بسم الله الرحمن الرحیم
نامه عجیب و جسورانه بود، بی آنکه هتاکانه باشد در عین اختصار و سادگی، پر ابهت و عمیق بود.(1) ذهن ها بی آنکه بخواهند اسیر پیامش شده بود، تپش قلبها به شماره افتاده و دستها برای دفاع از دین، خالی می نمود. ابوحارثه، بزرگ مسیحیان یمن بود و نماینده روم و حالا دستور داده بود بزرگان و دانشمندان منطقه وسیع و زیبای نجران گرد هم آیند تا پاسخی برای نامه فرستاده خدا فراهم آورند.
جلسه به درازا کشید و مشورتها بی نتیجه ماند و تحیّر ادامه یافت. شرجیل که در عقل و درایت سرآمد است، پیشنهاد می دهد: نویسنده نامه را رو در رو ملاقات کرده و حرفهایش را از نزدیک بشنویم! بی شک جلال و جبروتمان او را مغلوب و از ادعای پیامبری منصرف خواهد کرد! اما این را هم بخاطر داشته باشیم که بر طبق آنچه از بزرگانمان شنیده ایم، در آخرالزمان نبوت از فرزندان «اسحاق نبی» به نوادگان «اسماعیل ذبیح الله» خواهد رسید و چه بسا فرستنده نامه از اولاد اسماعیل و همان پیامبر موعود باشد .
زمزمه ها خبر از تایید پیشنهاد میداد و چندی نگذشت که شصت بزرگ نصرانی نجران، راهی مدینه می شوند. کاروانشان آنقدر زیبا و آراسته بود که هر چشمی را به خود متوجه می ساخت و همین هیبت شاهانه کافی بود تا خبر حضورشان در مدینه به سرعت شهر را پر سازد.

خاک و خستگی راه از جان و جامه گرفته و آماده دیدار با پیامبر مسلمین شده اند؛ شنیده اند محمد(ص) را در مسجد که با دستان خویش بنا نهاده می توان ملاقات کرد. درنگ جایز نبود؛ همگی لباسهای فاخر بر تن کرده و زیورهای چشم نوازی بر خویش آویخته اند، عصاهایشان نقره کوب و انگشترها و کمربندهایشان از طلاهای زرین و خیره کننده است. جامه هایشان سیاه و بلند و نشانه ای بر خودخداخواندگان اساطیریاست؛ ابوحارثه بن علقمه، بزرگ مسیحیان یمن و نماینده کلیسای روم در حجاز، پیشایش هیئت 60 نفره حرکت میکند و با ورود به مسجد پیامبر، که اثری از تجملات در ان دیده نمی شود، چشمهایشان به دنیال فرستنده نامه می گردد.
در این بین، برخی به پیش پایشان برخاسته و برخی مبهوت جاه و جلال ملوکانه آنها شده اند و برخی همچون بنی اسرائیلیان، در آرزوی بهره مندی از ثروت قارونی این جماعت، غوطه ورند. اما محمّد(ص) بی توجه به حضورشان مسجد را ترک کرده و ابهت شاهانه اسقف های نجران را فرو می ریزد.
با دست خالی و دلهای آشوب مسجد را با هدف یافتن علت بی اعتنایی رسول الله ترک می کنند؛ روز دوم ابوبکر را شناخته و به قصد شفاعت به نزد پیامبرخدا می فرستند و او بی مقدمه می گوید: یا رسول الله! اگر می شود اینها که از بزرگان یمن هستند را به حضور بپذیرید؛ اما بی اعتنایی پیامبر ادامه داشته و جواب منفی است.
روز دیگری می گذرد و بزرگان نجرانی در پی واسطه ای می گردند؛ برخی عمربن خطاب را بهترین شفیع معرفی کرده و جماعت مسیحی را به دیدار با پیامبر امیدوار می سازند. اما وساطت عمر نیز بی حاصل است.
