بسم الله الرحمن الرحیم
گرچه جایگاه عرفانی و مقام معنوی حافظ بر بسیاری از عالمان و رهپویان نیز ناشناخته است اما در تاثیری عجیب و ژرف، دلهای عامه مردم در طول قرنهای متمادی، اسیر سحر کلام حافظ بوده است.
مردم ایران زمین و برخی دیگر از مردمان پارسی گو یا پارسی شناس، بی آنکه نیازمند شناخت عرفانی و علمی مقام حافظ باشند، دل به دلش سپرده و از جام جهان بین او زندگی و دور و بر خویش را به نظاره می نشینند.

"فال حافظ" اگر چه به برخی خرافات و عوامزدگیها نیز آلوده گشته اما همچنان راهگشای مردمان این سرزمین توحیدی است. در رمز و راز این افشارگری و این راهنمایی حافظ، سخنهای فراوانی گفته شده و هر قلمی به گوشه یی از افسونگری کلام حافظ پرداخته است.
بی شک عواملی مبنایی و فرادستی را باید جست که در ژرف نگری حافظ و پس از آن در راهگشا بودن کلام غیبی او تاثیر نخستین را دارند. حافظ با دسترسی به اسرارغیبی، وصول به جایگاه شهود و همچنین تجربه جمع اضداد، راهی را پیمود که خود راه وصول دیگران به حقیقت و مرحله گذاری برای رهپویان گشت.
در قرآن کریم و روایات اسلامی یکی از بالاترین مراتب ایمان، ایمان به غیب است که خود واجد مراحل و محتویات پیچیده و متعددی است. من جمله ایمان به خود "غیب" به عنوان هر چیزی که در مقابل شهود قرار میگیرد. همچنین ایمان به صفت "غیب" الهی که از مراتب بلند توحیدی است و نهایتا نشستن در جایگاهی که دست درک و فهم بشری به آن نمیرسد. و صد البته که از نظر عارف حقیقی، "غیب" همان "شهود" است.
دسترسی به اسرارغیبی
لسان الغیب، شاید تنها وصف و اسمی باشد که حافظ را بهتر می شناساند چه اینکه او نه هم طراز ادیبان و حکیمان بلکه از خزانه یی فرابشری و فرازمینی سخنانش را قطره قطره به کام سالکان می فشاند.
غیب و شهود که از مهمترین، دقیق ترین و ناب ترین مقولات عرفان اسلامی است، از چنان مرتبه بلندی برخوردارند که حتی سخن گفتن از آن دشوار و انزوا ساز است. دیوان حافظ، گذشته از مزایای خاص خود از حیث تبیین این دو مقوله سرآمد همه سخنوری های غیر معصوم است و هیچکس به اندازه او و با دقت و سادگی لسان او از غیب و شهود سخن به میان نیاورده است؛ هرچند سخن گفتن با این دقت، خود بیانگر تصدی چنین مقامی از سوی حافظ است اما از آنجا که ایمان به غیب یکی از بالاترین مدارج ایمان به خداست، نشانگر عمق ایمان حافظ و سیر عملی او نیز هست.
در نظر حافظ" غیب و "شهود" عین هم هستند و آنچه او در حضور یار می بیند در غیاب او نیز باور دارد و اساسا در هیچ جای قلبش، در حالیکه خود و یارِ خود، شاهد و مشهود است، غیبت یار معنا ندارد چرا که حافظ، دل را به او سپرده و اثری از مادیّت و غیر او نیست که مجلای تام محبوب نگردد و در مقابل آنچنان از هجر یار ضجّه سر میدهد که انگار هیچ احدی جز محبوب غایب نیست و دستش از هیچ حرف و هیچ سرّی جز اسرار معبود تهی نیست.
