Leader
02 آذر 1396 ساعت 05:02

چگونه خواستگاری کنیم 3

بسم الله الرحمن الرحیم

در جلسات گذشته صحبتهای مقدماتی در مورد ازدواج انجام شد، به نظر می رسد تعریف خوبی از ازدواج بدست آمده باشد، حالا هر کس فراخور حال و اعتقاد و علم و فرهنگ و برداشت خودش.

بحث در مورد ازدواج خیلی طولانیست، چون مهمترین اتفاقی است که در زندگی انسان می افتد، و انسان هرچقدر بزرگ و گسترده باشد و عمر داشته باشد، به همان اندازه هم ازدواجش گستردگی پیدا می کند و مساله عمیقی می شود. بنابراین در موردش حرف و حدیث خیلی زیاد است، ولی خب ما در حد رفع ضرورت در چند جلسه تمامش خواهیم کرد.

در این جلسه فلسفه خواستگاری را بیان می کنیم و اینکه چرا باید خواستگاری رفت و چه باید گفت؟ و نتیجه اش چه باید باشد که مطلوب باشد؟

اولین نکته اینکه خدا، دو جنسی را که به عنوان زن و مرد آفریده، زن ذاتا جلوه گر آفریده شده و یک زیبایی هایی را دارد که دوست دارد اینها را بیان کند تا خریداری داشته باشد. ذاتا هم اینگونه است و ربطی به دین نژاد و قوم و جغرافیا ندارد. همین که انسان باشد و مونث باشد اینطور است. نه اینکه به سن بلوغ و رشد برسد، در همان بدو تولد اینگونه است. پیر هم که شود همینطور است، چون ذاتش است و غیر از این نمی تواند باشد.

در این زمینه مرد دقیقا برعکس او است. مرد بلد نیست جلوه گری کند ولی بلد است که جلوه گری را بخرد. می تواند توجه کند ولی نمی تواند کاری کند که دیگران به او توجه کنند. مرد با اینکار خراب می شود و این با ذاتش همخوانی ندارد.

هر کدام باید دنبال آن چیزی که با ذاتشان همخوانی دارد بروند. مرد باید برود بپسندد و انتخاب کند. این شده مبنای خواستگاری.

حالا هرکس ضد این مبنای خواستگاری عمل کند اشتباه است؟

هرچقدر این دو ویژگی زن و مرد و دختر و پسر فعالتر شود، ارزشمندتر می شود و ماحصل این خواستگاری ارزشمندتر و قوی تر و ماندگارتر است. یعنی هرچی دسترسی به زن و دختر سخت تر باشد، و هرچقدر تلاش این پسر بیشتر باشد بهتر است.

چرا می گویند ازدواج خیابانی خیلی نتیجه ندارد؟ چون به سرعت و بدون هیچ لایه حفاظتی اتفاق می افتد. این کل او را می بیند و آن طرف هم کل او را می پذیرد.

اما وقتی به شیوه سنتی باشد (نمی خواهم تایید کنم آن چیزی را که رایج است. اصلش را می گویم، آن چیزی که ذات انسان اقتضا می کند)، یعنی اگر این دختر محجوب باشد، پدر و مادر یا خانواده ای سر راه باشند، مانعی باشد، دایی و خاله و عمو فامیلی سر راه باشند و خان های رسیدن به این دختر شوند، شرط و شروط مادی و معنوی مختلف سر راه باشد. این نشان می دهد این زن چیز با ارزشی است که اینقدر مانع سر راهش است! وگرنه چیز بی ارش را می گذارند کنار خیابان و کسی کاری به آن ندارد. ولی طلا را می گذارند در گاوصندوق و در مغاز را هم قفل می کنند، دزدگیر را هم می زنند و به پلیس هم سفارش می کنند! چون چیز با ارزشی است. اصلش هم همین است. طلا در دل معدن است، اما خاک همه جا ریخته. آن را کسی نگاه نمی کند ولی طلا را می روند با هزار مشقت از دل کوه در می آورند. چون چیز با ارزشی است، آن کس که نتیجتا به طلا می رسد ضرر نمی کند و می گوید: این همه تلاش کردم ولی به طلا رسیدم! اما خاکی که همه جا ریخته، هم تلاش نمی خواهد و هم اگر یک گونی از آن بار کنی به تو می خندند که خاک بار کردی ! خاک که همه جا هست!

