بسم الله الرحمن الرحیم
مسلم فرزند عقیل برادر امام علی علیه السلام است. مادرش از قبیله نبط و از ایرانیان بوده است. درباره عمر شریفش سند قطعی در دست نیست اما بنابر شواهد تاریخی که او را از صاحب منصبان در زمان خلافت امام علی علیه السلام بر می شمرند، می بایست در هنگام شهادت بیش از 40 سال داشته باشد. هرچند برخی نقلها از حضور او در کشورگشایی های عمربن خطاب خبر میدهد که با توجه به ولایتمداری و ثبات ایمان او صحیح به نظر نمیرسد. مسلم با رقیه یا ام کلثوم از دختران امام علی علیه السلام ازدواج کرد و 2 پسر داشت. با اینکه برخی منابع تعداد همسران و فرزندانش را بیشتر گفته اند اما در هر صورت همه فرزندانش در کربلاء به شهادت رسیدند و نسل شریفش ادامه نیافت.
سفیر قیام حسین(ع)
رجب سال 60 قمری بود که با مرگ معاویه، پسرش یزید برخلاف صلحنامه ای که پدرش با امام حسن مجتبی علیه السلام امضاء کرده بود، ادعای خلافت کرد.
امام حسین علیه السلام که از فساد و انحراف یزید باخبر بود و او را ملزم به رعایت مفاد صلحنامه معاویه می دانست، از بیعت با او اجتناب کرد و قیام علیه او را بر سکوت ترجیح داد.
چندی نگذشت که سخنان های امام حسین علیه السلام مبنی بر فساد و بی لیاقتی یزید و همچنین الزام همگان به رعایت صلحنامه، به اقصانقاط کشور بزرگ اسلامی رسید و موج جدیدی از حق طلبی را به راه انداخت. از شهرها و قبایل مختلف برای همراهی با امام اعلام آمادگی می شد و همزمان ایادی یزید نیز به تقابل با امواج انقلاب حسینی برخواسته بودند.
کوفیان که از نزدیکترین شیعیان به خانادن پیامبر بوده و بیش از دیگران نسبت به خلافت یزید واهمه داشتند با ارسال افراد و نامه های متعدد، امام(ع) را به شهر خویش دعوت کردند تا حکومت اسلامی را در آنجا پایه گذاری کند.
امام حسین علیه السلام برای بررسی اوضاع کوفه و صحت ادعای یاری آنها مسلم بن عقیل، یکی از امین ترین یاران و خویشاوندان خود را به کوفه فرستاد تا پس از اطمینان از شرایط مساعد، به آنجا رحلت اقامت گزیده و در تقابل با حرکت مزوّرانه یزید بن معاویه، خود زمام امور مسلمین را بدست بگیرد.

اعزام به کوفه
پیرو انتصاب و اعزام مسلم به کوفه، امام علیه السلام در پیامی به مردم کوفه فرمود: من، برادر و پسر عمویم (مسلم) را با شما به کوفه میفرستم، اگر مردم با او بیعت کردند، من نیز به کوفه آمده و با شما بیعت خواهم کرد.
مسلم با گرفتن دو راهنما، مخفیانه از مکه به کوفه رفت و در خانه مختار سقفی سکونت گزید و شیعیان یا شنیدن خبر رسیدن نمایند امام حسین علیه السلام به شهرشان، دسته دسته به خانه مختار میآمدند و با مسلم دیدار و بیعت میکردند و مسلم هم نامه امام حسین(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه برای آنان میخواند. روز به روز بر تعداد هواداران امام حسین(ع) که با مسلم بن عقیل بیعت میکردند افزوده میشد و به هزاران نفر رسید.
ارسال نامه به امام حسین (ع)
مسلم بن عقیل، با دیدن این فضای پرشور و انقلابی، که شرایط را برای حضور امام در کوفه مساعد ارزیابی می کرد، طی نامه ای اوضاع کوفه و خیل هواداران امام که آماده جانفشانی در راه برقراری حکومت اسلامی بودند را به امام گزارش داد. نامه مسلم در تاریخ 9 دوالقعده سال 60 قمری به دست امام رسید و کاروان امام بر اساس مشاهدات و ارزیابی دقیق مسلم حدود یک ماه بعد در 8 ذیحجه به سوی کوفه روان شد.
