بسم الله الرحمن الرحيم

مسائلي وجود دارد كه بعنوان پشتوانه علمي براي طي مسيرالي الله لازم است. دانسته هايي كه بايد بدانيم و اگر ناآگاهانه اقدام كنيم عملي را انجام مي دهيم كه پشتوانه آن علم و دانايي نيست و اين برغفلت ما و دوري مسير اضافه مي كند و گاهاً ضررهايي را به وجود مي آورد كه شايد سالياني طول كشد تا آن خسران را جبران كنيم .مانند اين است كه ديوانه اي سنگي در چاه مي اندازد که چهل عاقل نمي توانند آن را بيرون آورند .
يك نفر از لحاظ عمل، در نقطه صفر قرار دارد. نمي داند از كجا شروع كند و چه كند؟ همين حالت اين فرد، تفكر نام دارد . گاهاً ممكن است در نقطه صفر نباشد. بلكه بدهكاري دارد و گناهكار بوده و خطايي را مرتكب شده است كه در اينجا دستور توبه صادر شده است .اين وضعيت كسي است كه در نقطه منفي قرار دارد. اما شخصي كه نه كار خوب انجام داده و نه كار بد و در ابتداي راه هم هست به چه چيزهايي برخورد مي كند ؟
درون اين فرد هم اطلاعات هست و هم علم را قبلا آموخته است . عقل در اينجا به كمك مي آيد. اما نفس هم هست و اين تشخيص بايد براي او روشن باشد كه پيرو عقل باشد يا پيروي از نفس را برگزيند . كاري را مي كند ولي نيت « قربتاً الی الله» ندارد. براي خود انجام مي دهد. براي نفس و شروع امراض از همين جا خواهد بود .
فعلي را كه خداوند دستور به آن داده است تحقيق كرده و فرا گرفته كه بعنوان مثال نماز جزء دستورات دين است و خواندن آن جزء لوازم اسلام و اعتقادات و ضروريات اسلام است كه ايمان به آن داشته باشيم و مومن باشيم و اگر هم خواهان ادامه حركت هستيم تا از ماديات جدا شويم ، اينها همه، لوازم تقوا محسوب مي شوند . اينها جزء علوم آموخته شده حساب مي شود. حال به اين مقطع رسيده ايم و به عرصه عمل كشيده شده ايم. اگر نفس دستور همه اين اعمال را داده باشد كه تباه شده هستيم. ولي اگر دستور دهنده آن عقل باشد، كار خالص و براي خدا خواهد بود. چون عقل ، رسول باطني و فرستاده خدا در درون هر فرد است تا بسمت خدا راهنمايي كند اگر به دستورات اين رسول گوش فرا دهيم ، كار خوب را براي خدا انجام خواهيم داد و به تبع آن همه كارها و رفتارها رنگ بوي خدايي و الهي خواهد گرفت . اما تبعيت از همه اين دستورات وقتي كه آمر آن نفس انسان باشد فقط به يك گناه آلوده مي شود و آن هم ريا است . و اين گناه ظاهري نيست كه با توبه سطحي، طلب عفو شود اين معصيت در قلب اعمال قرار گرفته مي شود و همه آنها را تحت الشعاع قرار مي دهد. هر كار كه انجام دهيم حتي در بهترين وجه همه ريايي خواهد بود و در واقع صفت ريايي پيدا كرده ايم.
به خدا معتقد هستيم ، اسلام آورده ايم ، مخلص هستيم ،مومنيم ، محجبه هستيم ، و... ولي براي چه كسي ؟ براي خود يا خداي خود؟
در اينجا تنها چيزي كه انسان را نجات خواهد داد اين است كه قدرت تشخيص داشته باشد كه كاري
كه مي كند دستور دهنده اش خداوند تبارك و تعالي باشد ( فرستاده باطني ) يا اينكه نفس و منيت او .
