Leader
03 تیر 1396 ساعت 02:59

شرح دعای 4 صحیفه سجادیه.قسمت 2

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن عدوهم

در ادامه بحثی که پیرامون یکی از ادعیه صحیفه سجادیه شروع کردیم، روایت زیبا و تامل برانگیزی از امام رضا علیه السلام رو نقل میکنم. گرچه روش بنده بیان صریح روایات نیست و معمولا مفاهیم برگرفته از کلام معصومین رو عرض میکنم اما به علت اهمیت فراوان نکته ای که در این نقل تاریخی هست، خالی از فایده نیست که متن و ترجمه روایت رو نقل کنم. پیش از اون لازمه این توضیح رو بدم که: در زمان امامت حضرت رضا علیه السلام خصوصا یکی دو سال آخر، امت اسلامی خصوصا جامعه شیعیان دچار چند دستگی و اختلافات درونیه فراوانی بود و تلاشهای امام رضا برای ایجاد اتحاد بین بزرگان شیعه ثمری نداشت و مامون با سوء استفاده از همین فضا، قدرت تبعید و شهادت حضرت رو بدست اورد.

در اون فضا که هریک از بزرگان شیعه، علی الخصوص امام زادگان و نوادگان پیامبر، ادعای امامت و برتری داشتند و ده ها قیام در سراسر مملکت اسلامی خصوصا ایران، علیه بنی عباس به راه افتاده بود اما بخاطر فقدان رهبری واحد، نه تنها نتیجه خاصی در بر نداشت بلکه در شلوغی فضای ایجاد شده مامون امام رضا علیه السلام رو به مرو فراخواند و بعد از مدتی به شهادت رسوند.

داستان قبول ولایتعهدی مامون از سوی امام برای برخی شیعیان بی بصیرت گران تموم شدو هجمه های مختلفی به امام از سوی شیعیان انجام شد. تهمت و افتراهایی بود که نثار امام میشد و حتی کار به ترور فیزیکی حضرت رسید.

یکی از متظاهرین به تشیع که قلبا اعتقادی به امام نداشت، در فرصتی که پیدا کرد قصد داشت با خنجری که در آستینش پنهان کرده بود، امام رضا علیه السلام رو ترور کنه اما امام پیش از اقدام اون فرد، نقشه ش رو بهش یاداوری کرد و فرمود من علت قبلو ولایتعهدی رو میگم اگر منطقی و پذیرفتنی بود تو هم خجنجرت رو کنار بذار و از اینجا برو.

کلام و توضیح امام رضا علیه السلام کوتاه بود اما آنچنان قوی و منطقی و مستحکم و مبنایی بود که فرد تسلیم شد.

امام فرمود : عزیز مصر مشرک بود و یوسف پیامبر خدا بود وقتی شرایط ایجاب کرد، وزارت اون فرد مشرک رو پذیرفت و اشکالی بر او وارد نبود حال آنکه مامون ادعای ایمان و موحد بودن دارد و من هم یکی از نوادگان پیامبر هستم که شرایط اقتضا کرده ولایتعهدی اش را بپذیرفته ام، پس تو چگونه میگوئی کار من اشتباه بوده است؟!

منظور از نقل این روایت، این است که امام رضا علیه السلام حتی خود را با یوسف پیامبر مقایسه مستقیم نمیکند و میفرماید او پیامبر خدا بود اما من یکی از فرزندان رسول الله هستم! یعنی منطق امام مثل بسیاری از ما نیست که پیامبران الهی را نادیده بگیریم و کم اهمیت تلقی کنیم و در عین حال ادعای تشیع هم داشته باشیم. بلکه صحیح و منطقی همان است که در اصول فکری و اعتقادی ما امده که قبل از امامت، نبوت است.

با این توضیحات متن روایت به همراه ترجمه رو نقل میکنم.