بیعت کوفیان
بیعت مردم با مسلم، عبدالله بن مسلم بن سعید حضرمی، از هم پیمانان بنی امیه، را بر انگیخت و در حالیکه نعمان بن بشیر، حاکم وقت کوفه را به ضعف و ناتوانی متهم ساخت، نامهای به یزید نوشت و او را از وقایع کوفه آگاه کرد.
یزید بن معاویه برای مقابله با حرکت دقیق امام حسین علیه السلام، تصمیم خطرناکی گرفت.او عنصر ناپاک و سفاک و خشنی به نام «عبیدالله بن زیاد» را که حاکم بصره بود، برای ولایت بر کوفیان انتخاب و به سویشان گسیل داشت.
با ورود عبیدالله ابن زیاد به کوفه، مردمی هم که با مسلم بیعت کرده و در انتظار آمدن امام حسین علیه السلام بودند،وضعیت دیگری پیدا کردند.
عبیدالله در نخستین صبحی که در کوفه حضور یافته بود به مسجد جامع شهر رفت و در سخنانی تهدید آمیز، خطاب به مردم گفت: «... امیرالمؤمنین یزید، مرا فرمانروای شهر و این مرز و بوم و حاکم بر شما و بیت المال قرار داده است و به من دستور داده که با ستمدیدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نیکی کنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانی با شدت و با شمشیر و تازیانه رفتار کنم؛ پس هر کس باید بر خویش بترسد؛ راستی گفتارم هنگام عمل روشن می شود؛ به آن مرد هاشمی (مسلم بن عقیل) هم برسانید که از خشم و غضب من بترسد.»
زمینه سازی برای قیام
پس از انتشار سخنان تهدیدآمیز عبیدالله بن زیاد، مسلم شبانه به خانه هانی بن عروه نقل مکان کرد. از این پس کوفیان برای بیعت با مسلم به منزل هانی میرفتند.
ابن زیاد که از نقل مکان مسلم با خبر شده بود، گروهی را به دنبال هانی بن عروه فرستاد و او را به دار الاماره فرا خواند و چون آمد، خطاب به وی گفت:مسلم را در خانه خود پناه داده برای او سلاح و مردان جنگی جمع میکنی و گمان داری که کارهای تو بر ما مخفی میماند. هانی بن عروه گفت: خانوادهات را بردار و به شام برو و در آنجا زندگی کن، زیرا شایستهتر از تو و یزید به اینجا آمده است. ابن زیاد از پاسخ هانی سخت برآشفت و او را مورد ضرب و جرح قرار داد و به زندان افکند.
آغاز قیام مسلم
خبر دستگیری هانی بن عروه، مسلم را بر آن داشت تا کسانی را که با وی بیعت کرده بودند فرا بخواند و بر ضدّ ابن زیاد قیام کند. بدین منظور به عبدالله بن خازم فرمان داد تا در میان شیعیان شعار «یا منصور امت» را سر دهد. به دنبال آن چهار هزار نفر از هیجده هزار بیعت کننده با مسلم، گرد هم آمدند. مسلم بن عقیل ، عبیدالله بن عمرو کندی را بر قبیله کنده و ربیعه، ابوثمامه صائدی را بر تمیم و همدان و عباس بن جعده جدلی را بر گروه مدینه گمارد و خود نیز در قلب سپاه قرار گرفت. پرچم سبز در دست مختار و پرچم سرخ به دست عبدالله بن نوفل بود. بزرگان و افراد مسلح پیشاپیش حرکت میکردند. سپس در حالی که شعار «یا منصور امت» سر میدادند به سمت دار الاماره به راه افتادند. خبر حرکت مسلم به ابن زیاد رسید. او که در مسجد کوفه مشغول سخنرانی بود و مردم را به اطاعت از یزید و پرهیز از تفرقه افکنی فرا میخواند، با شنیدن این خبر به سرعت خود را به دار الاماره رساند و فرمان داد تا درها را ببندند. در داخل قصر سی نفر سرباز و بیست نفر از بزرگان کوفه و خانواده ابن زیاد حضور داشتند.