از این سمت هم همین است، هر چقدر تلاش مرد برای بدست آوردن زن بیشتر باشد، این نشان می دهد که ارزش این مرد بیشتر است. کسی که بدون تلاش و با پول و با فرستادن یک واسطه، با یک نامه یا یک رابطه بخواهد سریع معامله را حل کند، کسی نیست که خیلی برای این زندگی مایه بگذارد! این مرد از ذاتیات و درونیات زندگی خودش فاصله گرفته است. درون یک مرد طلب کردن با سعی و تلاش و زحمت زیاد است. هر چقدر از این فاصله بگیرد، نشان می دهد که از اصل خودش فاصله گرفته است. البته این مستلزم زمان زیاد نیست، گاهی ممکن است در یک ساعت همه این اتفاقات بیفتد، اما به سختی. یعنی طرف بتواند این موانع را عبور کند؛ بتواند اعتماد را جلب کند و خودش تلاش کند. اما جمع بین این دو حالت که یک چیز متعادلی باشد، صحیح است.

قطعا باید یک زمانی سپری شود، یک مراحلی طی شود، یکدفعه ، هلو برو تو گلو نشود! دم دست نباشد! که ما دیدیم و پسندیدم و برویم خانه مان!! آن خانوده ای که اینجور دختر تحویل شما می دهند مشکل دارند! از نظر تربیتی و فرهنگی، هر چقدر هم که جو زده باشند باید مراعات یک چیزهایی را بکنند. نه تصنعی و اینکه فیلم بازی کنند! بلکه باید از آن موجودی خودشان دفاع کنند. یک دفاع منطقی ، نه تعصبی و مانع تراشی. یک انسان، با ارزش است و بالاخره باید شرایطی قائل شد؛ ولی منصفانه. دین و جوانمردی و اخلاق هم رعایت شود.

اما از آن سمت هم اینطور نباشد که طرف بخواهد با یک اشاره و یک حرکت، به نتیجه برسد! این فرد از آن ویژگی های ذاتی خودش فاصله اش زیاد شده. باید تلاش کند. وقتی تلاش کند این زن برای او ارزشمند می شود. کسی که یک دفعه گفته و جواب نه شنیده و می گوید خب برویم یک جای دیگر! این آدم بدرد بخوری نیست.

یعنی اگر گفتن نه، باید باز هم اصرار کنیم؟

بله باید تلاش کنیم؛ البته دو جور است. یک موقع شما احساست این است که" نه " اینها یعنی دیگر نبینمت! یک موقع منظورشان این است که ببینید تو چقدر پای کار هستی! نمی شود که تو بگویی من دخترت را می خواهم، بگوید بیا ببر! اصلا غیرتش و پدر بودنش و محبتش به او اجازه نمی دهد! اگر اینطور شد ما پا پس نکشیم. البته به شرطها و شروطها!! و آن اینکه آن فرد، فرد مورد نظر شما باشد. شناخت داشته باشی و بخواهی او را. نه اینکه همه ی جنگ و جدل ها را بکنیم، تازه بخواهیم بشناسیم!! قبل خواستگاری باید یک حداقل شناختی باشد. مثلا در هیات خانم ها یک دختری را می بینند فردا می روند خواستگاری! اینطور که درست نیست. بالاخره باید یک پرسجویی کرد، چند بار با او همکلام شد، یک جایی با او بروی! حالا چه بفهمد و چه نفهمد که برای چی است. بعد هم در کلیات اقتصاد و فرهنگ وفکر و دین و قیافه، یک هماهنگی های کلی با پسر داشته باشد، بله آن موقع بروند خواستگاری. نه اینکه در خیابان بیبینی و تلفن بگیری و زنگ بزنی و ... این که نشد خواستگاری ! این همان انتخابهای با سرعت است، بدون لایه و بدون فکر، که ماندگاری ندارد. بالاخره اگر آدم عاقل واسطه این کارها می شود، باید این چیزها را بداند. یک شناخت نسبی و حداقلی داشته باشد، بعد خواستگاری. اگر بداند تحصیلاتش چه هست و قیافه و خانواده اش چگونه هست و پدر و مادر چه کاره و خانه شان کدام محل ، کدام هیات می رود ، اهل نماز هست یا نه، حجابش چطور و دوستانش چگونه هستند وسرکار یا محل تحصیلش چطور نظر دادند، خب با همه این اطلاعات گرچه مختصر، شما می توانی روی همچین آدمی فکر کنی، بعد می توان رفت خواستگاری. بعد که در خواستگاری جوابهای اولیه را گرفتید، بعدش می نشینینید با هم صحبت می کنید.

