بسم الله الرحمن الرحیم

 

" هو الذی خلقکم من نفس واحدۀ و جعل منها زوجها لیسکن الیها فلما تغشاها حملت حملا خفیفا فمرت به فلما أثقلت دعوا الله ربهما لئن ءآتیتنا صالحا لنکونن من الشاکرین* فملا ءآتئهما صالحا جعلاً له شرکاء فیما ءآتاهما فتعلی الله عما یشرکون* أیشرکون ما لا یخلق شیئا و هم یخلقون* ولایستطیعون لهم نصرا ولا انفسهم ینصرون* " اعراف 182- 192

" و لقد آتینا لقمان حکمه أن اشکرولله و من یشکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان الله غنی حمید* و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم* ووصینا الانسان بوالدیه حملته امه وهنا علی وهن و فصله فی عامین أن اشکر لی ولولدیک الی المصیر* و ان جاهداک علی أن تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما و صاحبهما فی الدنیا معروفا واتبع سبیل من أناب الی ثم الی مرجعکم فانبکم بما کنتم تعلمون*  لقمان 12-15

در این دو فراز دقیقا ریشه تربیت انسان را بیان می فرمایند، از یک سمت، وظیفه پدر و مادر را توشیح می کند و از سوی دیگر ویژگی هایی که باید فرزند داشته باشد و وظایفی که در هنگام تربیت شدن، و پذیرفتن اثر از پدر و مادر را انجام دهد ، بیان می کند.

قبلا بیان شد که ریشه تربیت چه در درون خانواده چه در بیرون، چه برای خود انسان به عنوان خودسازی، چه برای ساختن دیگران، چه برای ساختن کل جامعه اسلامی، و هر گونه مصداقی که برای تربیت در شئونات مختلف تربیتی، تربیت اخلاقی، اقتصادی، اجتماعی حتی نظامی، در همه اینها مبنا، و آن چیزی که بابا تربیت را باز می کند، عمل کردن است. عمل کردن به چیزی که قرار است تربیت کردن بر آن چیز اتفاق بیفتد.

یک کودک از زمانی که متولد می شود، پیش از تولد، ایامی را که به این دنیا آمده است، اما حیات او در درون رحم مادر است، موقعی که به این دنیا پا می گذارد به عنوان یک موجود مستقل از مادر، علی رغم این استقلالی که دارد، تمام هستی خودش را مدیون مادر و پدرش است. یعنی اگر ما خود را در هر سن و شرایطی که هستیم، جای آن بچه قرار دهیم، همه کس ما ( من لی غیرک ما) همین پدر و مادر هستند. و بچه چون خود تک و یکی است، هرچیزی را یکی یکی می طلبد، طرف مقابلش را هم «یک» می بینید. در تمام چیزها همین است . بینایی بچه از یک بعد شروع می شود. یک بعد یعنی گرفتن تحرک از هر جسمی که ما تصویر آن را دریافت می کنیم. دو بعد، یعنی رنگ و تمایز به آن بدهیم. و سه بعد، یعنی کامل ببینید.

بچه در ابتدای تولد، هر چیزی را تک بعدی دریافت دارد. صدا اگر می شوند، یک بعد دریافت می کند. تصویر اگر دریافت می کند، تک بعدی است. تصوری هم که داردی یعنی چیزی که در ذهنش می گذرد آن هم یک بعد است. یعنی پدر و مادر نمی بیند، یک وجود می بینید، و این تا موقعی که زنده است ادامه دارد، بستگی به این دارد که پدر و مادر این را دریافت بکنند یا نه، که اکثرا دریافت نمی کنند.