مکر این زیاد
ابن زیاد که شکست و هلاکت را نزدیک میدید بوسیله چند نفر از نزدیکان خود که از سران قبایل و سرشناسان کوفه بودند، ترفند کثیفی به کار برد. او کثیر بن شهاب حارثی، محمد بن اشعث، قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی را با پرچم امان خواهی به میان یاران مسلم بن عقیل فرستاد و از این طریق بسیاری از مردم و خانواده های آنها را از همراهی مسلم بازداشت و با تطمیع و تهدید توانست گسستی عمیقی در بین یاران مسلم ایجاد کند.
با آغاز پراکندگی س1اهیان مسلم بن عقیل، مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهر و برخی دیگر از یاوران مسلم به وسیله عشیره خود در خانه مخفی گردیدند و عبیدالله بن عمرو بن عزیز الکندی و عبیدالله بن حارث بن نوفل و عبدالله علی بن یزید کلبی به دست حصین بن نمیر و کثیر بن شهاب دستگیر و زندانی شدند .
شکست قیام مسلم
شامگاه سه شنبه هشتم ذی حجه سال 60 قمری بود و با گذشت چند ساعت از قیام مسلم، سپاه چهار هزار نفری او به سیصد نفر تقلیل یافت و پس از اقامه نماز تنها سی نفر در مسجد ماندند. مسلم بن عقیل از مسجد بیرون آمد در ابتدای کوچه ده نفر از کوفیان را همراه خود دید ولی با عبور از اولین خانه هیچ کس با وی نمانده بود و سفیر امام حسین علیه السلام اینگونه در دام خیانت کوفیان اسیر شد.
مسلم تنها و مجروح در کوچههای کوفه آواره گشته بود تا از ضعف و خستگی در مقابل خانهی زنی به نام طوعه که در انتظار فرزندش بود، نشست و از او تقاضای آب کرد. طوعه مقداری آب آورد و به مسلم داد. زن گفت ای برادر به خآنهات برو. مسلم سکوت کرد و چیزی نگفت. زن سخن خود را تکرار کرد ولی باز با سکوت مسلم مواجه گشت. طوعه گفت: سبحان الله برخیز و نزد خانوادهات باز گرد. مسلم گفت: من در این شهر خانه و خانوادهای ندارم. زن گفت: شاید تو مسلم هستی؟ گفت: «آری، من مسلم بن عقیلام، آیا میتوانی در حق من نیکی کنی؟ من از خانوادهای شریف هستم و احسان تو را جبران خواهم کرد، این مردم مرا تکذیب کردند و فریب دادند». زن او را به خانه برد و محل استراحت و شام برای وی مهیا ساخت ولی مسلم چیزی نخورد.
اندکی بعد ، بلال فرزند طوعه که برای میگساری با دوستان خود بیرون رفته بود به خانه بازگشت و از حضور مسلم در خانه مطلع شد. او به رغم تأکید مادر، صبحگاه موضوع را به گوش عبدالرحمن بن اشعث رساند و از این طریق از محل اختفای مسلم بن عقیل اطلاع یافت.
جهاد تا لحظه آخر
شصت یا هفتاد و به قولی سیصد تن از سربازان ویژه ابن زیاد، مأمور دستگیری مسلم شدند. مسلم که خود را در محاصره می دید، اسبش را آماده کرد و بر آن لجام بست، زره پوشید و عمامه بر سر نهاد و شمشیرش را به دست گرفت؛ و تبسّمی کرد و با خود گفت: ای نفس به سوی مرگ قدم بردار، چیزی که راه نجاتی از آن نیست. پس از آن رو به زن کرد و گفت: رحمت خدا بر تو باد و خداوند در برابر نیکی تو پاداش خیر عطا کند. طوعه به دستور مسلم در را باز کرد و او همچون شیری دژم در برابر سپاه ابن زیاد ظاهر گردید.
مسلم در حالی که این چنین رجز میخواند به نبرد با آنان پرداخت:
أَقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرَّاً • وَ انْ رأیتُ المَوت شیئاً نُکراً
کلُّ امرِی یوماً مُلاقٍ شَرّاً • و یخلط البارد سُخناً مُرّاً
رُدّ شعاع الشمس فاستقرا • أَخافُ أَن أُکذَبَ أَو اغَرّاً
قسم یاد کردهام که سرافراز و آزاد کشته شوم، اگر چه مرگ را خوشایند نمیبینم. هر کس روزی ممکن است به شرّی برسد و هر سردی ای ممکن است با گرمایی گزنده به هم آمیزد؛ چنان که پرتو خورشید، زایل میشود و باز میگردد. من از این میترسم که به من دروغ بگویند و یا فریبم بدهند.