اما اینکه فقط به ظاهر و زیبایی نگاه کنیم، یا فلان جا دیده باشیم او را، این برای انتخاب کردن کافی نیست. باید یک حداقل هایی برای خواستگاری وجود داشته باشد، که انگیزه خواستگاری ایجاد شود. البته اگر آدم بخواهد یک کار مبنایی قوی انجام بدهد که به یک جایی برسد! اگر همینطوری رها کرده، که شتر هر موقع هر کجا خوابید، آن دیگر مبنایی ندارد. یک چیز کلیشه ای است که معلوم نیست از کجا سر درمی آورد!

اینکه مثلا بگوید قدش بلند بود، با این حرف نمی توان به این نتیجه رسید که گزینه مناسبی هست یا نه؟!

کسی برای فرد می رود خواستگاری مثلا مادر و خواهر، آیا استخاره در این مرحله اعتبار دارد؟ آیا این کار اشتباهی نیست؟

استخاره در ازدواج اصلا اعتبار ندارد.

شرایطی که برای ازدواج لازم است را، هرکس خودش تعیین می کند. بالاخره یک بخش عمده ای از ازدواج چه برای دختر و چه برای پسر، سلیقه است، انتخاب شخصی است. اما مسائل فرهنگی، مسائل اقتصادی و اجتماعی واقعا وجود دارد. اینکه هر طرف از کدام طبقه است واقعا وجود دارد و موثر است. حتما باید طرفین به اینها فکر کنند. آیا طرف واقعا در طبقه اجتماعی ما هست یا نیست؟ و اگر نیست ما چقدر با هم اختلاف داریم؟ از نظر فرهنگی ما با هم همخوانی داریم یا نداریم؟ الان غیرهمشهری بودن واقعا در ازدواج دردسر است. الا موادری که نادر است، اکثرا مشکل ایجاد می شود. خودشان می گویند مشکلی نیست، ولی فردا می خواهند یک لیوان را جابجا کنند با هم مشکل پیدا می کنند. او می گوید اول باید برویم خونه دایی، آن می گوید نه در فامیل ما اول باید برویم خونه خاله!! او می گوید ما باید این عروسی را برویم و آن می گوید ما اینجور عروسی ها را نمی رویم. در مهمانی رفتن و لباس پوشیدن هم اختلاف دارند. چرا؟ چون متعلق به دو فرهنگ هستند.

شما قبل از خواستگاری باید مطمئن باشی، کلیت مسائل فرهنگی طرف مقابل، با شما هماهنگی دارد. وقتی برای یک شهر و یک محل باشی و یک زبان داشته باشی، یک نژاد و قوم باشی، خیلی به هم نزدیک می شوی تا اینکه یکی ترک باشد و یکی فارس! یکی شمالی باشد و یکی جنوبی. بله هر دو مسلمان هستند و انسانند، ایرانی هستند و فارسی صحبت می کنند، اما وقتی به جزییات وارد می شوی هر کسی یک مدل است! هرکس یک مدل را با حجاب و با عفت بودن می داند. هر طرف هم می گوید تو حجب و حیا نداری! هر کس ادعا دارد که خیلی هم خوب است و می گوید در فامیل ما را نگاه کن، من از همه بهترم! راست هم می گوید! در فرهنگ و طبقه اجتماعی خودش چنین است!

یا مسائل دینی. خب باید دید مبانی دینی طرف کجاست؟! یکی که صبح تا شب در هیات و این انجمن و آن کانون است و ... می رود سراغ یک خانواده ای که شاید ماه رمضان به ماه رمضان، یک برنامه دینی را نزدیک افطار ناچارا ببینند! چطور شما می خواهی این دو را اشتراک برایشان به وجود بیاورید؟! خب مصیبتی است. شاید ده سال یا بیست سال شما هدر برود، فقط برای اینکه اشتراک ایجاد کنی که ماهی یکبار بیا با هم برویم هیات! یا او به شما حالی کند که این حرفها را ول کن، زندگی اینها نیست! حالا هر کس زورش بچربد! یا به تفاهم نسبی برسید! خب چرا باید این زمان زیاد هدر برود؟!