آیاتی که بیان شد، دقیقا این مقطع کوتاه را که در زندگی انسانها بسیار مهم است، را مطرح می کند. که پدر و مادر، شما خدای این بچه هستید، چون این بچه جز شما هیچ کس را ندارد، هیچ دریافتی هم به غیر از شما ندارد. بعدها هم که رشد می کند، دیگران را، دیگری می بیند. نه فقط به عنوان این که هم نام و هم شکل پدر و مادرش نیستند، بلکه آن ها را خودی و محرم نمی بیند، از آنها خواسته ای ندارد. این حالت طبیعی یک بچه است. یعنی عملا پدر و مادر خدای این بچه هستند. این بچه دریافتش از خدا، یعنی پدر و مادرش؛

اینجا نکته بسیار حساس و دقیقی است که بین وحدانیت و شرک یک مو بیشتر نیست. اگر پدر و مادر خطا کنند، این بچه هرگز موحد نخواهد شد. مگر این که در شرایط خیلی سخت در سنینی که، رشد فکری پیدا کند. چقدر باید مصائبی را پشت سر گذارد و بلایی را تجربه کند، تا بتواند دوباره به وحدانیت برگردد. اما اگر پدر و مادر خطا نکنند، این بچه هرگز به گناه مرتکب نشود.حداقل گناه در فکر؛ البته ممکن است خطا کند، خطا آن چیزی است که تحت تاثیر خیلی از عوامل از ما سر می زند، که ممکن است ما هم یکی از آن عوامل باشیم. اما ممکن است یک فریب خارجی بخورد، یا یک لغزش کوتاه مدت و مقطعی باشد، اما اینکه با اراده خود بخواهد خطا کند، هر گز این کار را نمی کند. همه اینها به آن لحظه اول بر می گردد که آیا پدر و مادر می فهمند که بچه چه دریافتی از ایشان دارد یا نه، لا اقل بچه تا شش هفت سالگی این گونه است. اما اگر ما برای این موضوع نمونه کم می بینیم، به این دلیل است که پدر و مادر این دریافت را نداشتند، در طول این مدت، که بچه رشد کرد، عملا بچه را مشرک بار می آورند، خداهای مختلفی را به او معرفی می کنند. یعنی در محبت کردن، بچه همه محبت را در وجود پدر و مادر می بیند و هرگز این دو را هم جدا از هم نمی تواند تصور کند، برای او یکی است و ما به عنوان پدر یا مادر باید این را درک کنیم. بچه هر چه محبت در عالم هست را فقط از کانال پدر و مادر خود می بیند. اگر دیگران هم این کار را عینا انجام دهند، برای او درک محبت نمی شود، مگر این که غلط تربیت شده باشد.

بچه، اگر مطابق فطرت و نهاد اولیه، رشد کرده باشد، با توجه پدر و مادر، در نتیجه این محبت را فقط از جانب پدر و مادر می بیند. گرسنگی و تشنگی و رفع این دو را فقط از جانب پدر و مادر می بیند. کافی است پدر و مادر در اثر ناآگاهی، و خدای ناخواسته در اثر نداشتن عقیده به خدا، به عنوان یک موحد، به بچه آدرسهای دیگری دهند، که مثلا بگویند( برو حوصله ندارم). یعنی در محبت را ببندند. ( بشین حرف نزن) اینها نکات کوچکی است که نشان می دهد، طرف الان ابراز محبت نمی کند. یک گریز بزنیم تا بیشتر متوجه شویم، می گویند هر موقع به در خانه خدا بروید، در خانه خدا باز است. ( هیچ موقع نمی گوید حوصله ندارم) اگر هم چنین موردی باشد، در یک مکانیزم خاصی به ما حالی می کند. تا اول مثلا به فلان حالت ممکن برسید و شرایط خاصی را پیدا کنید، فلان دعا را بخوانید، بعد با خدا حرف بزنید.

