Leader
30 آبان 1396 ساعت 07:58

تعریف"جسم"،"روح"،"نفس" و "رسول ظاهری" و "رسول باطنی"

 

آیا این مطلب و تقسیم بندی با قرآن و روایات مطابقت داره؟انسان متشکل هست از: روح که از خداست و حقیقت وجودیه انسانه+نفس یا همان روان+جسم

انسان یک جسم دارد که روح الهی به ان تعلق میگیرد

با تعلق روح به جسم، نفس ایجاد میشه که ممکنه مسامحتا، روح یا زائیده روح هم گفته بشه

در فارسی ما به نفس "شخصیت" میگیم. و شخصیت از تعامل روح که صرفا معنوی و ملکوتی است با جسم که مادی ست حاصل میشه و مراتب مختلفی داره که اگر متمایل به صفات جسمانی و بدن باشه "نفس اماره" گفته میشه و اگر متمایل به روح باشه"نفس مطمئنه" گفته میشه

عقل هم فرستاده خداست که چند مرتبه و طبقه داره. پایین ترین حدش همین مغز ماست که با دریافت داده های حواس 5گانه شروه به تجزیه و تحلیل میکنه اما مراتب بالاتر عقل مثل "وجدان" و "فطرت" رسول باطنی و فرستاده خداوند هستند که راهنمای درونی ما هستند. اگر کسی بدرستی از مرتبه اول عقل-عقل معاش و محاسبه گر- استفاده کنه امکان استفاده از مراتب بالاتر رو پیدا میکنه.

در وجود ما ظرف و منبعی وجود داره برای جمع اوری عقاید که بهش "قلب" گفته میشه و چون منشاء تولید عقاید سالم "رسول ظاهری" یعنی پیامبر و قران هست و فطرت و وجدان و عقل همگی برای دریافت تعالیم نبوی به ما کمک میکنند لذا "قلب" منبع عقایدی ست که از رسول طاهری دریافت شده.

پس عقل رسول باطنی. قلب هم منبع دریافتهای ما از رسول ظاهری ست. حالا اگر کسی موفق بشه دریافتهای حسی خودش که توسط مغز و عقل محاسبه گر، تجزیه و تحلیل میشه رو به "قلب" خودش که مرکز عقایدش هست، عرضه کنه، عملا بین تعالیم رسول ظاهری و بیرونی و رسول باطنی جمع کرده. این حرکت "فکر" نامیده میشه و انسان رو به رستگاری میرسونه. یعنی عقلا و قلبا حق رو پذیرفته و عمل کرده.

ممکنه شما در برخی از منابع عرفانی یا اخلاقی به این عبارت برخورد کنید که رو شامل "عقل و نفس و قلب هست" که اگر در توضیحات فوق دقت کنید میبینید بطور فشرده همین معنا رو میده و نه اینکه "روح" همان "نفس" است. بلکه منظور این است که منشاء اینها و اثربخشی و تولیدکنندگی اینها از "روح" گرفته شده.

ايا انسان بدون كمك رسولان ظاهري، ايا با تفكر صرف مي تواند به وجود خدا پي برده و ايمان بياورد؟

اگر یک طفل رو در نظر بگیریم که هنوز نفس نداره یا لااقل نفس اماره نداره و نتیجتا شیطان امیدی به نفوذ در او نداره- بله از راه عقل و فطرت و وجدان میشه خدا رو شناخت و دید اما این مثال و فرض غیر ممکنه و انسان بعد از پیداکردن قدرت تمیز و بعد از اون قدرت تشخیص و فکر، با دشمنان سرسختی چون شیطان و دنیا روبرو میشه و "نفس" هم در اثر عوامل متعددی اگر اماره هم نشده باشه اما در خطر قرار میگیره، لذا عملا و عموما امکان نداره فقط با کمک رسول باطنی به حقیقت رسید و حتما می بایست رسول ظاهری وجود داشته باشه و انسان رو هدایت بکنه؛ لذا نه تنها انبیاء مبعوث شدند بلکه همگی صاحب وصی و جانشین هم بودند و پیامبر خاتم هم چنین بود و آخرین وصی او زنده هستند و مشغول هدایت تا امکان شناخت خدا و رسیدن به حقیقت وجود داشته باشه.