همان اول شما باید ببینی کلیت آن خانواده یا آن فرد همسطح شما هست یا نه؟! یا اگر کمی بالا و پایین است می شود تفاهم کرد؟! و با چهار جلسه حرف در چند اتفاق و موضوع به یک تفاهم نسبی برسید. یا اینکه نه او یک چیزی می گوید، شما هم چیزی دیگر! شما از امام حسین یک چیز می فهمید او یک چیز دیگر! شما از ظهور یک چیز می فهمید او چیز دیگر! شما از نماز یک چیز می فهمید او چیز دیگر! شما از قضا شدن نماز یک چیز می فهمید او چیز دیگر! شما نماز اول وقت را وقتی می خوانی، این را یک پیروزی می دانی و او چه می داند؟! اصلا متوجه می شود؟! یا در این فضاها نیست! شما به ولایت فقیه و امام و شهدا و جمهوری اسلامی اعتقادی داری و اینها بالاخره مولفه هایی هست که در ذهنت هست و همه هم ریشه دینی و اسلامی دارد، آیا او هم هست؟

اینها یک کلیاتی است که قبل از خواستگاری، کسی که معرف است باید بداند. یا اگر کسی را شما مدنظر داری، هم دانشگاهی یا همسایه یا هر کسی که به دلت افتاده، کنار این به دل افتادن، باید اینها را هم جا بدهی. باید افرادی را بفرستی که ته و توه این قضایا را حتی الامکان به طور خلاصه هم که شده در بیاورند. آن موقع خواستگاری واقع شود، تا واقعا شما دنبال خواستن کسی باشی و برایش تلاش کنی و بعد بشینی با او صحبت کنی.

در بحث اشتراکات با توجه به ویژگی های ذاتی زن و مرد، مثلا زن وجودش عاطفی است و عقلش عقل عاطفی است، آیا لزومی دارد که پسر اصرار کند، یک آدم همسطح فکری خودش پیدا کند؟

شما بحث را به چند مرحله قبل برده اید. باید به اینجا برسید که تعریف مرد و تعریف زن چیست؟ دینداری زن یعنی چی و دینداری مرد یعنی چی؟ تعریف زن و مرد را اگر ندانی، می شود مصیبتی که الان در جامعه ما هست. الان یک تعریف واحد از دو طرف دست مردم داده اند! زنها زور می زنند خودشان را شکل مردها کنند و مردها هم زور می زنند خودشان را شکل زنها کنند! انگار یک شخصیت بیشتر نیست و باید بشنینند و سر آن تفاهم کنند! خیر! دو شخصیت هست و هیچ ربطی هم به هم ندارند. اشتراک به این معنا نیست که هر چه این دارد باید آن هم داشته باشد.

شما باید در کمال این را جستجو کنید. آیا در کنار هم می توان آن هدف را محقق کرد؟! نیمه خالی ما را پر می کند یا نه؟ اصل را که همه قبول دارند و چیز پیچیده ای نیست. اینکه طرف بگوید من خدا را قبول ندارم، دین را قبول ندارم! خب این معمولا پیش نمی آید.

کلیات را همه قبول دارند، مهم در اصول دین است؟

باید ببینیم از دیدگاه زن یا مرد؟ توحید زن یعنی چی و توحید مرد یعنی چی؟ آیا یکی است؟ در عقیده و عمل یکی است؟ شما نمی توانی چیزی را که یک مرد دریافت می کند منتظر باشی همان را از زن یا دختر بشنوی! اگر طرف دختر باشد باید جواب دخترانه بدهد. اگر جواب پسرانه بدهد خب یک جوری است!!! این مستلزم این است که هم دختر و هم پسر، از جنس مخالف خودشان یک دریافت و شناختی داشته باشند.