جنگ سختی در گرفت و شماری از سربازان ابن زیاد کشته شدند اما ضعف و تشنگی سراسر وجود مسلم را فرا گرفته بود. سربازان ابن زیاد بار دیگر با سنگ و تیر به سویش یورش بردند. عدّهای نیز بر بام خانه رفتند و مشعلهای آتش بر وی افکندند.
مسلم گفت: وای بر شما همانند کفار بر من سنگ میزنید در حالی که من از خانواده پیامبرانم، وای بر شما آیا این گونه حق پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خاندان او را رعایت میکنید؟ سپس با همه ضعفی که در بدن احساس میکرد به آنان حمله کرد و جمعشان را پراکنده ساخت و دوباره به عقب بازگشت و پشت به دیوار نهاده بار دیگر سربازان ابن زیاد به سوی او حمله ور شدند، ولی محمد بن اشعث بانگ برآورد و گفت رهایش کنید تا با او سخن بگویم.
سپس به مسلم نزدیک شد و در برابرش ایستاد و گفت: ای پسر عقیل خود را به کشتن مده تو در امانی و خون تو بر عهده من است. مسلم گفت: آیا گمان میکنی که دست در دست تو خواهم گذاشت در حالی که قدرت در بدن دارم، و به خدا هرگز چنین نخواهم کرد. سپس به وی حمله کرد و او را به عقب راند و بار دیگر به جایگاه خویش بازگشت و گفت: تشنگی بر من غلبه کرده است.
اسارت مسلم بن عقیل
ابن اشعث خطاب به سربازان خود فریاد زد که این ننگ و سستی است که در برابر یک نفر این چنین ضعف نشان دهید، همه با هم به او حمله کنید! در این هنگام مسلم نیز به آنان یورش برد. شمشیر بکیر بن حمران احمری به لبهای مسلم اصابت و آنها را پاره کرد. مسلم نیز ضربتی بر بکیر زد و او را از اسب به زیر افکند.
سربازان ابن زیاد از پشت به مسلم حمله کردند و او را بر زمین زدند. سپس سلاحش را گرفته و اسیر کردند. عبیدالله بن عباس جلو آمد و عمامه مسلم را گرفت. اشک مسلم بر چهره روان گشت. عمرو بن عبیدالله به مسلم گفت برای کسی که خود به استقبال مرگ میرود گریستن شایسته نیست. مسلم گفت: به خدا قسم گریه من برای مرگ نیست بلکه من برای حسین علیهالسلام، خانوادهاش و فرزندان خود که بدین سو میآیند میگریم.
مسلم بن عقیل به ابن اشعث گفت: تو از امان دادن من عاجزی، پس کسی را نزد حسین علیهالسلام بفرست و بگو که با اهل بیت خود باز گردد و فریب مردم کوفه را نخورد، اینها همان یاوران علی علیهالسلام هستند که بارها آن حضرت برای جدایی از ایشان آرزوی مرگ کرده بود، مردم کوفه به ما دروغ گفتند و برای دروغگو رأی و نظری نیست، ابن اشعث پذیرفت و گفت درباره امان دادن به تو با ابن زیاد صحبت خواهم کرد. پس از آن، سخنان مسلم را در نامهای نوشت و به دست ایاس بن عثل طائی سپرد و او را به سوی حسین علیهالسلام روانه ساخت. آنگاه مسلم را به سمت قصر ابن زیاد برد، در حالی که خون، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسیار تشنه بود.
سفیر تشنه کام
بیرون قصر عدهای از مردم از جمله عمارة بن عقبه، عمرو بن حریث، مسلم بن عمرو و کثیر بن شهاب در انتظار دیدار ابن زیاد نشسته بودند. کوزه آب سردی نیز در کنار درگاه به چشم میخورد. مسلم رو به آنها کرد و گفت: قدری از این آب به من بدهید. مسلم بن عمرو گفت: میبینی که چقدر سرد است؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهی چشید، مگر آن که پیش از آن، آب جوشان جهنم را بنوشی. مسلم بن عقیل گفت: وای بر تو، کیستی؟ گفت: من فرزند کسی هستم که حقّی را که تو انکار میکنی میشناسد و نصیحت پیشوایی را که تو با او دشمنی میورزی میپذیرد و در حالی که تو با او مخالفت میکنی، از او اطاعت میکند.