اگردر انسان قدرت تميز دادن وجود نداشته باشد، كار ما در بهترين حالات صورت مي گيرد چه ديني ، چه عرفاني ، چه شرعي ، چه اخلاقي ، اما رعايت اينها براي چيست ؟ در اين حوزه مشكل پديد خواهد آمد. چرا كه كسي را كه براي اوعملي انجام مي دهيم نمي شناسيم. اگر آگاهي باشد، هم فرستاده او را خواهيم شناخت هم حرف او را خواهيم فهميد و هم تشخيص اشتباه نخواهيم داد .
بعنوان مثال ما دوستي داريم و شناخت كامل نيز نسبت به او داريم . قاعدتاً هم دستخط او را مي شناسيم و هم تصويرش را و هم چون به خصوصيات اخلاقي او واقفيم اگر حاملي براي ما بفرستد كه پيامي را به ما برساند حتما آن فرستنده را هم خواهيم شناخت. در مورد خداشناسي هم همينطوراست. وحي ، فرستاده خداست و كسي كه وحي را مي فرستد و وحي را مي آورد ، خواهيم شناخت .
ممكن است گفته شود مگر تفكر ما براي انجام يك كار چقدر طول مي کشد ؟ اينها توضيح همان لحظه است. همه اين اتفاقات در يك دم مي افتد و به سرعتي باور نكردني در مسائل علمي و اخلاقي گسترش پيدا مي كند تا دروني شود . چرا كه آن لحظه بسيار مهم است. اگر خطا صورت گيرد تا آخر و تمام اعمال ، خطا خواهند بود . اسم اين لحظه ، خود شناسي است . معرفت نفس .
امر دهنده دورني انسان، عقل است و فرمان دهنده بيروني، شيطان .
«لاغوینهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين» .انساني كه نفس در او جايي نداشته باشد و فقط براي خدا و در جهت رضايت او حركت كند ، شيطان بهيچ وجه روي او تاثير نخواهد داشت . و همه اينها در نتيجه همان معرفت نفس بوجود مي آيد .
ما انسانها گرفتار همين مشكل هستيم و اين مانع، سدي بزرگ در جهت رسيدن به هدف متعالي ماست . علت هم اين است كه نسبت به خودمان شناخت كافي نداريم . اگر بشناسيم ، مي فهميم كه درون ما عقل و فطرت بعنوان راهنماي هميشگي ما و وديعه اي از سوي خدا وجود دارد و اين مطلب را تاييدمي كند كه به نفع خدا هميشه خود را كنار بكشيم . ( ايات سوره شوري )
منفعت ما در همين است و هميشه آنچيزي كه خدا مي خواهد، همان مي شود. هم براي مومنين و هم براي كافرين . كفار مقابل خواست خداوند قرار مي گيرند و نتيجه عمل مخالف خود را هم خواهند ديد و به عذاب گرفتار خواهند شد . ولي آيا مومنين خواسته اي ندارند ؟ پاسخ مشخص است. البته كه نياز و درخواست دارند. ولي وقتي در مقابل اراده خدا قرار مي گيرند و خواسته خود را كنار مي گذارند و اين همان لحظه مهم تصميم گيري است كه مشخص مي شود مسلمان ، مومن و متقي واقعي كيست و در همين جاست كه مشكل شيطان و نفس حل مي شود .
حال چه كسي مي تواند اين مسئله را حل كند ؟ بايد نمونه و الگويي وجود داشته باشد تا به تبعيت از آن بتوان اين راه خطير را طي كرد . كمتر كسي است كه گام در اين وادي نهد و اهل عمل باشد و به خود رجوع كند. چرا كه همه اينها در درون ما قراردارد. چيزي نيست كه بخواهيم به دنبالش برويم و از ديگري طلب كنيم.
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد .
موفق شده اين راه بمعناي واقعي كلمه «مخلص» است و شيطان حتي به نزدیكي او هم نمي آيد و هركاري را بكند، براي خدا كرده . مثل اعلايي كه قرآن كريم آورده وجود مبارك اميرالمومنين (ع) است. همه اعمال او پذيرفته شده است. همه افعالش براي خدا بوده. نماز حداقل، براي او حداكثر بوده. بخوابد، عبادت كند، نفس بكشد، راه رود، حرف بزند و ... هر كاري كه انجام دهد، همه عبادت محسوب مي شود .
يعني هيچ چيزي به ذهن و قلب او خطور نمي كند كه غير الهي باشد .
حضرت علي (ع) مانند هر انسان ديگري از مادر زاده شده است و از كودكي بسيار از امور را فراگرفته است . البته نبايد شخصيتهاي ائمه و معصومين را در پشت صحنه خلقت و روي صحنه با هم تداخل كرد. هر دو يكسانند. اما چون قدرت تحليل و فهم ما كافي نيست براي شناخت بايد تفكيك كنيم. چرا كه به تناقض و تضاد آشكاري خواهيم رسيد. بهمين جهت ترجيحاً دو شخصيت معصومين را ازهم جدا مي كنيم. از يك طرف اميرالمومنيني كه شخصيت ملكوتي دارند و حقيقت اين عالم و همان نور هستند و از سوي ديگر آن بعد از وجود ايشان كه ما مي فهميم و روي صحبتمان هم هست. اميري است كه در نه سالگي ايمان آورده و حال اينكه خود معناي واقعي ايمان است و از كودكي وقتي آيات قرآن نازل مي شده مي ديدند و مي شنيدند . يك ضربت شمشيرش به اندازه عبادت تمام مومنين و مومنات و جن و انس در عالم است. يك قدم برداشتن براي اسلام ، يك صدقه دادن ، يك آب دادن او به اندازه اي ارزش دارد كه آياتي و سوره هايي در شان او نازل مي شود . حال اميرالمومنين بعنوان يك انسان، اين دريافتها را دارد. علم را آموخته وعمل هم دارد. آن لحظه اي كه علم را به عمل تبديل كرد چه تصميمي گرفت ؟ مي توان گفت كه ايشان نفس ندارند ؟ قطعا نه . چرا كه برهان عقلي نيست. او هم مانند ما انسان است . با تمام خصوصيات انساني .
ولي چه مي شود كه او «علي عالي اعلا» مي شود و به اين جايگاه رفيع دست پيدا مي كند . اين مسئله را چگونه حل كرده است ؟
«قدرت تشخيص» ؛ اين راه حل تمام مشكلات است .
حضرت علي ( ع ) قرآن را خوب مي شناسد. چون پيغمبر را مي شناسد. چون خدا را خوب مي شناسد. چون خود را خوب مي شناسد و در همان لحظه است كه خود وجوديش را زيرپا مي گذارد به نفع خدا و براي خدا . از ابتداي وجودش وقتي زاده شد، اولين كلامي كه فرمودند «قد افلح المومنون» و آخرين بيانشان «فزت و رب الكعبه» بود.
از ابتدا خودي براي خود قائل نبوده است و فرقي نمي كند. چه زماني كه كودك بوده اند وچه نوجوان وچه موقعي كه در ميانسالي هستند و چه زماني كه حقش را تضييع مي كنند. آن هم حقي كه شخصي نبوده و از سوي خدا براي ايشان محفوظ بوده است. در تمام لحظات عمر گرانبهايشان به همان شكل اوليه بودند و تا به انتها نزديكتر مي شوند، سختتر مي شود. كمترمي خورند، كمتر مي خوابند، بيشترعبادت مي كنند و درواقع آن لحظه براي ايشان پررنگتر و پررنگتر مي شود و همه چيز را ديگر خدا مي بيند و معبود براي او شهود كامل دارد و در همين جاست كه مي فرمايند خدايي را كه نمي بينم ، نمي پرستم .
وصيت ايشان اين است :الله الله. بدون هيچ كلمه زائد و اضافي . حتي بيان نمي كنند براي خدا و به خاطر خدا. بلكه مي فرمايند فقط خدا خدا . اين نكته بسیار مهمي است كه مفهوم بلند عرفاني دارد . ملاك حضرت اميراينست .همه ائمه به اينگونه بوده اند. ولي شروع كننده اين مسير و ابتدا و ميزان ، حضرت علي (ع) است .