ممکن است شما در منزل مشغول یک کار مهمی باشید، بچه هم مشغول بازی باشد، وقتی به سراغ شما بیاید، اگر شما یک تشر بزنید و اخم کنید، باب محبت را بسته اید، این بچه غیر مستقیم به یک محبت دومی نیاز پیدا می کند. می شود شرک؛ دو خدایی؛ بعدها می فهمد الله ی در کار است. الان هر چی هست در وجود پدر و مادرش می بیند. اما اگر شما، آرام و منطقی بگویید، که من الان کار دارم، شاید هم سن کمی داشته باشد، ولی کودک می فهمد، اگر ما تصمیم داشته باشیم که او را از سر خود باز نکنیم، می توانیم با یک رفتار مناسب، با لبخند، با حرف کوتاه و یا هر روش دیگر، محبت را از او دریغ نکنیم و این موضوع را کودک بسیار خوب می فهمد. البته شاید هم با برخورد تشرآمیز هم ناراحت نشود و به دنبال بازی خود برود، ولی این برخورد شما در ابتدا، ( عمل کردن ما ریشه تربیت ماست) این عمل شما، وقتی دست رد می زنید که برو، در عین حال و همزمان، شخصیت کودک در حال شکل گیری است. اگر شما موقع محبت کردن به بچه امر و نهی کنید، آن امر و نهی بی فایده است.چرا که عمل شماست که بچه را تربیت می کند.

اما اگر این محیط باز باشد، بچه دست رد به سینه اش نخورد، اما شما در اثر ناآگاهی، یا جهل علمی و یا هر دلیل دیگری، زبانی به بچه بیان نکنید، بچه به نفر دوم آلوده نمی شود. چون پدر و مادر احتمال خیانتشان به فرزند خودشان، تقریبا صفر است، این تجربه بشریت در تمام طول تاریخ است که ثبت شده است.

وقتی بچه بعدها که می فهمد، این پدر و مادر را که یک تظاهر کامل، و تجسم کامل از صفات خدا می بیند، بعدا که می فهمد خدایی هم وجود دارد، آهسته آهسته نماز را یاد می گیرد، عبادت یاد می دهند، مطابق فطرت خودش پرستش را می فهمد، سراغ دومین خدا هرگز نمی رود. مثلا اگر از خدای خودش صدهزار تومان پول درخواست کند و به او ندهد، به هیچ کس نمی گوید. چون شخصیت او را پدر و مادر بی نیاز از دومین خدا تربیت کرده اند . یعنی ریشه تربیت، که عمل کردن است، عمل کردن ما باید نشانه تک خدایی بودن باشد و گرنه عمل کردن صفر باز هم نتیجه نمی دهد. چون خیلی ها هستند که درس خوانده اند و علوم مختلف تربیتی را فراگرفته اند و آداب دان هستند، رفتار مناسب را انجام می دهند ولی آن بچه در آینده موحد نمی شود. انسان متقی نمی شود، چون اعمال پدر و مادر او، که آداب دان بود، بر اساس توحید نبوده بلکه بر اساس فراگرفته های علمی خودش بوده است.

خلاصه این که منبع تربیت فطرت است. ما فطرتا یگانه پرست هستیم، و آن یگانه را الله می دانیم. هیچ کس دیگری را هرگز نمی پذیریم. حتی اگر همه تفکرات غلط هم به ما القا شود. چون فطرت الهی است. دو گانگی در اینجا وجود ندارد. اگر ما بر اساس فطرت خود، عمل بکنیم، بچه ما بر اساس عمل ما موحد تربیت می شود. این یعنی یک پیشگیری عظیم و قوی، در مقابل بسیاری از خطاها، خصوصا فکری، چون اگر فکر آلوده نباشد، عمل هیچ وقت خطا نمی کند. اما اگر فکر آلوده باشد، هر چقدر هم که اعمل پسندیده باشد، در نهایت آن فکر فاسد، کار خودش را می کند، چه نسبت به شما و چه نسبت به دیگران؛

به همین جهت در سوره لقمان که ابتدا بیان شد، می فرماید شرک، ظلم عظیم به خود و یا دیگری باشد. این دیدگاه فرزند را به پدر مادر نشان می دهد. در سوره اعراف برعکس این بود، که دیدگاه پدر و مادر را با بیان می کند، که وقتی ازدواج می کنید از خدا می خواهید فرزند صالحی به شما عطا کند، وقتی فرزند صالحی داد، به جای شکرگذاری برای خدا، شریک های متعددی در این بچه قرار می دهید، یعنی در عمل آدرسهای غلط به این کودک می دهید.