یک اشاره کوچک به مهمترین ها می کنم، اما اگر کلش را بخواهید که خیلی زیاد است. مرد یک ویژگی هایی دارد که زن مطلقا ندارد. زن هم یک ویژگی هایی دارد که مرد مطلقا ندارد. یک سری ویژگی ها هم بین هر دو مشترک است. شما اگر از اینها زیاد سر درنیاوری به همان اندازه انتخابت غیر دقیق، حدسی و شانسی می شود. بعضی ها البته نیاز ندارند! علم و معرفت و درکشان شاید اینقدر بالا نباشد که این چیزها را سر در بیاورند. اما در واقعیت زندگی اینها اتفاق می افتد.

نماز زن، زنانه است. چه از نظر فقهی و چه از نظر عرفانی و چه از هر لحاظ دیگری... خدا پرستی او هم زنانه است از هر لحاظ. نمی شود اینها را یکی کرد. درست است که در اصل هر دو خدا پرست هستند و هر دو نماز می خوانند و روزه می گیرند و صدقه می دهند و هر دو از گناه پرهیز می کنند، اما او زنانه و این مردانه! بعضی مواقع تناقض دارد حتی. آن کاری که مرد می کند برای گناه نکردن، اگر زن بکند گناه است. آن چیزی که برای زن تقوا حساب می شود، برای مرد گناه است. متعدد از اینها داریم. این مستلزم این است که شما جنس مخالف خودت را بشناسی. هم جسمش و هم روحش را. منظور از روح، درونیات و ذاتیات است. روح به معنای مجرد الهی که زن و مرد ندارد. اگر این شناخت نباشد، شما به همان اندازه گنگ تصمیم می گیری.

مثلا همه ولی فقیه را قبول دارند، اما زن ها یک جور دیگر قبول دارند. چون ولی فقیه مرد است. حس یک زن به مرد متفاوت است تا حس یک مرد نسبت به مرد! حالا اگر چه یکی ماموم باشد و یکی امام! و هر چیز دیگری را که نگاه کنید همین است. اضافه بر این جامعه ما نسبتا مردانه است نه از روی اصول( همینطوری پیش آمده) از آن سمت دشمن ما سعی دارد جامعه را زنانه کند. همه اینها در کنار هم اثر گذاشته است. کمتر کسی پیدا می شود چه پسر و چه دختر که اینقدر رشد فکری داشته باشد که اینها را درک کند. ممکن است نهایتا چهارتا چیز نوشته و خوانده باشد، اما آیا واقعا درک می کند که الان من یک شخصیت مستقلی دارم، بی توجه به تهاجم فرهنگی خودم و تهاجم فرهنگی مقابل، مطابق با آن چیزی که خدا و اسلام و طبع من و ذات من گفته باید باشم و زندگی کنم؟ چنین کسی که پیدا نمی شود! همه بالاخره در همین وضعیت هستند و از این و آن یک ذره تاثیر گرفتند. نسبی است، یکی معرفتش کمتر است و یکی بیشتر. اما این مسائل واقعا وجود دارد، پس شما باید یک شناختی از جنس مخالف داشته باشی.

محبت را مرد یک جور بیان می کند، زن یک جور دیگر. شما وقتی از یک خانم بپرسی که آیا تو یک آدم با محبتی هستی یا نه؟ او یک جوابی می دهد که به نظر شما چیز بیخودی است، اما به نظر خودش بهترین جواب ممکن است. و برعکسش! درست است که مرد باید احساسات داشته باشد و هدیه بدهد و بالاخره یک لطافتی در رفتارش داشته باشد، اما محبت مرد اصلا جنسش اینطور نیست! اگر چه ملزم است که این کار را هم بکند. او همینکه یک امنیت خاطر و رفاه برای همسرش ایجاد می کند و یک فضایی را کنار همسر ایجاد می کند که دیگران می فهمند این زن تنها نیست، این را محبت میداند ودر واقع محبتش را از این کانالها بیان می کند.