بنده منظورم شناخت و تصديق حداقلي است؛ همان قدر كه در اصول دين مد نظر است

به هیچ اندازه ای ممکن نیست. چون "نفس" کاملا صدارت طلبه و بسرعت خودش رو به عنوان خدا معرفی میکنه. البته علم هم همینطوره و تجربیات حسی هم همینطور صدارت طلب هستند و ادعای خدایی میکنند و چون این انسان از بیرون هم راهنمایی نداره،به درونیاتش اعتماد میکنه اما در واقع بجای خداشناسی و خداپرستی، اسیر خودش و دریافتهای خودش شده. قرآن چندبار این مشکل رو صریحا متذکر میشه:

"أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى قلبه و..."

پس چگونه مثلا نحوه تفكر حضرت ابراهيم در قران امده است و نحوه موحد شدن او از ماه و خورشيد و ... و يا اينكه گفته شده اصول دين را بايد از روي عقل پذيرفت؟

يه سوال ديگه و اون اينكه چگونه انسان با قلبش به چيزي اعتقاد پيدا مي كند و جزو عقايدش مي شود؟ مكانيزم ان به چه صورت است؟

اولا بحث پیامبران الهی با انسانهای عادی جداست و قابل قیاس نیستند ثانیا حضرت ابراهیم به غیر از شرایط خاصی که برای تولد و پرورش ایشون تا سن تکلیف بود منحصر بفرد بود، با نفی خدایان باطل ، به خدای حق و حقیقی اذعان کرد؛ پس حتما خدای حقیقی و"الله" برای ایشون و همگان شناخته شده بوده و این یعنی پیامبری از قبل رسالتش رو انجام داده و پیامش رو به همه من جمله نبی بعد از خودش که حضرت ابراهیم باشه رسونده

وقتی بحث از اعتقاد قلبی میشه 2 مسیر مد نظر هست:

اول همون توضیحات که بالاتر در خصوص فکر و هماهنگی تعقل و قلب دادم که بهش عقاید قلبی و باور دلی هم گفته میشه یعنی صرفا از روی محاسبه و تجربه نیست و قلب هم درش نقش محوری و تعیین کننده داره.

دوم هم راه محبته! که بسیار نزدیک و سهل تر از راه قبل هست. دوست داشتن و عشق ورزی میتونه زمینه درک و قبول بسیاری از تعالیم و آورندگان و معلمان حقیقی و حتی خداوند متعال رو ایجاد بکنه

البته نوعا راه اول ه راه دوم ختم میشه اما شاید دیر

تصور بنده اين بود كه انسان مي تواند به وجود خداوند و اصل معاد و امثالهم پي ببرد ولي در اينكه جزييات معاد چگونه است و مثلا اينكه بهشت به چگونه است بايد از نقل كمك بگيرد چرا كه عقل را بدان راهي نيست؛ يا اينكه حضرت علي انسان را از تفكر در ذات خداوند نهي كرده اند را اينگونه تفسير و تعبير مي كردم...

خب سادگی میشه به سطح بالاتری ازین بحث مراجعه کرد و جواب قطعی برای شما پیدا کرد.

سطح بالاتر این بحث اینه که در حقیقت و من عندالله 2 راهنما و رسول فرستاده شده اون هم بطور موازی؟ و اگر اینطوره کدوم حرف اخر روز میزنن؟ کدوم به خدا نزدیکترند؟ کدوم اصل و کدوم فرع هستند؟

اگر هم در حقیقت فقط 1 رسول فرستاده شده عقل هست یا پیامبر؟

اگر 2 رسول باشه باید به اون سوالات جواب بدیم و برای پیدا کردن جواب ناچاریم به عوالم پیش و برتر از عالم خلقت مراجعه کنیم. طبیعتا وقتی عالم خلق نبوده انسان هم قطعا نبوده چه برسه به عقل انسان؛ پس اونی که بین 2 رسول مقدم و برتره همینی هست که به عنوان رسول ظاهری معرفی میشه

که در معارف بهش حقیقت وجود یا "حقیقت محمدیه" گفته میشه و در روایات به عنوان "عقل کل" یا "عقل اول" یا "صادر اول" یا "اول ما خلق الله " مطرح شده

پس اگر کسی از مرتبه اول عقل بدرستی استفاده کنه. از وجدان بدرستی عبرت بگیره. بر فطریاتش پابرجا بمونه در حقیقت به رسول ظاهری و ولی الله میرسه و اصلا اینها یکی و واحد هستند و فقط 2 تجلی مختلف بیرونی و درونی دارند

به رسول ظاهري هم گفته شده با رسول باطني بايد پي برد؛ مگر نبوت جزو اصول دين نيس؟ تقدم از لحاظ خلقت مد نظرم نيس، تقدم من باب معرفت است

نبوت بخشی از شرع- به معنای عام و کاملش- یا همون دینه یا حتی میشه گفت حقیقت دینه اما این حقیقت دین خودش سایه یک حقیقتی فرادستی و ملکوتیه که پیش از خلقت هم بوده و مقدم بر زمان و مکان و هرچیز دیگه ست لذا امدن او به زمین یعنی راه رفت و برگشت به ملکوت

همون "قاب قوسین او ادنی"

یا "اسفار اربعه"

قبول دارم ولي مگر گفته اند اصول دين را با كمك رسول ظاهري دريابيد؟ اگر امكان فهمش با عقل نيس پس چرا گفته اند اصول، عقلي است؟

ببینید بالاخره یک حقیقت قابل درکی وجود داره که عقل قراره به اون برسه. درسته؟

بله

اون حقیقت رو کی تبیین کرده بلکه اون حقیقت رو کی متجلی کرده؟

درستش اينه كه بگم نمي دونم قراره در سير عقلايي يا هر چيز ديگر اين رو بفهمم

خب با یک مثال ساده میشه بهش رسید:

فرض کنیم ما تنها انسانی هستیم که در بدو خلقت انسان و هبوطش به زمین قرار داریم. طبیعتا هیچ معارف تبیین و تدوین شده ای در کار نیست و رسول ظاهری هم وجود نداره. درسته؟

بله

خب حالا این فرض و مثال رو به واقعیت و حقیقت بدل میکنیم:

اون اولین انسان هبوط کرده به زمین چه کسی بود؟

حضرت ادم

چه اسمش و تاریخش و اسناد مربوط به هبوط و زندگیش رو بدونیم چه ندونیم. چیزی که مهمه اینه که او شروع کننده این مسیر بود و در حقیقت او متجلی کننده حقیقت زندگی بود

ما بهش میگیم فرستاده خدا که اسمش آدم علیه السلام بود

بله

پس اونچه از عالم بالا دریافت میکرد و با خودش به عنوان توانایی ذاتی و درونی اورده بود من جمله عقل. فطرت و وجدان و... همه اینها در قالب وحی هم بهش نازل میشد تا اون حقیقتی که با خلقت و هبوطش بر روی زمین متجلی شده و قابل حس و درک هست، تبیین علمی هم بشه

بله

پس حقیقت "عقل" و "قلب سلیم" و "فطرت" و "هدایت" و "نبوت" و "دین" و... همه و همه تجلیه رسول ظاهری هستند و رسول ظاهری هم نشون دهنده و تجلی بخش یکایک اینها و در حقیقت اینها یک وجود و حقیقت واحد هستند که از دو راه در اختیار انسان قرار گرفتن

و اون دو راه رسولان ظاهري و باطني است؟

بله دقیقا

ولي فرضا من اين چيزها را نمي دانم و مسلمان هم نيستم و اصلا موحد هم نيستم؛ راهي الان جز رسول باطني به حقيقت دارم؟

خب این توضیحات برای همین بود که بدونیم قبول حق و رفتن به سمت درک حق صرفا ربطی به تعالیم ظاهری دینی نداره بلکه انسانها میتونن با عقلشون و دریافتهای درونی خودشون به حقیقت برسند اما با توجه به اینکه آنچه دریافت میکنند قبلا تبیین شده باشه نه اینکه هر توهم و تخیلی به عنوان حق و حقیقت مطرح بشه

