزتر است در كتابهاي قديمي ما نام او به عنوان برادر و جانشين محمد آمده است. ولوله نجرانيان را فرا گرفته است و چشمهاي گرد شده و ترسانشان خبر از شكست زودهنگامشان دارد. اسقف اعظم نجران بر روي تخته سنگي قرار گرفت و با صداي بلند ميگويد: اي محمد! ما به مباهله تن نميدهيم. چراكه عذاب را بر خود حتمي ميبينيم. هر شرطي داري بگو كه خواهيم پذيرفت.
فرياد الله اكبر مسلمين نويدبخش پيروزي بزرگ اسلام است. پيامبر با لبهاي خندان رو به نجرانيان كرده و ميفرمايد: خواستهتان را پذيرفتم. جزيه بپردازيد تا در پناه حكومت اسلام در مقابل دشمنان ايمن باشيد.
٭ واقعه مبارك مباهله بر اساس آيات 59 تا 61 آل عمران/ اشاره به واقعه مباهله