اگر زن شناخت از مرد نداشته باشد و فقط بگوید برای من گل و کادو بخر، این درست نیست. با این چیزها که زندگی درست نمی شود. این دختری است که از مرد شناخت ندارد. شما باید ده یا بیست سال با او کلنجار بروی تا بفهمانی به او، که اگر برایش یک دست لباس می خری، یا دوست دارم با فلانی ارتباط داشته باشی یا نداشته باشی، اینها محبت من به توست. چون من مردم و مرد اینگونه محبت می کند. شاید هم او ده سال باید با شما بحث کند، که به شما بفهماند، محبت زن اینطور که تو می گویی نیست، محبت زن با همین چند کلمه محبت آمیز و دورت چرخیدن و برایت چیزی که لازم داری بیاورم هست! اینها همه مستلزم این است که طرفین کلیت هم را بدانند که چیست. هر کس به اندازه خودش. شما هم همینطور، لازم است یک مطالعه و مشورتی بکنید، در این رابطه بپرسید یا بشنوید، الان که دیگر امکانات زیاد است. ما فرض را بر این گذاشتیم که هر کس به اندازه خودش می داند، حالا اگر نمی داند و ضعیف است، قطعا این کار را بکنید.

سوال: کتابهایی از این دست که آنچه مردها در مورد زنها باید بدانند را پیشنهاد می کنید؟

اینها معمولا نگاه های فمنیستی دارند. با فیلم و کتاب و .. جامعه را به سمت زن سالاری می برند، یک عده هم جلوی اینها مقاومت می کنند. هر دوی اینها اصیل نیستند. باید بگردید آنهایی که از منبع صحیح و درست و بدون این تحولات اجتماعی و فشارهای فرهنگی صحبت می کنند را بخوانید. مثلا کتابهای شهید مطهری از این جنس است، زن در اسلام و چند کتاب دیگر ایشان. ایشان کار به تهاجم فرهنگی و وضعیت موجود نداشته است اگر چه به اینها هم پرداخته! اما به ذات افراد نگاه کرده است. به اصالت و اصل ها و اساس ها نگاه کرده است و بیان کرده. چه در مورد حجابش و چه در مورد رفتارش و چه در مورد مسائلی که بین زن و مرد مشترک است و ... این تیپ حرفها منظور است که هم سطح بالاتر و قوی تر و هم اینکه روزمره نباشد. خصوصا نویسنده های غربی اصلا قابل اعتماد نیستند؛ چون آنها ناخواسته از یک سمت دنبال زن سالاری هستند، از سوی دیگر زن ها را ناچار می کنند که مرد شوند! چون این الگوی فکری شان بوده است.

اولین سوالی که در خواستگاری مهم است، این است که از طرف بپرسی هدف شما از ازدواج چیست؟ این جوابهای متعددی دارد، ولی نهایتش این است که زن باید به مادر شدن فکر کند. حداکثر تکامل زن به مادر شدن است. اینکه دنبال تکیه گاه و .. باشد، اینها همه پوسته های ظاهری است. شما ببین آن حس مادرانه در او هست یا نه؟ ممکن است حس مادرانه نسبت به شما داشته باشد، عیبی ندارد آن حس مهم است! چون زنها وقتی خیلی ناب باشند، خیلی صادق باشند، خیلی اعتماد کنند، برای شوهرشان هم مادری می کنند. نمونه کاملش حضرت زهرا(س) به پدرش هم مادری کرد و به شوهرش هم مادری کرد! واقعیت همین است که زنها این قابلیت را دارند که به پدر خودشان هم مادری کنند. دخترهای خوب واقعا همینطورند، با اینکه سنش کمتر است و از او به وجود آمده، ولی این حس می تواند این کار را بکند و این توانایی را دارد. باید ببنید این رگه حس مادرانه( مادر در ذهنت چیست؟ مادر خودت! ( آیا این حس را درونش می بینی؟! برای اینکه در تشخیص این موضوع به تو کمک شود، (اینها تجربی تر و کاربردی تر است) باید در مورد مادرش از او بپرسی. اینکه ارتباطت با مادرت چطور است؟! مادرت در خانواده شما چه جایگاهی دارد؟ مادرت با پدرت چگونه رفتار می کند؟ با بچه ها چطور رفتار می کند؟ محبتش را چطور بیان می کند؟ دستپختش چطور است؟ لباس بلد است بدوزد یا همه را از بیرون می خرید؟ آیا خرج خانه دست مادرت است؟ و..   چیزهایی که مادرانه بودن را نشان می دهد.