ما در گفتار معمولا رعایت می کنیم، به زبان نمی گوییم که چندین خدا داریم، بلکه با عمل نشان می دهیم؛ در بحث شکر، مرتبه اعلی شکر، «شکرعملی» است. وقتی خدا می گوید به جای شکر، برای من شریک قرار داده اید، حتی شرکا! محبت را یک آدرس داده اید، ( برو حوصله ندارم کار دارم) ادب را به شکلی دیگر، حجاب ، حیا، خوراک، را به شکلهای متفاوتی نشان داده اید، بچه وقتی نذری یا خیراتی ببیند می خورد، چون پدر و مادرش این کار را کرده اند، بچه دریافتی نسبت به حلال و حرام ندارد. خانه هر کسی بروند می خورند، هر غذایی درست کنند می خورند، در سفر در هر شرایطی سر یک ساعت خاصی غذا می خورند، این عمل ماست که از آن فرار نمی توانیم بکنیم، مگر این که پیش از این خودمان را درست کرده باشیم. شخصیت بچه در حال شکل گیری است بعدها نمی فهمد که بعضی پولها حلال و بعضی حرام است، چون در پیش ذهن و زمینه فکری او، این است که پدر و مادر او هر چیزی که به او تعارف شد خورده اند، هرگز نشد که به جایی دست رد بزند، ( همراه با احترام) اگر این بچه ببینید که پدر اجازه می دهد بعضی چیزها را خانواده استفاده کند، بعضی چیزها را اجازه نمی دهد، بچه می فهمد که بعضی چیزها را نباید به سراغش رفت. حال ممکن است شما در اینجا کوته نگری به خرج دهی، و به شکل زبانی به بچه القا کنی که اگر در فلان جا، غذایی را نخوردم، برای این است که من نمیدانستم حلال است، این غلط است. شما نباید بر روی کارتان اسم بگذارید. شما فقط باید عمل کنید. یعنی عملتان را ریایی انجام ندهید. من به کرات دیده ام که بعضی ها عملشان واقعا درست است، میداند چیزی مشتبه یا حرام است و نمی خورد، بعد شروع می کند برای بچه به عنوان یک الگوی تمام و کمال این حرف را در ذهن بچه جای می کند، که مثلا وقتی به بهشت زهرا آمدی، چیزهایی که تعارف می کنند را نخور، این راه غلط است.

یک موقع بچه می پرسد، شما یک توضیحی می دهید، که هیچ جانبداری در آن نیست، اما اینکه شما، دلیل کار خودتان را حکم مستند و قطعی روی آن بزنید، و تحویل بچه بدهید، در واقع ذهن بچه را محدود کرده اید. این بچه ممکن است بعدها در روابط پیچیده اقتصادی، دیگر تشخیص حرام ندهد، اما بهشت زهرا که می رود، تشخیص حرام را می دهد. این هیچ فایده ای ندارد. اما اگر شما یک عنوان خاصی روی کارتان نمی گذاشتید، یعنی ریا نمی کردید، بیان ظاهری نمی کردید برای کاری که انجام می دادید، فقط عمل می کردید، و این بچه دریافت کلی اش این بود که چون پدرمن یا مادر من همه کس من است( این در ذهن کودک حلاجی می شود، و بیان نمی گردد) نقطه امن من است و بهترین کس من است و من هر چه را می خواهم از اینها می گیرم، پس اگر یک چیزی را به من نداد، و یک چیزی را اجازه نداد وارد خانواده شود، حتما آن چیز بد است؛ بعد از مدتی که موارد متعدد پیش می آید، این بچه می فهمد که بدی و خوبی  وجود دارد، یعنی برای تمام بدی ها و خوبی ها یک ملاک و معیاری در ذهنش پیدا می کند، در عقیده و فکر خود می یابد که همه چیز را، تشخیص خواهد داد؛ چه ریز باشد چه درشت، چه در فکر باشدچه در عمل؛ در اقتصاد باشد در اخلاق باشد. یعنی قدرت، تشخیص پیدا می کند. مهمترین نکته تربیت همین است.

غربی ها، و کشانی که تفکر غیر الهی دارند، نکته مقابل این موضوع حرکت می کنند. شما نگاه کنید به برنامه های تربیتی تلویزیون ملی خودمان یا کتابهایی که در این زمینه منتشر می شود، برعکس این رویه درست عمل می کنند. از یک نقطه مستحکم خیلی کوتاه و مختصر شروع نمی کنند. بلکه می گویند باید همه آداب را به بچه یاد دهید. اگر وقت ندارید، بچه را مهد کودک بگذارید. شعر یادش دهند، ... با آن شعر شنیدن، موسیقی شنیدن، پازل درست کردن، بازی درست کردن، لایه های زیرین ذهن بچه را درست می کنند، اما با یک حرف ؟ نه ؛

در قرآن و با این توضیحاتی که داده ایم یک کار بیشتر نیست، حتی نیاز نیست شما بیان کنید، بلکه می گوید، شما خودتان درست عمل کنید . آن بچه خود درست تربیت می شود. اما اینان می گویند شما یکی یکی موارد را به بچه بگویید. نتیجه آن چه می شود؟ بچه تبدیل به یک مجود سردر گم می شود. گاهی به خوبی می رود و گاهی به بدی، نوار حاج منصور گوش می دهد، مداحی گوش می دهد، قرآن می شنود، هیئت هم می رود، از آن طرف، ماهواره هم می بیند، با جنس مخالف هم رابطه برقرار می کند، چون تشخیص ندارد، نه اینکه آدم درستی نباشد و از حرام متولد شده باشد، نه؛ این فقط تشخیص نمی دهد، نمی فهمد که بعضی از شنیدنی ها، را نباید شنید، همه می شنوند، خوب بشنوند، این برایش درونی شده که پدر من اجازه نداد، مادر من، اجازه نداد، بین سی دها اختلاف گذاشت. این را بچه نمی تواند بیان کند، اما ذهنش با این ها درست می شود. همانطور که بین خوراکی ها پدر و مادر من اختلاف گذاشتند، بین شنیدنی ها، گفتنی ها، جایی رفتن ها، ارتباط برقرار کردن ها، پوشیدن ها، خوردن ها، دیدن ها، فرق گذاشتند. یک دست با همه چیز خوب نبودند، با همه چیز هم جنگ نمی کردند. بلکه با یک منطق خاصی جدا می کردند. یک رویه ثابتی در همه این ها دنبال می کردند. این ذهن بچه را درست می کند. قدرت تشخیص پیدا می کند. هرگز کسی نمی تواند او را منحرف کند. اما اگر قدرت تشخیص نداشته باشد، شما هر چقدر هم تلاش تربیتی بکنید، آخر ایمان باشید، بروید و تمام مدارج ایمانی و علمی را هم طی کنید، در خانه هم مرتب نوار قرآن و مداحی پخش شود، خانوم محجبه کاملا، و آقا هم ظاهر الصلاح کاملا، همه عبادات سرجایش باشد، اما آن بچه چون قدرت تشخیص ندارد، خطا خواهد کرد؛