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید / تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
و یا آنجا که می فرماید:
بی خیالش مباد منظر چشم / زان که این گوشه جای خلوت اوست
و یا این غزل عجیب:
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست / منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
تا آنجا که اعجار کلام را به انتها رسانده و می فرماید:
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست / ورنه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
و یا غزل مشهور و زیبای:
بارها گفته ام و بار دگر می گویم / که من دلشده این ره نه به خود می پویم
همانطور که هویداست، هر یک از این ابیات و اشعار، اتحاد شاهد و مشهود در نزد حافظ زا بیان می کنند و از آن بالاتر لسان الغیب بودن حافظ را در پناه ایمان کامل به معبود به تصویر می کشد.
وصول به جایگاه شهود
با نظری به غزلیات حافظ و آثار عجیب آن و معنای ژرف و چند بعدی کلام او، شواهد متعددی بر ایمان حافظ به جمیع مراتب شهود بدست می آید.
در آخرین بیت از نخستین غزل دیوان حافظ نکته بسیار دقیقی در خصوص وصول او به مقام شهود وجود دارد آنجا که می گوید:
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ / متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
ساده ترین توضیح درباره این بیت این است که شاعر، از جمیع مراتب مادی و مادیگرایی و دنیازدگی عبور کرده و نه تنها عالم را محضر خدا می داند بلکه به درکی از حضور معبود رسیده است.
حافظ حتی پای را از این مرتبه نیز فراتر گذاشته و با عبور از حجب نورانی مقام "شهود" خویش را اینگونه یادآور میشود:
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است / همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
البته نکته باریکتر از مو در این بیان، استفاده از لفظ خیال در ابتدای این عزل است؛ آنجا که می گوید:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست / نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
بر اهل معرفت پوشیده نیست که "خیال" قدرت باطنی انسان برای نیل به تجرد است و عالمی است که امکان گذر از عالم ماده و وصول به عالم معنا را عینیت می بخشد.
البته در بیت دوم همین غزل، حافظ صراحتا ورود به عالم معنا و تجرد و شهود محبوب را متذکر می گردد:
به زعم مدعیان که منع عشق کنند / جمال چهره تو حجت موجه ماست
اشاره حافظ به "جمال" اشاره دقیق او به معرفت نابش به صفات زاینده است که قطعا پس از گذر از حجاب علم و حجاب نور حاصل می گردد و از مراتب بلند عالم شهود، تلقی می گردد.
حافظ در جای دیگری جلوه بارزتری از مقام شهودی خویش را بیان می کند:
نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر / نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست
از آنجا که سیر آفاق و انفس دو گذرگاه رسیدن به معرفت ناب و دریافتی شهودی از معبود است، همواره این "سیر انفسی" گه نمایشگر "عالم اکبر" وجود انسان است بر "سیر آفاقی" مقدم و افضل است. حافظ در بیت فوق نوع شهود خود را شهود انفسی و با گذر کردن از سیر آفاقی می داند همچنان که انبیاء و اولیای الهی با گذر از آفاق و عالم ماده و تجلی اسماء و صفات الهی بوده و همچون آینه، معبود را نمایان می سازند، محبوب را در جان خویش یافته و به نظاره و عبادت و محبت ورزی نشسته اند.
داستان مشهور حضرت ابراهیم علیه السلام که در قرآن نیز بدان تصریح شده، همان راهی است که حافظ نیز پیموده و توحیدی و غیبی بودن اندیشه خود را به اثبات می رساند.
شاید بلندترین عباراتی که خبر از مقام رفیع حافظ در نیل به شهود داده و مرتبه ای از اتحاد شاهد و مشهود را به رخ می کشد، غزل عجیب، نورانی و سراپا غیب گویی اوست:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد / عارف از خنده می در طمع خام افتاد
اما این مطلع به واقع"مطلع" معرفت والایی است که حافظ در این غزل به تحریر در آورده است چرا که در بیتهای بعدی به مراتب، عمیق و ظریفتر، عالم شهود را توصیف می کند. خصوصا آنجا که می گوید:
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی / کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
ناگفته نماند که در این بیت، حافظِ شاهد، با گذر از مقام شهود، مرتبه یی از وصال را به رخ می کشد.