ان شاءالله که بتونیم استفاده کنیم

رُوِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدٍ اَلرَّازِيِّ قَالَ: كُنْتُ فِي خِدْمَةِ اَلرِّضَا ع لَمَّا جَعَلَهُ اَلْمَأْمُونُ وَلِيَّ عَهْدِهِ فَأَتَاهُ رَجُلٌ مِنَ اَلْخَوَارِجِ فِي كَفِّهِ مُدْيَةٌ مَسْمُومَةٌ وَ قَدْ قَالَ لِأَصْحَابِهِ وَ اَللَّهِ لَآتِيَنَّ هَذَا اَلَّذِي يَزْعُمُ أَنَّهُ اِبْنُ رَسُولِ اَللَّهِ وَ قَدْ دَخَلَ لِهَذَا اَلطَّاغِيَةِ فِيمَا دَخَلَ فَأَسْأَلُهُ عَنْ حُجَّتِهِ فَإِنْ كَانَ لَهُ حُجَّةٌ وَ إِلاَّ أَرَحْتُ اَلنَّاسَ مِنْهُ فَأَتَاهُ وَ اِسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو اَلْحَسَنِ أُجِيبُكَ عَنْ مَسْأَلَتِكَ عَلَى شَرِيطَةٍ تَفِي لِي بِهَا فَقَالَ وَ مَا هَذِهِ اَلشَّرِيطَةُ قَالَ إِنْ أَجَبْتُكَ بِجَوَابٍ يُقْنِعُكَ وَ تَرْضَاهُ تَكْسِرُ اَلَّذِي فِي كُمِّكَ وَ تَرْمِي بِهِ فَبَقِيَ اَلْخَارِجِيُّ مُتَحَيِّراً وَ أَخْرَجَ اَلْمُدْيَةَ وَ كَسَّرَهَا ثُمَّ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ دُخُولِكَ لِهَذَا اَلطَّاغِيَةِ فِيمَا دَخَلْتَ لَهُ وَ هُمْ عِنْدَكَ كُفَّارٌ وَ أَنْتَ اِبْنُ رَسُولِ اَللَّهِ مَا حَمَلَكَ عَلَى هَذَا فَقَالَ أَبُو اَلْحَسَنِ أَ رَأَيْتَكَ هَؤُلاَءِ أَكْفَرُ عِنْدَكَ أَمْ عَزِيزُ مِصْرَ وَ أَهْلُ مَمْلَكَتِهِ أَ لَيْسَ هَؤُلاَءِ عَلَى حَالٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مُوَحِّدُونَ وَ أُولَئِكَ لَمْ يُوَحِّدُوا اَللَّهَ وَ لَمْ يَعْرِفُوهُ يُوسُفُ بْنُ يَعْقُوبَ نَبِيٌّ اِبْنُ نَبِيٍّ قَالَ لِلْعَزِيزِ وَ هُوَ كَافِرٌ اِجْعَلْنِي عَلىٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ وَ كَانَ يُجَالِسُ اَلْفَرَاعِنَةَ وَ أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اَللَّهِ ص أَجْبَرَنِي عَلَى هَذَا اَلْأَمْرِ وَ أَكْرَهَنِي عَلَيْهِ فَمَا اَلَّذِي أَنْكَرْتَ وَ نَقَمْتَ عَلَيَّ فَقَالَ لاَ عَتْبَ عَلَيْكَ إِنِّي أَشْهَدُ أَنَّكَ اِبْنُ نَبِيِّ اَللَّهِ وَ أَنَّكَ صَادِقٌ / بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (علیهم السلام) جلد 49 ، (صفحه 56)

فردی به نام محمد بن زید نقل میکنه که: من از در خدمت امام رضا بودم زمانی که مامون ایشان رو به ولایتعهدی خودش منصوب کرد در همون موقع کسی از خوارج نزد ایشان امد در حالیکه خنجر مسمومی رو در آستینش پنهان کرده بود. او به همراهانش گفت به خدا قسم به نزد این فرد که گمان میکند پسر رسول خداست میروم و بر او وارد میشوم در حالیکه از او برهان و علت کارش را جویا میشوم. اگر حجتی برای کارش داشت که هیچ وگرنه مردم را از دست او راحت میسازم- او را میکشم-. بنابراین از امام اجازه گرفت و وارد شد. به محض ورود و پیش از اینکه چیزی بگوید، امام به او فرمود به یک شرط سوالت را پاسخ میدهم. او پرسد شرط شما چیست؟ امام فرمود اگر جوابم برای تو قانع کننده بود خنجرت را بیرون بیاوری و دور بیندازی! او که متحیر شده بود خنجر را بیرون اورد و شکست و گفت من زا با خبر کن که چرا امر این سرکش-مامون- را پذیرفته ای در حالیکه اینها کافرند و تو پسر رسول خدایی؟ امام فرمود: آیا در نزد تو اینها کافرند یا عزیز مصر؟ در حالیکه اینها گمان میکنند -ومدعی هستند- که موحد هستند و آنها-عزیز مصر و هوادارانش- نه موحد بودند و نه خدا را می شناختند. یوسف که پیامبر و پیامبر زاده بود به عزیز مصر که کافر بود گفت: مرا رئیس خزانه ها کن که من نگهدارنده عالمی هستم و به همین سبب با فراعنه نشست و برخاست میکرد. اما من یکی از فرزندان رسول خدا هستم که مجبور شده ام به قبول این مسئولیت-ولایتعهدی- و به اکراه پذیرفته ام! پس تو چگونه درک نمیکنی و مرا سرزنش میکنی؟! مرد -مهاجم- در پاسخ امام گفت: بر شما بازخواستی نیست و من شهادت میدهم که تو پسر رسول خدا هستی و راست میگوئی!

 

 

Template Design: