بسم الله الرحمن الرحیم

از جمله درسهايي كه از مجموعه بهم پيوسته زيارت عاشورا مي گيريم اين است كه راه سعادت فقط در صورتي طي مي شود و انسان ب
رستگاري مي رسد كه عقل و عشق با هم همراهي كنند .
منظور ازعشق، يك مجموعه غيرمحسوس اما قوي وموثر از جانب كسي بر روي ديگران است . كه با عناويني همچون محبت و مودت
.و... شناخته مي شود .
اگر قرار باشد به امور و قضايا فقط با ديد عقلي بنگريم ، به مشكل برخواهيم خورد و يا بالعكس اگر بخواهيم احساسي و يا محبتي
و فقط از ديدگاه عشق نگاه كنيم ، باز هم به بن بست مي خوريم . بايد توانست بين اين دو جمعي را به وجود آوريم و تا از عهده اين
كار برنياييم راه را پيدا نخواهيم كرد و سردرگم خواهيم بود و به فرض اگرهم راه را پيدا كنيم توان قدم برداشتن را نخواهيم داشت .
و حركت از ما گرفته خواهد شد .
در تقـابل عشق ، عقـل قرار دارد . هـر دو در جهت مخالـف هم عـمل مي كـنند .
عقل «بايد» و«نبايـد» مي كند ، اما عشق ، «نيستي» را مي پسـندد .
عقل وقتي فرمان شدن مي دهد، بايد «شد» تا بتوان كاري را انجام داد ، ولي عشق به بايد و نبايد توجهي ندارد و در واقع بودن را
قبول ندارد و هستي آن به خاطر كسي است كه دوستش دارد .
عقل انسان را پایبند نگه مي دارد و حركت را پذيرا نيست ، ولي عشق مطلقا سكون را قبول ندارد .
عقل طمانينه دارد، ولي عشق طمانينه را از آدم مي گيرد .
اگر راه را پيدا كنيم ولي حركتي نداشته باشيم مانند تشنه اي خواهيم بود كه به آب رسيده ولي به آب راكد و فاسد شده . آنچه كه سيراب
كننده است آب جاري و متحرك ست .
در عقايد هم همينطور است . عقيده اي كه مارا به سوي كمال حركت ندهد، به كمك انسان نخواهد آمد .
دستورات ديني مبناي عقلي دارد ، اموري به ما سفارش مي شود . ما آنها را گوش مي دهيم وعمل مي كنيم . اين پذيرش و انجام
دادن يعني ايستايي . بايد ما در حالي باشیم كه از گفته يك گوينده به حرف بعدي آن برسيم . و اين همان خاصيت عشق است .
نه عقل و نه عشق به تنهايي انسان را به نتيجه نمي رساند . بايد هر دو را داشت و البته در حد تعادل نگه داشت .
اين دو مقوله در دوستي با خدا و دوستان خدا و دشمني با دشمنان خدا نمود پيدا مي كند .
«محرم » اوج عشق است . انسان هر چقدر هم كه اهل تقوي باشد و يا اهل علم باشد و يا هر چيز ديگر، اين ماه فضايي را جلوي ما
باز مي كند كه اگر انسان نااميد باشد ، اميدوار مي شود.اگر خيلي اهل عبادت ، طاعت و بندگي و اخلاص باشد، وقتي در اين ماه عزيز قرار مي گيرد، به كساني برخواهد خورد كه درعينحالي كه چيزي ندارند، ولي بسيار والا و بالاتر از خود و هر انسان معمولي
مي يابند. .
اين رويكرد انسان را به حركت وا مي دارد. يعني هرعاملي كه در محرم ديده مي شود، عامل حركت است و فلسفه آن هم حركت امام
حسين ( ع ) است . هم حركت فيزيكي يعني هجرت از شهري به شهري ديگر و هم حركت و كوچ عرفاني .
اين حركت از عقل شروع شده و به عشق رسيده است. از بودن به نبودن و اساس آن بودن ، ماندن ، رفتن تا هميشه است .
امام حسين (ع) هميشه در حال حركت است. توقف ندارد. اما هميشه همراه اين حركت طمانينه رابا خود دارد ( يا ايتها النفس المطمئنه ) . مباني اعتقادي حسينيون، مستحكم است و عقب نشيني و خطا در كارشان نيست . اما اين عدم لغزش و آرامش و استحكام ، دليل بر قعود
واز پاي نشستن آنها نيست . بلكه نشانه مجاهدت است ، قائمند ، سرپا ايستاده اند تا حركت كنند . واين بزرگترين درس زيارت
عاشوراست .
هر كدام از عقايد ما ، دستورات شرعي ، قرآني و... در صورتي ما را خواهد ساخت و به نتيجه خواهد رساند كه اين دو صفت را همراه
داشته باشند. يعني هم مستحكم باشيم و سرپا (چه درعقيده و چه در عمل) و هم اينكه حركت باشد .
اعتقادي ما را به جنبش واميدارد كه هم ريشه اي باشد و هم انجام دادن آن را ما را وا نگذارد .
اگر امام حسين (ع) به حج متوقف مي شد و يا به سكوت در مقابل ظلم تن ميداد و يا به احتمال خونريزي و شهادت از آرمان خود
دست مي كشيد، ديگر امام حسين نبود ، امام نبود ، انسان كامل نبود . مومن واقعي بايد زنده باشد زنده اعتقاد و تلاش و روحيه و گرنه با مرده فرقي نخواهد داشت .
هر كسي هم كه كامل است، دقيقا پيرو فلسفه امام حسين (ع) است . هيچ واجبي ، هيچ دستور شرعي و هيچ مرام ديني او را متوقف
نمي كند . اين فراز و نشيبي است كه قطعا در زندگي وجود دارد و حتي زندگي پس از مرگ را هم پوشش مي دهد .
و بايد به تعادل رساند
بحث عدد و رقم نيست كه مثلا بگوييم پنجاه درصد عقل و پنجاه درصد از عشق مدد بگيريم . خير ، هدف اين نيست ، بلكه از هر كدام
به ميزان صددرصد بايد ياري گرفت . بايد هر دو را ديد و در تصميمات هر دو را همراه هم داشت .
بعضي انسانها افراطي هستند و ايندو را به ميزان لازم در كنارهم ندارند. گاها مي بينيم اشخاص را كه وارد ماه محرم مي شوند به
صورت افراطي عاشقانه يا عاقلانه رفتار مي كنند . بعضي درغيرمحرم همه كار را انجام مي دهند و به اين ماه كه مي رسند عاقل
مي شوند . حرفهاي بي محتوا تحويل ديگران مي دهند و اعمال محرم را انكار مي كنند. مي گويند بايد خوشحال هم بود چرا كه امام
حسين (ع) به لقاء الله رسيده و تازه اين يك پيروزي است و بايد تبريك گفت و... و گروهي ديگرهم از آن سوي بام مي افتند هيچ كاري را
انجام نمي دهند و اعتقادشان هم هيچ بنياني ندارد. به دنبال حواشي و قمه زدن و شمشير كشيدن و... هستند. هر دو اين طرق اشتباه است .
اگر در تمام عمر انسان هر دو صفت با هم همراه باشند ، حتي در جزئي ترين كارها، آن موقع هست كه به نتيجه خواهيم رسيد .
اگر هركدام از اينها به تنهایي باشد، زندگي از حالت عادي خارج خواهد شد . اگر«كل يوم عاشورا» را درك كرديم و هميشه همانگونه بوديم كه در اين ماه هستيم و اگر ديديم كه حق و باطل وجود دارد ، در آن زمان است كه كه اگر اين ايام به ما رسيد، ما با اين ايام خواهيم رفت و حركت مي كنيم و از ما نخواهد گذشت . كمتر كسي هست كه با اين ايام همراه باشد و در همه حال عاشورايي باشد. اين شروعش از يك جايي خواهد بود. يا از سن خاص يا مكان خاص يا شرايط خاص . بالاخره به يك شكلي در اين مسير قرار مي گيرند .
ولي بسياري از انسانها هستند كه درسي از اين ايام نمي گيرند و و اين زمانها مي آيد و ميرود ولي برداشتي ندارند و عبرتي نمي گيرند. حضرت علي (ع) فرمودند : در نگاهي كه عبرت نباشد ، نديدن بهتر است ، در شنيدني كه عبرت نباشد نشينيدن بهتر است . و در گفتني هم كه عبرت نباشد سكوت بهتر است .
از ديدگاه ما هم همين طور است . يك نگاه چشم ظاهري ماست و به عنوان دوربين تصوير برداري مي كند و به ما اانتقال مي دهد و يك نگاه ديگر عميق تر و وسيع تر به همه اين جريانات است .
حقيقت امام حسين (ع) در اين عالم يعني حركت و پويايي .
درس جمعي كه ما از زيارت عاشورا مي گيريم اين است كه هم دوستيهايمان و هم دشمنيهايمان عاشورايي باشد . اين اجازه براي يك مسلمان وجود ندارد كه جز خدا را دوست داشته باشد و هر كسي را كه خدا را دوست بدارد .
كسي كه در اين الگو قرار ندارد بايد دوستي با وي را قطع كرد . و همين طور در زمينه دشمني . و دليل همه دوستي ها و دشمني ها بايد در همين حيطه قرار گيرد و ملاكي غير از اين را برنگزيند . و اين خود عاملي است كه تشخيص را در ما به وجود مي آورد .
يكي از معاني كلمه «انسان» به معني «انس گيرنده» است و اين انس بين انسانها وجود دارد و اگر نباشد انسان نيست و به انزوا كشيده خواهد شد . رسول باطني «عقل» نوع محبت كردن به شخص خاص و محب خدا را فرمان مي دهد و در زمينة عداوت با دشمنان خدا هم همين ابزار به كار مي رود و اين باعث تنظيم حالات ما خواهد شد .
همه دستورات اهل بيت و خدا در قرآن به همين شكل وجود دارد و در شرايط مختلف كاربردهاي مختلف وجود دارد. يك زماني انسان را تربيت مي كند ، زماني ديگر تشخيص بوجود مي آورد و ملاكهاي اصلي را دراختيار قرارمي دهد كه بر اساس آن دوست و دشمني را انتخاب مي كند . و قدرت تصميم گيري در كليه امور از ديدن تا شنيدن و گفتن و احساسات و... را در بر مي گيرد .
در واقع يك ملاك برگزيده شده ولي همه را در برمي گيرد و قدرت تشخيص پيدا مي شود هر چيزي را از ديگري مي توان تميز داد . قدرت شناختن حق از باطل در همه امور . باطل در همه جا هست . اين طور نيست كه توقع بهشت جاويدان داشت. چنين چيزي امكان ندارد. حتي قرآن هم درمورد پيغمبران اشاره به همين امر دارد كه آل پيغمبر به جز كساني كه ظلم كردند ، الا كساني كه وفا دار نبودند الا .. .
بالاخره وجود باطل در همه احوال لازم است تا بتوان سره از ناسره را تشخيص داد . امام بر حق و امام تقلبي را شناخت .
در حديث هست كه درآخرالزمان هفتاد نفر ادعاي پيامبري مي كنند و ما الان مي بينيم كه كساني هستند كه به اين ادعا رسيده اند.
اشخاصي كه آگاهند ، خوب حرف مي زنند ، قرآن را مي شناسند ، حديث مي دانند و بر فقه و فلسفه مسلطند ، اما برداشتي را مطرح
مي كنند، بگونه اي كه مي خواهند بگويند حق اين است كه آنها مي گويند . پيغمبر حق را نگفته بلكه در يك حالت عرفاني قرار گرفته و بعد آنْ را مي سنجيده و سپس بنا بر درك و فهم خود عمل مي كرده و به مردم اعلام مي داشته كه اين دين اسلام است .
در اين دوران در همين جامعه ما كساني وجود دارند كه دنباله رو همين امرهستند كه بيشتر در وادي علم كار مي كنند. ادعا دارند كه دين اسلام تجربه پيغمبر(ص) است و دين خدا نيست و دين اصلا معنا ندارد. هر كسي هر كاري مي كند، همان فهم و دين و ارتباط با خدا را
بوجود مي آورد .
تشخيص پيام آور راستين و دروغين از كجا بدست مي آيد ؟ در جواب بايد گفت زماني كه همه دوست داشتنها و دشمني ها مطابق همان الگويي باشد كه زيارت عاشورا به آن اشاره دارد ؛ در جاي جاي آن مي توان آن را درك كرد .
كساني كه در مقابل امام حسين(ع) قرار گرفتند، دقيقا همين قدرت تشخيص را نداشتند. با كسي دشمني كردند كه دشمن خدا نبود و با كساني پيمان دوستي بستند و كمك و ياري رساندند كه دوست خدا نبودند . و علت اين لغزش آنها همين عدم وجود ملاك تشخيص بود .
همه اينها باعث شد كه نتوانند بين وجود حق امام خود و وجود باطل حاكم زمان خود تمايز قائل شوند و به شقاوت ابدي رسيدند .
حدود سي هزار نفر وارد دشت كربلا شدند .همه آنها حركت داشتند و آمدند و مي دانستند كه جانشان را ممكن است از دست بدهند ، ولي اعتقاد و ايمان لاز م را نداشتند . قدرت اينكه بفهمند و تشخيص دهند كه با چه كسي به جنگ بر خاسته اند را نداشتند .
در اين ميان حر، آزاده اي بود كه خطيرترين وضيعت را داشت. اما عمل بموقع را از خود نشان داد و خيلي زيبا توانست تغيير مسير دهد
حر آمدن را مي آيد جانش را كف دستانش مي گذارد و خود نيز مرگ جنگي است قبيله و سپاهش را هم همراه آورده است اما وقتي در تقابل حق و باطل شديد قرار مي گيرد و بايد راه را از چاه تميز دهد ، آنجاست كه راه درست را بر مي گزيند .
در گفتگويي كه بين امام حسين (ع) و حربن رياحي پيش مي آيد، حضرت اباعبدالله به ايشان مي فرمايد : مادرت به عزاي تو بنشيند . حر عصباني مي شود و مي خواهد جواب ايشان را بدهد و مي گويد افسوس كه مادر تو دختر پيغمبر است و الا پاسخ تو را مي دادم .
اين نشان مي دهد كه حر در دوستي ها و دشمني هايش قبلا تشخيص را داشته است و مي داند دختر پيغمبر را (چون دوست خداست)،
دوست بدارد و حالا كه حق و باطل اينقدر درهم تنيده شده و اوضاع غبار آلْوده شده باز هم توان تميز دادن را دارد .
و بعد از چند ساعت به اشتباه خود اعتراف مي كند و درخواست بازگشت مي دهد .
نمونه اي ديگر كه در بسياري از مقاتل به آن اشاره شده است ، صحبت چند جمله اي بين اباعبدالله و شمربن ذی الجوشن است و بسيار عجيب است : امام در زير دست و پاي شمراست و ديگر رمقي ندارد. فقط به سختي سخن مي گويد ،هم از تشنگي و هم جراحتها و هم اعضاي قطع شده ايشان تاب از ايشان برداشته است. در اين هنگام شمر براي بريدن سر ثارالله و طمع دريافت پاداشي كه داده اند اقدام مي كند. امام مي فرمايند : من رمقي ندارم و در حال مرگم . شمر مي گويد : من آمده ام جايزه ام را بگيرم و با تو كاري ندارم ؛ امام مي فرمايند : مگر مرا نمي شناسي ؟ مي گويد چرا ! تو پسر و سبط رسول الله هستي . پسرعلي و فاطمه اي . مي فرمايند : مگر نمي داني ما
بر حقيم و بارها نشنيدي و نبودي و نديدي ؟ شمر پاسخ مي دهد : چرا ! ولي من به اينها توجهي ندارم . من جايزه ام را مي خواهم بگيرم .
همين جاست كه قدرت تشخيص به كار مي آيد. شمر فقط پاداش و اجر را مي بيند و نه خدا و نه حق و باطل را . او به خاطر نگرفتن اين درس به درك واصل شد و مقامش پستر از حيوانات قرار گرفت . ولي حر راه نجات را پيدا كرد و به سعادت ابدي نائل گشت واين چيز ساده اي نيست .
اگر اينها ملاك تشخيص ما نباشد،از راه باز مي مانيم . و حتي ممكن است امام زمان خود را حتي بعد از ظهور ايشان نشناسيم . اكثرا تصور مي كنند اگر زمان ظهور برسد و حضرت تشريف بياورند همه به دنبال ايشان مي روند. در صورتي كه اینطور نيست . با يك مثال ساده مي توان ثابت كرد . مگر امام حسين(ع)در زمان خود ناشناخته بود ؟ مگر مردم نمي دانستند پسرفاطمه (سلام عليها)است ؟
مگر نمي دانستند از ذريه رسول الله (ص) است ؟ بارزترين اطلاعات شناسنامه اي ايشان را مي شناختند . برخلاف امام عصر ما كه حتي چهره ايشان از نظرها غايب است . ابا عبدالله را همه مي شناختند . معجزات فراوان و عجيبي حتي در كربلا از ايشان ديده بودند . پنجاه و هفت سال بين مردم آن زمان زندگي كرده بود. پس چگونه است كه با سبط پيغمبراينگونه رفتار كردند ؟
دليل اين است كه آن شناختي را كه لازم است، نداشتند. شناختي كه بتوان دراثر آن حق را از باطل جدا كرد . اينكه دوست خدا و دشمن خدا رابتوان حتي در بين سي هزار سپاه شناخت، حتي اگر مظلوم باشد و حتي اگر ياري نداشته باشد و تنها مانده باشد . اينها مهم است وگرنه اينكه بگويي پسركيست ؟ پدر كيست ؟ شجره او چيست ؟ شناخت پديد نمي آيد .در مورد بقيه الله هم همينطور است .پس از ظهور حضرت كه انشاءلله به زودي خواهد بود، همه ايشان را خواهند ديد. ولي اين شناختي نيست كه ما بايد به دنبالش برويم. شناخت واقعي تشخيص حقانيت ايشان است . شناخت راه امام زمان است. اينكه با گفته هاي ايشان تقابلي نداشته باشيم . اگر اين معيار دوستي و دشمني كه از زيارت عاشورا فرا مي گيریم براي ما نباشد آهسته آهسته قدرت تشخيص را در خودمان از دست خواهيم داد و اين كم معرفتي ما نسبت به آخرالزمان و شرايط حاكم بر آن است .
اگر ما قدرت فهم نداشته باشيم و جمعي بين عقل و عشق نتوانيم ايجاد كنيم ، وقتي دوباره باز گرديم ، همان آدم خواهيم بود .
نه رفتنمان دل كسي را تنگ خواهد كرد و نه آمدنمان كسي را خوشحال خواهد كرد و اصلا بود و نبودمان در اين دنيا فرقي نخواهد كرد . حال كساني كه بود و نبودشان دراين دنيا فرقي نمي كند هم همينگونه است. يعني حركت ندارند و نمي انديشند تا بايدي را به بايد ديگر متصل كنند. متوقف شدند . ممكن است كه انسانهاي خوب و پاكي هم باشند ولي به هر حال از راه باز مانده اند .
كسي كه متحير و سردرگم است خيلي طول مي كشد تا به يقيني كه حركت مي دهد برسد و ممكن است در حال حركت باشد و ايمانش كامل و اعمالش درست و نياتش صالح و صادق ولي يقين بيشتر مي خواهد و اين يقين هم لازم است .چرا كه لازم است تا آدم از يك جايي شروع كند ؛ ولي انسانهايي كه سخت به يقين ميرسند يا بي عقل هستند و يا بي عشق و يا فقط مي خواهند هرچيزي را طبقه بندي كنند و يا هيچ طبقه بندي را نمي پذيرند و يا مي خواهند هر چيزي را كه خود درك كردند و فهميدند، عمل كنند و يا اينكه مي گويند هر چيزي كه خدا گفت و خود هيچ تفكري روي آن ندارند . يعني در واقع فقط يك «بايد» دارند كه هيچ حركتي در آن وجود ندارد و برايشان «بايد » ديگري وجود ندارد كه در آن حل شود و به« بايد» ديگري برساند . بايد نيروي محركه اي باشد. حتي در جزئي ترين امور از رفت و آمد گرفته تا خريد و فروش و انتخاب شغل و انتخاب همسر وآموختن علم وهمه و همه .
كساني هستند كه با يك تغيير زماني و مكاني ،اعتقادي را كامل نكرده و كنار مي گذارندو مي گويند هماني كه از ابتدا بود،همان است و هيچ تحولي صورت نمي گيرد ، به آن معناست كه سعي نمي كنند كه ارتباط خود را با آن دستوري كه خداوند فرموده وفق دهند .
اگر ما چنين دستورالعملي را در صدر اعمال خود قرار دهيم هر كاري را كه انجام دهيم هر رفت و آمدي كه داشته باشيم هر اتفاقي كه برايمان رخ دهد و هر چيز جديدي ديگري كه وارد يا خارج از زندگي ما شود، اين عقيده را بالا خواهد برد و حركت مي دهد .
كسي كه الگوي الهي او اينگونه تنظيم شود و خود را مدام به اين عادت دهد كه طرف مقابل را ببيند و مدام سنجش كند و اين تشخيص را دهد كه نسبت به برخورد ديگران محبتش را كم يا زياد كند، راه را درست طي خواهد كرد . اين حرف ساده اي نيست ولي ريشه در تمام ابعاد زندگي دارد. حتي اگر بخواهيم دين را بپذيريم و فقط بخواهيم انساني زندگي كنيم ، بهترين ملاك همين خواهد بود كه هم مارا مستحكم مي كند در راهي كه مي خواهيم انتخاب كنيم و هم مارا حركت مي دهد .
براي اين بحث مي توان مثـالي را ذكر كرد . گاهي انسان به دلايـلي از يك مجموعه اي دور مي شـود. حال يا يك سال يا پنج سال و يا ... ولي زماني كه باز مي گردد يك عده اي را مي بيند که زنده هستند و حركت مي كنند و پيشرفت كرده اند هم زنده مادي هم زنده معنوي . اما عده اي ديگر نه تنها همان آدم هاي چند سال قبل هستند بلكه گمان مي رود جزء زنده ها نيستند .همان عقيده ، همان عمل ، همان تشخيص و هنوز انسانها را با همان ديد مي نگرند . هنوز امام زمان برايشان همان امام زمان است ، خدا همان خداست و هيچ تكاملي پيدا نكرده اند . ولي اگر رو به كمال بودند ،خدا را بهتر مي شناختند و امام زمان خود را دقيقتر و والاتر درك مي كردند . اعمالشان بهتر مي شد چه در كميت و چه در كيفيت . تنها زندگاني جسماني مهم نيست . تفاوت انسان با حيوان در همين است . زندگي يعني حركت .
كسي كه مي گويد من يك روز به اين حقيقت رسيدم و سي سال هم هست همين را مي گويم ، حرف كاملا احمقانه اي مي زند و اشتباه محض را مرتكب مي شود .
زيرا دست يافتن به حقيقت ثابت تنها توسط انسان كامل صورت مي گيرد و ديگر حتي نياز نيست كه به آن چيز ديگري اضافه شود و اين دستيابي به حقيقت ثابت كار ما نيست .
اگر آدمي اين عقيده را حفظ كند هر كس ديگري كه با وي به نوعي مرتبط باشد تاثيري از وي خواهد گرفت. چنين چيزي محال است كه پرتو نوري نداشته باشد و فقط تاريكي هاي خود را روشن سازد . حال به هر صورتي باشد يا كوتاه يا مقطعي و يا گذري در هر محلي كه وارد شوند هم ديگران مراعاتش را مي كنند وهم او بر ديگران تاثير گذار خواهد بود .
اين درس بزرگ و عظيمي است كه ما از زيارت عاشورا مي گيريم . مهم دانستن نيست مهم عمل كردن است و ان شا الله هم در همين مسير قرار بگيريم .والسلام.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group