اینها چیزهایی است که به شما کمک می کند که بفهمید همسر آینده شما مادر خوبی هست یا نه؟ هرکس مادر خوبی باشد همسر خوبی است! برعکسش معلوم نیست. این نهایت چیزی است که شما باید از همسرت بخواهی . اگر کسی شفاف و زلال این را برای شما بیان کرد و این اعتماد را برای شما ایجاد کرد، باید از این زن مطمئن باشی که برای شما چیزی را کم نمی گذارد و شما نیاز به دیگری پیدا نمی کنی. مردانی که با همکار و مادر و همسر در زمینه های مختلف صحبت می کنند و یک سری حرفها را هم برای خودشان نگه می دارند، این بخاطر این است که همسرشان مادری بلد نیست! همسر اگر مادری بلد باشد، همه حرفها را به خودش می زنند.

دقیقا چه جوابی به این سوالات باید بدهد، که متوجه حس مادرانه او شویم؟

قرار نیست گزینه ای کنیم، ولی پاسخهایش می تواند باعث شود که شما چیزی دستگیرتان شود. ممکن است وقتی از او بپرسی هدف شما از ازدواج چیست؟ بگوید من تنهام و می خواهم از تنهایی دربیایم، و... اینها را همه می گویند و کلیشه است. اما وقتی بحث می شود و سوال و جواب و حرف می زنید، شما هدف خودت را می گویی، بحث تکامل را مطرح می کنی، شخصیت را مطرح می کنی، بحث عاطفه و عشق طرفین را مطرح می کنید، در این لابلا باید آن حس مادرانه را درک کنید. اگر دیدی جواب برایت شفاف نمی شود، در مورد مادرش بپرس! چون مادرش، یک مادر تجربه شده است. این دختر، بالقوه است و مادرش بالفعل! شما مادر همسرت را ببینی، همسرت را دیده ای! شاید اوایل نفهمی، ولی بعد چند سال می فهمی! عموما همینطور است ولی ممکن است استثنا هم پیش بیاید!

حس مادرانه همه را زیر پر و بال می گیرد. مادر خودت را تصور کن! نمی گذارد همه به جان هم بیفتند، یک جوری رفع و رجوع می کند، به موقع گذشت می کند، با کسی کل کل نمی کند، از حق خودش می گذرد تا یک موقعی تشنج نشود و یک سختی پیش نیاید! خودش درد و سختی همه را به جان می خرد، تا این شاکله و مجموعه حفظ شود. حالا اینها نهایتش است، شما حدهای پایین را هم که مدنظر قرار دهی، متوجه می شوی.

کسی که می گوید من لباس می خواهم، برویم خارج، لوازم آرایش می خواهم و ... این مادری نمی فهمد. این به آن حد نمی رسد! این زن باید یکی برایش مادری کند، متاسفانه آن موقع شمایید! دیگر مصیبت است....

الان یک مشکلی که در ازدواج ها پیش آمده، خصوصا تازه ازدواج کرده ها، این است که مردها ناچارند زن خودشان را تربیت هم بکنند! این خیلی مصیبت بزرگی است. یعنی زن بجای اینکه همسرش باشد، بچه اش هست! باید مثل بچه ها با او رفتار کند! این نمی شود. دقیقا باید برعکس باشد. آن کسی که محور زندگی است، زن است. آن کسی که باید به او پناه بیاوری زن است. ما غیر از این اصلا نداریم. مرد هر کجا مشکل پیدا می کند باید بیاید پیش زن؛ برعکسش نیست! چون خدا او را مرکز سکونت و آرامش آفریده است. خدا زن را آفریده برای این کار.

رحم، فقط در مورد زایمان نیست. ارتباط یک جمعیتی با هم است و فقط زن می تواند این کار را بکند. یعنی مادر خانواده اگر نباشد خانواده از هم می پاشد؛ اما پدر نباشد خیلی اتفاقی نمی افتد. مادر می تواند خانواده را حفظ کند، اما برعکسش، خانواده از هم می پاشد. خیلی کم پیش می آید که پدر بتواند مادرانه هم زندگی کند. یک چیز استثناست! هستند البته، ولی خیلی کم هستند. خدا این قابلیت را به مردها نداده، اما این قابلیت را به زن داده است. زن می تواند جای مرد را پر کند ولی مرد نمی تواند!