در نهج البلاغه به كرات از قرآن مي گويند. ولي شايد چندين برابر ازمحمد (ص) سخن بميان رانده اند . چرا ؟ جواب درهمان شناخت، نهفته است . شناخت وحي . كسي را كه وحي را مي آورد و صاحب وحي در عالم خارج و در عالم درون. هم رسول باطني و هم رسول ظاهري. هر دو از جانب خداست. همزمان كار مي كنند و براي همه . اميرالمومنين كه به اين دقيقي مي شناسند، بطبع، فرستاده دروني خود يعني عقل را هم خيلي خوب مي شناسد. معصوميت، اجباري نيست. همه نمي توانند معصوم باشند. فقط 14 معصوم داريم .
بهمين كمي ولي پرعظمت .
معصومانه زندگي كردن، لحظه بلحظه خود را زيرپا گذاشتن و پرشدن از ياد اوست . و نتيجه هم معلوم است. علي است كه وقتي نماز مي خواند تير از پاي او بيرون مي كشند، بدون اينكه متوجه شود . علي است كه در حال مناجات چندين بار روحش از اين دنيا مي رود و باز مي گردد.
و آنقدر خوب قرآن را مي شناسد كه وقتي در نهج البلاغه به ما معرفي مي كند، بحدي زيبا و شيوا معني مي كند و جزيياتش را مي داند كه گويي قرآن را خود، نگاشته و فرستاده است . اين همان حقيقت وجودي علي است .
نقل شده است در كتاب «قصايص الزينبيه» اثر آيت الله جزايري زماني كه ملعونين بسمت خانه علي (ع) حمله كردند تا خانه را آتش بزنند و از علي بيعت بگيرند، پيرمردي كه بعدها به گفته معصومين شيطان مجسم بوده است ، از آنجا گريخت. پرسيدند چرا فرارمي كني؟ بايست و مانند همه تماشا كن. شيطان پاسخ داد شما مي دانيد كه خانه چه كسي را به آتش مي كشيد ؟!
شيطاني كه نقطه مقابل عليست نه تنها بطرف وجود مباركش هم نمي آيد، بلكه از كساني كه به ايشان ظلم مي كنند هم فرار مي كند .
نقطه مقابل اين راهم بسادگي مي توان پيدا كرد. كسي كه اينگونه نيست، درآن لحظه حساس خود را سخت نگه مي دارد و خدا را فدا مي كند.
نماز ميخوانيم به چه علت ؟ چون نماز خوانده باشيم ؟ چون بدهكار نباشيم ؟ چون انجام دادن آن واجب است ؟ چون اگر نخوانيم مرتكب فعل حرام شده ايم ؟ چون پاداش بگيريم ؟ چون مسلمانيم ؟؟؟چون ؟ چون ؟ اگر هيچ كدام ازاين دلايل نباشد ، فقط يك چيز باقي مي ماند. آن هم خواندن نماز فقط و فقط براي خدا. و كسي كه معني اينها را نداند، يعني از ابتدا علم نداشته است و حالا هم كه آگاهي پيدا كرده، عملي را انجام مي دهد كه نمي داند چه مي كند؟ براي خدا يا براي خودش .
امام خميني (رحمه الله عليه) نمونه كوچكتري از همان علي عالي اعلاست . مي فرمايند من در تمام عمرم نشد كه دو ركعت نماز براي خدا بخوانم .