و این تبیین و تجلی از روز اول هبوط آدم عینا و عملا صورت گرفته و بیرون این مسیر راه دیگه ای وجود نداره

لذا اگر عقلی بدرستی کار کنه و انسان به فطرتش توجه کنه خوداگاه یا ناخوداگاه او رو به سمت رسول ظاهری س.ق میده

بهش میگه حتما این حقی که تو درک کردی نمونه عینی بیرونی قابل حس و درک داره

این یعنی حقیقت ایمان

که خیلی ها از طریق پدر و مادر و تعالیم ظاهری بهش نمیرسند و از طریق عقل و فطرت خودشون درکش میکنن

بالاخره اگر انسان جوياي حقيقت باشه حتي گاه در اين مسير به توهمات اعتماد كنه، منظومه اعتقادي او در اين راه دچار بحران ميشه و متوجه ميشه كه توهم بوده و نه حقيقت و در مسير اين عقل او رو به رسول ظاهري رهنمون ميشه

بله درسته. لذا اگر صادقانه مسیر رو رفته باشه و به این مشکلات برخورده باشه بر خدا و فرستاده خدا عقلا و منطقا لازمه که کمکش بکنند بنابراین امام حتما به این افراد کمک میکنه که متعدد مثالها و مصادیقش در زمان گذشته و حال دیده میشه

پس مي شود به كسي كه در ابتداي راه است، گفت عقل خودت را حجت قرار بده و طبيعتا اگر او جوياي حقيقت باشه به رسول ظاهري رهنمون ميشه؟

اگر واقعا "عقل" داشته باشد و واقعا از "عقل" استفاده کند بله. اما وجود نفس. فریبندگی دنیا و تلاشهای شیطان چنین محیط امنی رو برای کسی باقی نمیذاره لذا میبایست به نوعی به رسول ظاهری و تعالیم الهی هرچند که دچار اشکالاتی باشه-مثل تحریف و خرافات و...- مراجعه کنه

در خصوص مطلبی که بابت عقل فرمودید ؛ آیه لا یکلف الله نفسا الا وسعها چقدر به عقل انسان تکلیف محول کرده؟ و از طرفی با توجه به فرمایشی که داشتید در خصوص اینکه خداوند هرچه به امیرالمومنین داده به ما هم داده آیا انتظاری که از حضرت امیر وجود داره و تکلیف منبعث از اون انتظار، بر انسان های دیگه هم قرار داده شده؟

منظور از جمله فوق امکان مقایسه ی ما انسانهای معمولی با اولیاء الهی و معصومین نیست بلکه منظور اینه که ایشان تافته جدا بافته نیستند و در شرایطی به مراتب سخت.تر از ما اینگونه به تعالی پیدا کرده اند چه اینکه عقلا و نقلا برگزیدگان الهی به هیچوجه قابل مقایسه با هیچکس نیستند.

آیه ی زیبا و پر عمق "لایکلف الله نفسا الا وسعها" که چندبار در قران کریم ذکر شده معانی و سطوح مختلفی داره و از آیات ریشه ای و بسیار مهمه اما فراخور سوال و بحث موجود باید توجه داشت که آیه شریفه به "نفس" انسان اشاره فرموده نه روح یا جسم؛ و "نفس" دست ساخته انحصاریه هر فرده، لذا ظرفیت مورد اشاره آیه نیز محصول تلاش خود فرد هست و منظور آیه از یکسو به لطف و رحمت الهی است که متوجه ظرفیت بندگان هست و تکلیف بیشتر و سختتری بر دوش اونها نمیگذاره و از طرف دیگه این نکته مهم رو میفرماید که بیشتر مشکلات انسانها و حتی مومنین بخاطر اینه که با نداشتن ظرفیت ادعاهای زیاد و بزرگ دارند و اینه که تکلیف و و مشکلاتشون رو بزرگ و سخت میکنه وگرنه خدا هرگز سخت گیر نیست و بلکه سختی ها رو به آسونی تبدیل میکنه.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design: