عبرت از تاريخ به عنوان يكي از اصول عملي دين مبين اسلام همواره از سوي معصومين (ع) سفارش شده است. در اين بين عبرت از فرازهايي كه انوار مقدس ولايي فضاي جامعه را نورافشان نموده است بيش از برهه‌هاي ديگر راهگشا است، چه اين كه اكثريتي كوردل از درك هدايت‌هاي الهي ولي خدا بي‌نصيب مانده و اقليت روشن ضميري در پرتو ارشادات حجت خدا راه كمال را با صحت و دقت پيموده‌اند.

زندگي سرشار از نور و هدايت ثامن‌الحجج حضرت امام علي بن موسي‌الرضا (ع) خصوصاً صحنه‌هاي حضور سياسي حضرت ازجمله عبرت آموزترين برهه‌هاي تاريخ اسلام است. تحميل ولايتعهدي از سوي مأمون و درايت و اقتدار مظلومانه امام رضا (ع) كه تأمين جان و آبروي شيعيان و رسوايي خليفه غاصب را درپي داشت در كنار ايجاد حس غرور در شيعيان، هشدار بزرگ و پراهميتي را نيز به همراه دارد.
خواصي كه علي‌رغم مجاهدت‌هاي كم نظير، ثمره تلاش‌هاي يكصدساله شيعيان را به خاطر كم‌بصيرتي خويش در مصاف خودحق پنداري‌ها و اختلافات درون گروهي فناساخته و علي‌رغم موقعيت استثنايي ايجاد شده از درايت و شهامت و سياست‌ورزي موحدانه امام رضا (ع)، نه تنها دستگاه فاسد و ظالم عباسي ساقط نگشت بلكه بستر قبول ولايتعهدي از سوي امام (ع) و ترور شخصيت ملكوتي او و نهايتاً شهادت مظلومانه‌اش را فراهم آورد.
در آن تلاطم كه خواص مدعي و مجاهدين سابقه‌دار در گيرودار دفاع از موجوديت‌هاي گروه خود قبيله‌گرايي سياسي را بر ولايتمداري ترجيح دادند، به صحنه آمدن عوام و مردمان به دور از تحليل نيز مانع خاصی بر راه ستمگري و جنايتكاري مأمون ايجاد نكرد. مقوله قبيله‌گرايي سياسي كه اين روزها نيز دامنگير جامعه اسلامي گشته در عصر حيات مبارك حضرت امام رضا (ع) بيش از مواقع ديگر قابل تشخيص و شناسايي و عبرت‌آموزي است. با مروري گذرا بر وقايع تاريخي آن برهه دريچه‌اي نو به سمت بازشناسي اين پديده مذموم مي‌گشاييم.
پس از واقعه عظيم و جانسوز عاشورا كه اهل بيت پيامبر(ص) به شهادت رسيده و يا اسير گشته و از جايگاه خويش به زير كشيده شدند، بني‌اميه با شدت تمام بر مخالفت‌ها تاخته و به خيال خام خويش پايه‌هاي حاكميت ظالمانه خود را استحكام مي‌بخشيد اما ديري نپاييد كه قيام‌هاي جسته و گريخته خصوصاً پس از بيداري توابين به وقوع پيوست و عرصه سياسي زمامداري امويان را با بحران‌هاي پي در پي روبه‌رو ساخت.
در اين بين يكي از حوادث مهم در تاريخ اسلام اتفاق افتاد. بني‌عباس كه رگه‌هايي از خودخواهي، تكروي و پشت كردن آنها به وصاياي پيامبر اعظم (ص)در قيام‌هاي توابين و مختار ثافقي به چشم مي‌خورد پس از گذشت چند دهه علناً علم استقلال از علويان را برافراشتند. اين استقلال‌طلبي عباسيان از يك سو مجال مغتنمي براي ائمه‌هدي خصوصاً حضرات امام باقر و امام صادق(ع) فراهم آورد تا مباني فكري شيعه ناب را پايه‌گذاري و تبيين و ترويج نمايند و از سوي ديگر زمينه‌هاي اضمحلال حكومت خودكامه و فاسد امويان را بنا نهاد.