تعريف مي كنند كه در شب چهاردهم خرداد، ماموران شاه ، شبانه به خانه من ريختند و دستگير كردند. من در حال نماز بودم و با همان پيراهن منزل مرا به زور بردند. خواستم كه لباس عوض كنم اجازه ندادند. سوار ماشيني كردند و حركت كرديم. نزديك نماز صبح شد و من هر چه به آنها گفتم اجازه بدهند كه نماز بخوانم، قبول نكردند . دونفري كه در سمت چپ و راست من نشسته بودند، شديدا گريه مي كردند ولي بازهم قبول نمي كردند. گفتم حداقل اجازه دهيد من يك تيمم كنم . گفتند نه اجازه نداريم . از آنها خواستم اگر يك دقيقه بایستند و در ماشين را باز كنند و من فقط دستم را برروي زمين بزنم ،كافيست. بالاخره بعد ازاصرار فراوان قبول كردند. تيمم كردم و در حال حركت ماشين و پشت به قبله دو ركعت نماز خواندم . امام مي فرمايند اين همان دو ركعت نمازم هست كه در تمام عمرم براي خدا خواندم . اين همان امامي است كه علي كه در اوج و قله معنويت است، الگوي اوست . از ابتدا تا آخر عمرش هم همينگونه است. با دستي كه سرم دارد و چند نفر مواظبش هستند، حتي با اشاره انگشت و چشم بازهم نماز را مي خواند و غرق در خدا مي شود . نتيجه اش را هم مي بينيم. زندگي او راميبینيم. هيچ كس جرات جسارت به ايشان را ندارد. همه، از بودايي ،از مسيحي ، از كافر، از مشرك ،دوست ، دشمن ،عالم ، جاهل و...هر مدل آدمي در مقابل امام تعظيم كرده است . حتي امريكا كه دشمن است يك سال بعداز اتمام جنگ و در اوج كشمكشهاي سياسي در روز وفات امام پرچم كاخ سفيد را نيمه برافراشته مي دارد. يعني در واقع ابهت امام آنها را هم در برگرفته است .
حال اميرالمومنين بعنوان يك انسان كامل و ولي الله ، كسي كه در مقابلش قرار مي گيرد، بايد چگونه انساني باشد؟ كسي كه در مقابل اين عظمت و ابهت و بلندي و معرفت و ايمان و عمل و علم قرار مي گيرد بايد چقدر حقير و پست و زبون باشد؟ منحرفترين انسانها و اشقی الاشقياء . يعني اينكه از همان ابتدا كه وجود ناپاكش پاي به اين دنيا گذاشت، تا آخرين روزي كه ازاين دنيا مي رود ، خدا را زير پا گذاشته است و خود را بالا برده است . نمونه عيني اين انسان، همان ملعوني كه خانه حضرت اميررا به آتش مي كشد و حتي شيطان هم از او فرار مي كند. شيطان زماني هست كه بخواهد نفوذي كند و كار خطايي را باعث شود كه انجام دهد. ولي او ديگر خود گناه است و حتي شیطان هم نمي فهمد كه او چه مي كند. او نهايت رياي مطلق است در مقابل اخلاص مطلق. لحظه لحظه زندگي او رياست. شرك مطلق. يعني خود را در كنار خدا قرار داده اند. در مركز و قلب اسلام قرار داشتند. امام جماعت بودند. رعايت تقوي مي كردند. اما همه اينها براي نفس بوده و نه براي خدا .
خواسته خداوند با گروه مومنين هماهنگ است. كساني كه مقابل اين خواست قرار مي گيرند، دشمن خدا هستند .
(قالت اليهود يدالله مغلوله ..قلت ايديهم ... مبهوته يرزق من يشاء ....)
معني اين آيه اين است كه يهود، اينها نيستند. يهود ، كسي است كه در نقطه مقابل اخلاص مطلق قرار دارد. حال با هرمذهب و كيش و آييني. در واقع يهود را بعنوان يك جايگاه فكري بيان مي كنند . گفتند خداوند دستش بسته است . اين آيه خطاب رسيد كه دست خدا باز است و انفاق مي كند هر چقدر كه بخواهد. .
پس توجه به اين مطلب بسيار مهم است كه لحظه را اشتباه نگيريم. خصوصا در كارهاي عبادي وديني. هرچه ديرتر اقدام كنيم ، بار خود را سنگينتر كرده ايم و آن سنگي كه در چاه افتاده است را با چهل هزار نفرهم نخواهيم توانست بيرون بياوريم . براي يكبار هم بايد خود رابشكنيم تا بتوانيم به آن قدرت تشخيص برسيم . اعمال، زياد مدنظر نيست. كم انجام دهيم ولي درست تا انشاءالله نجات پيدا كنيم .

والسلام

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group