روز سوم بی آنکه به نبال واسطه باشند از جوانی که برایشان آشنا به نظر می آید، کمک می طلبند؛ علی می فرماید: آنچنان که من پیامبر اسلام را شناخته ام از هیبت دنیا طلبانه تان ناخشنود و این جاه و جلال شاهانه را از طالبان حق و یکتاپرستان دور می داند.
نصارای نجرانی دل به سفارش علی سپرده و جامه از زیورآلات و طلاجاتمی زدوده و در کسوتی مردمی به مسجد وارد می شوند؛ به محض ورود صدای دلنشین سلام پیامبر دلهایشان را نشاط می بخشد و دعوت فرستاده خدا به نشستن و گفت و گو، تلخی روزهای پیشین را از کامدشان می برد.
حالا نشسته اند تا از دین خویش در برابر محمد(ص) آخرین فرستاده خدا که آنها را به نفی شرک فراخوانده، دفاع کنند. پیامبر را خوشرو و مهربان، دانا و زیرک و صادق و بی پروا یافته اند.
ابوحارثه در حالیکه نامه پیامبر را در دست دارد شروع به سخن می کند: ای محمد آیا این نامه را شما برای ما فرستاده ای؟ آیا به زغم شما ما به خدا ایمان نداریم؟ آیا دلیلی بر حقانیت خود داری که ما را به رسالت خویش فراخوانده ای؟
پیامبر با سخنانی از خدا کلامش را آغاز کرده و می فرماید: من شما را به یکتاپرستی و اسلام دعوت می کنم. اسقف بزرگ که کمی بر آشفته گشته می گوید: مگر ما خدا پرست نیستیم که شما ما را به توحید دعوت می کنید؟ پیامبر می فرماید چگونه یکتاپرستانی هستید که عیسی بن مریم را فرزند خدا میدانید در حالیکه خدا از داشتن فرزند منزه است؟
یکی دیگر از بزرگان نصرانی می گوید دلیل این اعتقاد ما روشن است؛ عیسی پدری نداشت و از روح خدا آفریده شد پس او فرزند خدا است! سکوت بر جمع حکمفرما می شود، حالت پیامبر منقلب شده و گویی در حال دریافت وحی است؛ دقایقی نمی گذرد که آیاتی از قرآن را تلاوت می کند: " ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون"(2) چشمها گرد شده و نفسها در سینه ها حبس گشته است. در همه عمر مسیحیت شان با چنین کلام نغز و قانع کننده ای روبرو نشده بودند، به همدیگر نظر انداخته اند تا شاید کسی حرفی برای گفتن داشته باشد. پیامبر سخنش را ادامه می دهد: میهمانان نصرانی! برادرم عیسی، فرستاده خدا و خود از شرک بری بود! شما نیز به یکتایی معبود ایمان بیاورید و دل و جانتان را از شرک شستشو دهید! من آنچه لازم بود برای دعوت شما به اسلام بیان کردم و اکنون منتظر پاسخ شمایم.
نجرانیان که از غلبه بر علم و حکمت الهی محمد صل الله علیه و آله، ناتوان شده اند، باز هم از قبول حق سر باز زده و پیشنهادی عجیب مطرح می کنند؛ ابوحارثه اینگونه می گوید: ای محمد ما حرفهای تو و آیات قرآن را شنیدیم اما در صورتی می پذیریم که با یکدیگر مباهله (3) کنیم؛ ما به عنوان بزرگان مسیحیت در حجاز و تو به عنوان مدعی آخرین پیامبرخدا؛ اگر موافق هستید زمان و مکان مباهله را مشخص کنیم.
پیامبر پس از چندی سکوت که گویی جبرئیل بر او نازل شده است اینگونه پاسخ می دهد که خدا می فرماید: " فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ"(4)
و این چنین فردا روز، صحرای بیرون مدینه، انتظار مباهله بزرگان مسیحیت و پیامبر را به انتظار می نشیند.
صبح فردا در حالیکه نجرانیان در حضور جمعیت انبوه مردم به یکدیگر وعده پیروزی داده و چشم انتظار حضور پیامبر هستند، صحنه ای عجیب همه معادلاتشان را بر هم می ریزد. پیامبر اسلام در حالی که نوه اش حسین(ع) را در آغوش گرفته و دست نوه دیگرش حسن(ع) را در دست دارد با همراهی دامادش علی(ع) و دخترش فاطمه(س) که پشت سرش حرکت می کنند، به سمت بزرگان نصارا گام بر می دارد.