در يكصد سالي كه بني‌عباس بر امويان غلبه كرد و به اقتدار رسيدند اتفاقات مهم و راهبردي ديگري نيز افتاد اما پس از رسميت يافتن مكتب جعفري شايد مهمترين رويداد همراهي برخي از علويان با بخش‌هايي از حكومت بني‌عباس بود. اگرچه اين همراهي‌ها در بسياري مواقع خوشايند طرفين و موجد منافع مختلفي براي جامعه اسلامي و در اندازه محدودتري براي جامعه نوپاي شيعي بود اما از نظر سياسي پديده پيچيده‌اي را به وجود آورد كه خسارات جبران‌ناپذيري را به شيعيان تحميل نمود. در اين مقطع حساس «قبيله‌گرايي سياسي» علي‌رغم مسبوقيت تاريخي به خاطر همراهي با قدرت از پيچيدگي خاصي برخوردار بود كه جز متعمّقون در ايمان و صالحان پرهيزگار كه صرفاً ولايت ائمه هدي را رهنماي خويش مي‌دانستند، افراد ديگر را در فضاي فتنه‌آفرين خويش غرق و نهايتاً از راه هدايت خارج ساخت. براي ورود به تحليل اين پديده پيچيده محتاج اشاره به دو مقدمه كوتاه هستيم.

1-قبيله و قبيله‌گرايي جزو اصول زندگي باديه‌نشيني و عموم اعراب خصوصاً در صدر اسلام است. اين شاخصه گذشته از شيوه خاص زندگي اعراب به خاطر سايه‌افكني بر عقايد و ديگر اصول اخلاقي، در اسلام مذموم و از سوي بزرگان دين مردود اعلام گرديد اما علي‌رغم تأكيدات قرآني و توصيه‌هاي نبي‌مكرم اسلام(ص) برخي از اعراب خود را به اين ناسيوناليسم افراطي مفتخر دانسته و حتي اصول و اركان تعاليم اسلامي را تحت تأثير اين تفكر انحرافي به بيراهه كشاندند. بسياري از فرقه‌ها و افكار و آراي باطل و زاويه‌دار با ولي الله از اين آبشخور تغذيه كرده و در طول تاريخ اسلام ادامه يافته است.
2- با نگرش دقيق‌تر بر نحوه عملكرد برخي قبيله‌هاي صدر اسلام خصوصاً آنها كه راه افراط را پيمودند درمي‌يابيم هرجا عنصر قدرت و بعضاً ثروت همدوش قبيله‌گرایي شود، بزرگان قبيله كه از همگان سنتي‌تر، بدوي‌تر و منجمدالفكرترند در كنار صاحبان قدرت و ثروت كه بنا بر مصالحي به اتحادي ظاهري با يكديگر دست زده‌اند، ازجمله مدعيان و پرچمداران قبيله‌گرايي هستند.
با توجه به اين دو مقدمه كوتاه و مروري بر چند ده‌سال ابتداي روي كار آمدن عباسيان به عمق اين پديده خطرناك و خسارات جبران‌ناپذيري كه به شهادت چند امام معصوم (ع) منجر گرديد پي خواهيم برد.