من مسلم بن عمرو باهلی هستم. مسلم بن عقیل گفت: چه چیز تو را چنین ستم پیشه و سنگ دل کرده است؟ ای فرزند باهله، تو برای رفتن به جهنم و نوشیدن آب جوشان سزاوارتری!
اقتدار مظلومانه
پس از ورود مسلم به قصر، ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل به کوفه آمدی و اجتماع مردم را پراکنده ساختی و وحدت کلمه آنها را به هم ریختی و برخی را بر برخی دیگر شوراندی و فتنه بر پا کردی. مسلم گفت: هرگز چنین نیست. تو دروغ میگویی به خدا قسم معاویه از سوی همه مردم انتخاب نشد. بلکه با حیله و تزویر بر وصّی پیامبر صلیاللهعلیهوآله غلبه کرد و خلافت را از او گرفت. پسرش یزید نیز همین گونه عمل کرد. تو و پدرت زیاد بذر فتنه را کاشتید و من امیدوارم که خداوند شهادت مرا به دست بدترین مخلوق خود قرار دهد. به خدا قسم من از امیرالمؤمنین حسین بن علی علیهالسلام فرزند فاطمه، اطاعت و پیروی کردهام؛ و ما برای خلافت از معاویه و یزید و آل زیاد شایستهتریم.
زمانی که من به کوفه آمدم مردم عقیده داشتند که پدرت زیاد، برگزیدگان ایشان را کشته و خونشان را ریخته است و همانند کسری و قیصر در میان آنان زندگی کرده است. ما آمدیم تا آنان را به عدالت فرمان دهیم و به سوی حکم قرآن بخوانیم.
آخرین وصیت مسلم
مسلم به عمر بن سعد که در مجلس حاضر بود رو کرد و گفت: ای عمر میان من و تو نسبت فامیلی است. من خواستهای دارم که مایلم آن را خصوصی با تو در میان بگذارم و تو میبایست آن را بر آورده سازی. عمر نخست از پذیرش آن خودداری کرد ولی با اشاره ابن زیاد همراه با مسلم به گوشهای رفتند. مسلم گفت: در آغاز ورودم به کوفه هفتصد درهم از کسی قرض گرفتهام شمشیر، زره و اسبم را بفروش و آن را بپرداز. پیکرم را به خاک بسپار و کسی را نزد حسین علیهالسلام بفرست تا او را باز گرداند. زیرا او اکنون به توصیه من بدین سو در حرکت است.
کیفیت شهادت مسلم بن عقیل
ابن زیاد به ابن حمران که در جنگ با مسلم مجروح شده بود دستور داد تا برای تشفّی دل خود کشتن مسلم را بر عهده بگیرد. بُکیر، مسلم را به بالای قصر برد. و مسلم بن عقیل در آن حال تکبیر میگفت و استغفار میکرد و بر انبیا و ملائکه درود میفرستاد و میگفت: خداوندا، میان ما و این گروه که بر ما ستم روا داشتند، ما را تکذیب کردند و کشتند تو خود حکم بفرما، وقتی به بالای قصر رسیدند بکیر سر آن حضرت را از بدن جدا کرد و پیکرش را به بیرون قصر انداخت.
سر مبارکش را همراه با سر هانی بن عروه به شام فرستادند. یزید دستور داد تا آنها را بر سر در یکی از دروازههای شهر دمشق آویختند پیکرش را نیز در بازار قصابهای کوفه بر روی زمین کشاندند و سپس در همان جا به دار آویختند.
مرقد مسلم بن عقیل
سه روز پس از شهادتش، عمر بن سعد بر او نماز خواند، کفن کرد و سپس در کنار دار الاماره به خاک سپرد . به روایتی، مردم قبیله مذحج پیکرش را در کنار دار الاماره کوفه به خاک سپردند.
خبر شهادت مسلم به وسیله بکر بن معنقه به امام حسین علیهالسلام رسید. امام علیهالسلام از شنیدن آن بسیار اندوهگین شد و گریست و سپس چند بار فرمود: «انا لله و اناالیه راجعون، رحمت خدا بر او باد.» و همچنین فرمود: "از این پس زندگی بیمعنا است و خیری ندارد."
------------------------
در نگارش این نوشتار از ویکی فقه استفاده شده است.