ابوحارثه که رفته رفته لرزش دست و پایش آشکار گردیده با صدایی لرزان، نظر دیگر همراهانش را جویا می شود. یکی می گوید: این مرد جوان که پشت سر محمد(ص) می آید همان کسی است که راه ملاقات با او را به ما نشان داد، الان با دیدن دوباره سیمایش بخاطر آوردم که نشانه هایش را در اسناد قدیمی مان دیده و خوانده ام، برادران! او علی، جانشین پیامبر آخرالزمان است. زمزمه هایشان بالا گرفته و یکباره انگار به نظر مشترکی رسیده باشند با اشاره چشم و سپس با لکنت زبان، ترس و شکستشان را به یکدیگر ابراز می کنند. ابوحارثه می گوید اگر موافقید تا دیر تر نشده از مباهله انصراف دهیم؟ دیگری می گوید باید سریعتر عذرخواهی کنیم که اینها با این هیبت الهی شان اگر دست به نفرین بردارند نه تنها ما و نجرانیان، بلکه همه مسیحیان به عذاب الهی گرفتار خواهند شد.
پیامبر و چهار همراهش به نزدیکی هیئت نصرانی رسیده و آرام و مطمئن در انتظار آغاز مراسم مباهله هستند؛ اسقف مسیحیان چند قدم پیش آمده و می گوید: ای محمد ما را از مباهله معذور بدار و در مقابل هرچه بگویی خواهیم پذیرفت. این جمله که نشان از شکست نصارای نجران دارد موجی از شادی در بین مسلمین برپا می کند و همگی بی اختیار تکبیر سر می دهند.
و اینگونه روز بزرگی برای اسلام و پیامبر و اهل بیتش رقم می خورد. مسیحیان نجران نیز به جزیه و مالیات حکومت اسلامی تن داده و در حالی که شرک و دنیا پرستی شان آشکار گردیده و عیسی بن مریم را با همه سادگی و صداقت و پاکی و بزرگی، در سیمای نورانی محمد(ص) نظاره کرده و حجت خدا را بر خویش تمام شده می دانند، به سمت نجران به راه می افتند.(5)
------------------------------------
1-متن نامه نبی مکرم اسلام صل الله علیه و آله به اسقف نجران بدین شرح است:
بِسْمِ إِلَهِ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ
مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اَللَّهِ إِلَى أُسْقُفِّ نَجْرَانَ وَ أَهْلِ نَجْرَانَ
إِنْ أَسْلَمْتُمْ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُمُ اَللَّهَ إِلَهَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أَدْعُوکُمْ إِلَى عِبَادَةِ اَللَّهِ مِنْ عِبَادَةِ اَلْعِبَادِ وَ أَدْعُوکُمْ إِلَى وَلاَیَةِ اَللَّهِ مِنْ وَلاَیَةِ اَلْعِبَادِ فَإِنْ أَبَیْتُمْ فَالْجِزْیَةُ فَإِنْ أَبَیْتُمْ فَقَدْ آذَنْتُکُمْ بِحَرْبٍ وَ اَلسَّلاَمُ / بحارالانوار ج 21 ص 285
2-آل عمران 59
3- مباهله از ریشه ( ب ه ل) به معنای رها ساختن است و در اصطلاح به رسمی قدیمی برای نفرین مخالف گفته می شود که به عنوان اخرین راه برای اثبات حقانیت خود و رد مخالف استفاده می شود در مباهله، مخالف حق به حال خود رها شده و از خدا خواسته می شود مورد نفرین و عذاب قرار بگیرد. پیش از اسلام نیز مباهله مرسوم بوده است.
4-آل عمران 61
5- این یادداشت با استفاده از روایات متعدد مرتبط با مباهله نوشته شده است. مراجعه شود به بحارالانوار ج 21 صفحات 218 تا 356