قيام‌هاي علويان كه از نظر تاريخي – اعتقادي ريشه در قيام زيدبن علي داشت و در موازات با سير مديريت فكري امامان معصوم (ع) ادامه مي‌يافت از عمده دلايل افول نسبتاً زودهنگام بني‌اميه بود اما از دو جهت ضعف بنيادين داشته و به نتيجه نهايي نرسيد، اول نداشتن رهبري واحد كه واجد شرايط اعتقادي و سياسي جامع باشد، دوم تعدد و بعضاً تفرقه بين اين گروه‌ها و قيام‌ها كه نوعاً ريشه در پديده قبيله‌گرايي داشته است اما ضعف اول از سوي برخي از اين قيام‌ها تشخيص داده مي‌شد و تمايل آنها در حين قيام يا پس از كسب پيروزي نسبي به يكي از فرزندان ائمه، نشان از انگيزه اعتقادي آنها از برپايي اين قيام‌ها بود اما مي‌توان گفت اين تشخيص و رجوع نه‌تنها دردي از آنها دوا نكرد بلكه به‌خاطر آدرس‌يابي‌هاي غيردقيق و مراجعه به غيرجانشينان منصوص پيامبر(ص) يا به انحراف كشيده مي‌شد يا دچار سرخوردگي و سركوب شده و از ادامه حيات خويش باز مي‌ماند.
اما ضعف دوم كه اصالتاً ريشه در ضعف اول و عدم ولايتمداري حقيقي آنها داشت نيز به واسطه برخي كم‌بصيرتي‌ها يا عدم تعادل‌ها، ساختار قيام‌ها را مورد هجمه قرار داده و از كار مي‌انداخت.
در آن برهه هرچقدر به استقرار بيشتر بني عباس نزديكتر مي‌شويم قبيله‌گرايي علويان نيز بيشتر مي‌شود كه جداي از بي‌توجهي به جايگاه رفيع ولايت و امامت معصومين (ع) يك آبشخور ديگر نيز داشت و آن اعتماد بيجاي برخي از قيام كنندگان به بني عباس يا هم‌پيمانان آنها بود به طور واضح از آنجا كه اكثر اين قيام‌ها براساس انگيزه‌هاي اعتقادي شكل گرفته بود پس از پيوستن به كانون قدرت كه پيروزهاي ابتدايي و نسبي را برايشان به ارمغان مي‌آورد دچار رقابت‌هاي درون ساختاري و دوگانگي يا چندگانگي در مديريت قيام شده و به انحراف يا شكست آنها مي‌انجاميد. قيام‌هاي ادريس بن عبدالله و ابراهيم بن طباطبا از مهمترين مصاديق گرفتاري به اين ضعف‌هاي بنيادين است.
بايد توجه داشت پس از زمينه سازي‌هاي بزرگ و اصولي حضرات امام باقر و امام صادق عليهماالسلام امكان قيام، پيروزي و به دست گرفتن حكومت از سوي امام كاظم (ع)كه بنابر بعضي از اخبار (قائم آل محمدص) لقب گرفته بودند و حتي پس از آن، از سوي امام رضا (ع) امري دست يافتني و حتي سهل‌الوصول بود اما تعدد قيام‌ها و اتحاد برخي از قيام‌هاي علويان با عباسيان يا ديگر قدرت‌هاي كوچك و بزرگ در آن برهه كه ريشه در قبيله‌گرايي آنها داشت مهمترين عامل در عدم توفیق اين دو امام بزرگ بود.
اوج پيچيدگي و سختي اين پديده سياسي كه دامن‌گير ائمه هدي خصوصاً امام رضا(ع) شد مولد بحث ولايتعهدي و مهار قدرت ولايت از سوي دشمن‌ترين دشمنان اهل بيت يعني مأمون گشت.
گذشته از كياست و سياست‌ورزي حكيمانه امام رضا (ع) كه به رسوايي مأمون و بي‌اثر ماندن نقشه‌هاي او در چندسال پس از آن انجاميد اما اتحاد علويان با يكديگر و هم مسير شدن قيام‌هاي متعدد آنها و همچنين عدم همكاري‌هاي تاكتيكي و منفعت طلبانه آنها با غيرعلويان در راستاي رهنمودهاي امام رضا (ع) مي‌توانست با بالابردن قدرت سياسي و البته نظامي علويان، كفه حاكميت علويان را به يكباره سنگين و اساس حكومت عباسي را متزلزل نمايد اما نه تنها اينگونه نگشت بلكه مأمون با درك صحيح و دقيق شرايط حاكم بر علويان و قيام‌هاي نظامي آنها كه ريشه در قبيله‌گرايي علويان داشت، نقطه كانوني و مركز هدايت احتمالي كه واجد ماهيت علمي، سياسي و الهي بود را هدف گرفت تا بيشترين استفاده را از ولايت گريزي علويان بنمايد.