اما خطر بزرگتر شد، که فرمود" ظلم عظیم" به این دلیل است، چرا؟ اگر شما اهل خوبی نبودید، ظواهر راعایت نمی شد، این بچه آلوده به گناهان علنی می شد، همه می دانستند که پدر و مادرش اهل گناه بودند این خودش هم به این درد مبتلا شد. اما اگر پدر و مادر ظاهر را رعایت کنند، حتی فکر کنند که اعمالشان هم درست است، اما آن ریشه را درست نکرده اند، عقیده بچه را فقط، معطوف به خودشان نگه نداشته اند، این همه فرمایش و روایات داریم که تا قبل از هفت سالگی جز یک موارد خیلی کوتاه و چند کلمه ای، بچه را تربیت نکنید، اما حالا بچه هنوز به دنبا نیامده ، نوار قرآن برایش می گذارند، این یعنی، ذهن بچه را اینقدر محدود می کنید، قدرت تشخیص این بچه کلاً از بین می رود.

قرار نیست انسان اینگونه شود. یک آیه یا روایت بیاورید که هنوز بچه به دنیا نیامده باید قرآن در گوشش بگذارید؟!!! همچین چیزی ما نداریم. چنین اجازه ای را کسی ندارد. بین شش تا هفت سالگی تازه تربیت شروع می شود آن هم با یک آداب خیلی خاصی که با روح لطیف بچه سازگار باشد. پیش از آن دو سه مقطع خیلی کوتاه است، که شما به بچه آموزش دینی می دهید. حق ندارید به او بگویید نماز بخواند! اگر خودش بخواند چیز دیگری است. آن دریافت خودش است. آن چیزی را که از پدر و مادرش می بیند سریع انجام می دهد. اتفاقا آن یک بازخورد و دریافت خیلی خوبی است که می بینیم که چه عملی را انجام می دهیم و این را از عمل و رفتار فرزندمان می فهمیم. اما شما حق ندارید این ها را یکی یکی آموزش دهید. این قدرت تشخیص را از بچه می گیرد.

فرق این ها با هم چیست؟ اگر این پدر و مادر، این ظواهر را رعایت نمی کردند یا  این اعمال مثلا صالح را انجام نمی دادند، این بچه هم یک بچه معمولی می شد و اگر هم خطا می کرد هیچ توقعی از او نبود. مثلا فلان لباس را می پوشید یا فلان رفتار زشتی را داشت و یا ... اما اگر شما همه چیز را رعایت کنید، اما آن اصل درست نباشد، بچه ظاهرش مثل شما درست می شود، مثل شما هیئتی می شود، قرآن خوان می شود و ... اما اگر گناهی کند از این گناهان ظاهری نیست بلکه مرتکب شرک می شود. درونی است . همان مصیبت هایی که قبلا در موردش حرف زدیم. گرفتار ریا و عجب می شود. اگر دروغ می گفت خیلی بهتر بود، علنا مشخص بود دروغگوست و می گفت توبه کن؛ اما اگر ریاکار باشد کسی نمی فهمد، خودش هم شاید نفهمد؛ اگر یک آدم خودشگفت باشد، چه کسی می خواهد این مشکل را حل کند؛ به همین جهت این مسائل تربیتی خاص و دستورات اخلاقی قوی برای مومنین است. کسی که حلال و حرام را نمی فهمد چه فرقی دارد که ریا داشته باشد یا نه؟ چنین شخصی اصلا این حرفها را نمی فهمد.