تجربه جمع اضداد
بی شک یکی از عجایب عالم معنا، گستردگی ظرفیت وجود سالک برای جمع بین اضداد است؛ آنگونه که معبود همه صفات جلالیه و جمالیه اش عین هم و صفات سلبیه و ثبوتیه اش دوگانه نیستند.
انسان عارف به همان اندازه که به قرب نائل می گردد در می یابد برای گذر از عالم تزاحم و همراه سازی دیگر بندگان برای رسیدن به عالم وحدت و توحید حقیقی، محتاج داشتن صفات متضاد و هماهنگی ابتدایی آنها و پس از آن کارکرد یگانه آن صفات متضاد است. بدین نحو که مهربانی و خشم او هر دو یک کار واحد را انجام دهد و هیچ یک بر دیگری تقدم نیابد و بلکه عین هم باشد. این مقام که به "جمع اضداد" مشهور است در اولیای خاص الهی به طور مطلق وجود دارد و در همه حالات، قول و فعل، از همه صفات -که بعضا با هم متضاد هستند- منتج می شود.
حافظ که در گذر از عالم ماده و تزاحم ید طولایی دارد،آنچنان ظرف وجود خود را با نور معبود فراخی بخشیده که نه تنها روبروی حضرت دوست نشسته و اسرارش را برای اهل سلوک بیان می کند بلکه همچون معبود بی همتا، دلی خداگونه داشته و صفات متضاد را در خویش جمع کرده است. و این نیز یکی از اسرار "بارعام" اوست که در فال اعجاب انگیز او هویدا گشته است.
قد خمیده ما سهلت نماید اما / بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
یا آنجا که می فرماید:
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست / که به کام دل ما آن بشد و این آمد
آنچنان که در این ابیات می بینیم ، ظرفیت بالا و تحمل بزرگ کسی که همزمان از صفات متضاد برای سیر الی الله و هدایت دیگر سالکان بهره مند است، بیش از هر چیز قابلیت همزیستی با همه انسانها را به او عطا می کند تا او از این رهگذر، خداگونه و به دور از هر کم و کاستی، روشنا بخش مسیر زندگی سعادتمندانه باشد. هر چند این راه نورانی همچنان که از ورود و سیر دشمنان حقیقت، جلوگیری میکند، به طالبان و سالکان راستین رخ نموده و همواری در پیش میگیرد. حاصل این ظرفیت و قابلیت الهی حافظ در غزل شیوای او اینطور توصیف شده است:
گرچه ما بندگان پادشهیم/ پادشهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی / جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور / بحر توحید و غرقه گنهیم
تا آنجا که می فرماید:
دشمنان را ز خون کفن سازیم / دوستان را قبای فتح دهیم
نتیجه:
بنابر آنچه گذشت، اشراف حافظ به همه ابعاد زندگی انسانهای مختلف از غنی و فقیر و عالم و جاهل، بیانگر دسترسی او به خزانه غیب عالم و خوش نشینی او در مقام شهود است و صد البته ظرفیت الهی او در درک همه پیچ و خمهای زندگی دنیایی، قدرت تجسم و ترسیم راه پیش روی انسانهای مادون خود را فراهم ساخته است تا آنجا که عامی و خاص با دیوانش انس گرفته و مطلب خویش را در می یابد.
همین که فاتحه ای نثارش می کنی و از او مدد می طلبی، جام جهان بین به گردش امده و با عبور از زمان و مکان، دستی بر لوح محفوظ و خزانه غیب برده و گلچینی از مایحتاجت را در پیش می نهد و هر کس به اندازه درک خویش بهره مند گشته و اگر اهل معنا باشد بر ایمانش افزوده خواهد شد.
بی شک سخن گفتن از لسان الغیب و اعجوبه ای که فراتر از عالم ادب و حکمت گام نهاده و خود به منزلگاهی عرفانی مبدل گشته است نه از این نوشتار کوتاه بلکه اساسا از تقریر و تحریر، بر نمی آید و اهل دل را جز اهل دل نشناسد و این تلاشهای ریز و درشت، نیست جز آنچه ما از جام جم حافظ دریافته ایم.