در اين فضاي غبارآلود كه سايه سنگين قبيله‌گرايي، قدرت سياسي علويان را تنزل داده بود امام رضا‌(ع) همچون ديگر اوصياي نبي‌اكرم‌(ص) مصالح عمومي مسلمين را مدنظر قرار داده و با قبول ولايتعهدي از سركوب و ريشه‌كني قيام‌هاي پراكنده علويان جلوگيري نمود و شكست حتمي و هميشگي شيعه را به تأخير انداخت و بلكه منتفي نمود اما باز هم اين بختك شوم قبيله‌گرايي و عدم بصيرت بزرگان علويان تمامي نداشت.
فرصت چندين ماهه ولايتعهدي امام رضا(ع) با توجه به علامت‌هاي آشكاري كه حضرت از طرق مختلف براي همگان خصوصاً صاحبان پرچم و قيام علويان مي‌فرستاد مبني بر اينكه از فضاي ايجاد شده در جهت اتحاد با يكديگر بهره‌برداري كرده و به غصب خلافت مأمون پايان دهند، بهترين موقعيت براي بروز ولايتمداري علويان و تشكيل حكومت سراسري تشيع به زعامت امام رضا‌(ع) بود كه متأسفانه محقق نگشت. اگر يكايك صاحبان قيام‌هاي علويان همچون دعبل خزايي كه در جبهه فرهنگي عليه عباسي‌ها مي‌جنگيد اما نداي حكيمانه امام رضا(ع) را به گوش جان شنيد و پاي در عرصه نوين تقابل سياسي با مأمون نهاد، از قبيله‌گرايي و خود حق‌پنداري غيرولايتمدارانه دست مي‌شستند، قطعاً سير تاريخ غير از ماوقع مي‌بود و به جاي اينكه زمينه‌سازي‌هاي فكري و سياسي حضرات باقر، صادق و كاظم و تلاش‌هاي امام رضا علیهم السلام به نتيجه نهايي نائل آيد به شهادت امام رضا(ع) و فرزندانش و امتداد حكومت عباسي تا چند قرن بعد نمي‌انجاميد.
تاريخ خصوصاً فرازهايي كه به درخشش اولياي الهي عبرت‌هاي خويش را در معرض ديد همگان قرار داده است بهترين چراغ براي پيمودن راه راستي و حق محوري است. ولايتمداري گوهر ارزشمند و نجات‌بخشي است كه هر ذلتي را به عزت بدل ساخته و سعادت دنيا و آخرت را به ارمغان مي‌آورد اما بايد دقت كرد همواره و در شرايطي كه جناح حق از قدرت بهره‌مند است خطر قبيله‌گرايي بيش از انحرافات ديگر حادثه‌آفرين خواهد شد و قبيله‌گرايي جز خود "حق‌پنداري‌هاي گروهي" و "رقابت‌هاي حزبي و درون جرياني" بدون توجه به نظرات صائب و وحدت‌آفرين ولي نيست و همواره به خاطر داشته باشيم اهل اسلام يك حزب بيشتر ندارند و حزب‌الله يك فرمانده واحد بيشتر ندارد. قبيله‌گرايي سنت مذموم بدوي‌ها و بت‌پرستان است كه به نومشركين رسيده و فرصت‌هاي جامعه اسلامي را به تهديد بدل مي‌سازد در حالي كه اتحاد براساس منويات ولايت، تهديدها را به فرصت تبديل كرده و پيروزي قطعي اسلام و مسلمين را در پي خواهد داشت.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group