این دستورات برای کسی که ظاهرش میزان است و فقط در جزییات جاهایی دارای لغزش است. چگونه می شود این گرفتاری های ظاهری او را از بین ببریم؟ همان نقطه اول، که پدر و مادر بدانند در نظر فرزند، تصویر خدا هستند. تجسم همه صفات الهی هستند . اگر چه بچه دریافتی نسبت به این قضیه ندارد که خدایی در کار است، این پدر و مادر من نماینده خدا هستند که من را به دنیا بیاورند، و من را رشد بدهند. بچه این را نمی فهمد، او جز پدر و مادر کسی را نمی بیند، نمی شناسد. مگر این که شما او را غلط تربیت کنید . بعدها به دیگری وابسته شود. اما اگر درست تربیت کنید هرگز وابسته نمی شود. نمونه کامل این، انسانهای کامل و معصومین و واقعه کربلا( قبلا بیان شد) هستند. یکی از عبرتهایی که ما از عاشورا می گیریم، چرا امام حسین(ع) زن و فرزندانشان را هم با خود به کربلا آورد؟

فلسفه قیام امام حسین(ع) این بود که من خروج و قیام می کنم، که امور امت جدم را اصلاح کنم، زیرا اینان راه انحراف می روند. یعنی می خواهد بگوید، من می خواهم یک الگو نشان شما دهم که بدانید درست چیست؟ شما غلط دارید می روید. شما خودتان حافظ قرآن هستید بچه هایتان را هم با چوب می زنید، تا حافظ قرآن کنید، ( آن زمان) الان هم همان است، فقط کمی امکانات پیشرفته شده وگرنه رویه همان است. شما خودتان حافظ قرآن هستید و یا عاشق حدیث و این چیزها، فرزندتان را هم با چوب و کتک و یا اجبارهای نرم افزاری بچه را هم به این شکل می کنید.

اما من حسین(ع) این گونه نیستم، فرزندان من را ببینید، بچه های من با اختیار خودشان آمدند، حتی کوچک ها، یکی یکی آمدند در این عرصه شهادت دادند، آن کسی که قرار بود جانش را بدهد، داد، کسی که قرار بود مجروح شود، شد؛ کسی که قرار بود با دو کلمه از من دفاع کند، قبل از شهادت، هنگام شهادت بعد از شهادت، کار خود را کرد؛ یعنی می خواهد بگوید بچه های من قدرت تشخیص دارند اگر چه سه ساله هست. اگر چه شش ماهه است. سن اهمیت ندارد، مهم این است که، فرزند از لحظه ای که متولد می شود بلکه قبل از تولد، همه کس او این پدر و مادر هستند، وقتی پدر امام حسین (ع) است، که یک موحد حقیقی است، وقتی مادرش حضرت رباب علیها السلام است، که این ها از این گونه خطاها صد در صد مصون هستند، آن بچه قطعا موحد می شود. وقتی یک ندای مظلومیت پدر را می شنود، خود را از گهواره پایین می اندازد و گریه می کند. این دریافت بشری بلکه حیوانی ماست. اما اگر انسانی بنگریم، می بینید که همه چیز در سر جای خودش است. کسی که سه ساله بود نه ساله، سیزده ساله و هجده ساله بود همین کار را کرد. چه پسر چه دختر، کسی که جوان بود، فرزند و زن داشت کسی که پیرمرد و پیرزن بود، همه در همین روال بودند. فرقی ندارد و همه قدرت تشخیص دارند.

 کسی که زن و فرزند امام حسین(ع) است، چون ایشان امام است و قیام کرده و می خواهد اصلاح کند، ایشان می خواهد الگو نشان دهد، تک تک اینها را آورده تا نشان دهد که در کنار مسائل سیاسی، در کنار مسائل عقیدتی در کنار تهاجم فرهنگی یزید و معاویه و اطرافیانش که من دارم با آنها مبارزه می کنم، در کنار همه این ها بحث تربیت و خانواده بسیار مهم است و من نمونه عملی آن را برای شما آورده ام. با زن ها اینگونه برخورد کنید، زنان با شوهران خود اینگونه رفتار کنند. چگونه؟ همان وظایفی که بیان شد. امام حسین(ع) از آن حد هرگز خارج نمیشود. ایشان خود تعریف همان حد است. همسر او هم همین گونه است و فرزندشان هم وقتی خداوند به ایشان عطا می کند، حتما شکر گزار خواهد بود، حتما دیگران را در کنار خدا شریک قرار نمی دهد. پس فرزند موحد می شود و نشانه ظاهری آن این است که قدرت تشخیص حق و باطل را دارد.

« پدرآیا ما بر حقیم؟ گفت بله . گفت چه باک از شهادت؟»

امام حسین(ع) بارها تعهد و بیعت خود را برداشت، حتی به فرزندان خود بارها گفت بروید، اما آنها یکی یکی می گفتند که آیا ما را قابل نمی دانید؟ حضرت می فرمود: نه، می خواهم جان شما سالم بماند.اینها با من کار دارند. ایشان می گفتند: نه، ما این مسیر را انتخاب کردیم، ما با چشم باز دنبال تو آمدیم، فرزندان حضرت زینب همینطور هستند، فرقی ندارد، در درچه اول فرزندان امام حسین(ع) و بعد دیگران، بعد امام باقر (ع) ایشان هم فرزند معصوم است و بعد هم فرزندان دیگری که در آنجا حضور داشتند.

ما نباید فقط گریه بر امام حسین(ع) کنیم، این خیلی خوب است ولی باید عبرت بگیریم. باید زندگی معصومین را ببینیم. فرزندان ایشان چگونه بودند، برخوردشان چگونه بوده، بعد به این نتایج به سادگی می رسیم.

خلاصه اینکه، مبنای تربیت عمل کردن است. عملی که انسان موحد انجام می دهد یعنی ریا ندارد. واقعا اینگونه زندگی می کند، این نیست که خوب رفتار کند که فرزندش ببیند و خوب شود، نباید اینگونه آلوده شویم. مبنای تربیت یعنی فطرت شما، که فطرتا موحد هستید، وقتی فطرتا، به فطرت خود عمل کنید، فطرت فرزند شما عملا بیدار خواهد شد، فطرت او هرگز نمی میرد و پوششی روی آن را نمی گیرد، او هم به سراغ فطرت خود می رود و می فهمد که خدایی هست، ممکن است دریافتی نداشته باشد، اما هر چه رشد می کند محال است غیر خدا را انتخاب کند، حتی معصومین، همه اینها را وسیله می داند، فقط الله " لا اله الا الله" . این یک سد عظیم و حصار بسیار مستحکم و بلندی اطراف شخصیت این فرزند ایجاد می کند، که این اصلا آلوده به گناه و خطای فکری، نمی شود، که بعدها ما بخواهیم با امر و نهی و زدن و .. این را اصلاح کنیم. اولین عاملی که عقل ما را سفارش می کتد، پیشگیری است. شما اول پیشگیری کنید که این آلوده نشود و ضد این ویروس باشد، ضد این شرک که اصل همه گناهان است باشد، بعدا در اعمال شما این خود دریافت می کند. در یک مقاطع خاصی کافی است شما اصول دین را به او ارائه دهید، چون او در درون خود اصل این نسخه را دارد، یک مطابقتی می دهد و بد شروع به عمل می کند. جلوی هیچ کسی هم سر خم نمی کند. حقوق پدر و مادر را هم رعایت می کند که می شود مسئله بعدی، که در همان آیات هست.

تربیت علی رغم همه ظاهر پیچیده و سختی که دارد، بسیار ساده است اما برای مومن موحد، در غیر این صورت فقط، در هم تنیدن است. کاری را انجام نمیدهد. تربیت و هدایت با خداست. جو ما را نگیرد که وقتی ما این چیزها را فرا گرفتیم و عمل کردیم ما داریم بچه را تربیت می کنیم، اگر این فکر را کنیم این خود شرک است. همه چیز خراب می شود و اثرش از بین می رود. بلکه ما وظیفه مان را انجام می دهیم، مطابق آن چیزی که خداوند فرموده، به عنوان پدر و مادر، و اثر و هدایت را خدا می دهد،

والسلام

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group