جوابی که شما باید از زن بشنوی، در پاسخ به این سوال که هدفت از ازدواج چه هست؟ این است که: آیا حس مادرانه را دارد و می تواند جمع کند؟ می تواند زیر پر و بال را بگیرد؟ حالا به اندازه خودش. جوان است و تجربه ای ندارد، ممکن است کلمات را خیلی احساسی به کار ببرد؛ ولی می تواند این حس را منتقل کند! ممکن است شما بگویی بیا برویم با هم یک آبمیوه بخوریم و او بگوید حالا نمی خواهد! همین کلمه را که می گوید، شما می فهمی آن حس را دارد بروز می دهد! ولی آن یکی می گوید برویم دربند! باشد ! آن هم یک مدل است، ولی این از آن حس ذاتی خودش فاصله گرفته، آن جور تربیتش نکردند، این در ذهنش این است که پنج یا شش ساعت خوش باشیم! حالا در مورد ازدواج هست و می خواهید صحبت کنید ولی او خودش را یادش رفته و کسی هم که خودش را یادش رفته، نمی شود رویش خیلی حساب کرد!

دومین سوال که جوانب مختلفی هم دارد این است که، نظر شما در مورد عشق چیست؟ و تاثیرش در زندگی؟ اصلا ربطی دارد یا ندارد؟ جوابهای کلیشه ای را هم بلد هستیم! عشق خوب است! بعد از آشنایی خوب است و ... ولی این نظر را بخواهید؛ مهم نیست که از کجا این جوابها را می دهد، بالاخره که آدم از خودش نمی تواند فرار کند؛ اگر در یکی دو جلسه اول جوابی نداشت، می توانید بگویید فکر کند و بعدا جواب دهد. اشکالی ندارد. ولی معمولا اینگونه نیست! زن مثل چشمه است، می جوشد! به سواد و اینها ربطی ندارد. با یک کلمه ساده ای که باید به شما بگوید، می گوید!

در زیر مجموعه سوال کردن در مورد عشق، مسائل ظاهری در آن خیلی مهم است. مردها عاشق زیبایی می شوند! هر کس غیر از این می گوید، دروغ می گوید. عاشق خدا و نور و ... الکی است. یک آدم خوشگل ببیند خوشش می آید. اولویت هم با زن است. اینکه بگوید من فقط عاشق خدا و اهل بیت هستم، دروغ است! ما چنین چیزی نداریم.

بله اولیا هستند که خدا آنها را انتخاب کرده، ما در مورد آنها نمی گوییم. در مورد خودمان می گوییم. عشق باید زمینی باشد. حالا اگر ریشه در آسمان دارد، الحمدلله! اما اگر بخواهی منکر شوی، زندگی درست از آب در نمی آید. باید همین زن موجود را بشود عاشقش شد! و البته متقابل!

در مورد عشق صحبت که می کنی باید وارد مصادیق شوید. مثلا بپرسید زیبایی مرد از نظر شما چیست؟ ممکن است هر چیزی را بگوید، ممکن است فقط تیپ را بگوید، ممکن است هر ایده ای را بدهد، نمی خواهم یک الگوی خاص در ذهنت جایگزین کنم ولی باید این موضوع در ذهنت باشد. همچنین اینجا باید به او اطمینان دهیم که زیبایی تو آنقدر زیاد هست، که من به آن توجه داشته و عاشق تو شدم. تا آن اتفاقی که باید بیفتد، بیافتد. تا طرف فکر نکند معامله هست اینجا! فکر نکند خرید و فروش است! فکر نکند مثل وقتی که فروشگاه میروی میبینی صد رقم کالا هست کدام قشنگتره، کدام قد بلندتره، کدام ارزانتره، کدام جنسش بهتره...باید به او فهماند که من این جوری سراغ تو نیامدم! من عاشقانه آمده ام.

این را که اول بگوییم پس می زند خب؟!

نه؛ پس نمی زند، نمیخواهی بگویی که آی لاو یو؛ میخواهی در موردش بحث کنید!

یعنی چه؟ بگویم من به خاطر چه آمده ام؟ بگویم به خاطر چهره زیبایت آمده ام؟

شما میخواهی از مؤلفه های عشق صحبت کنی. یکی می گوید خدا و نور و اهلبیت! اینها مهم نیست! عشق وسط زمین اتفاق می افتد! آدم و حوا روی زمین و همه پدر و مادرهای دیگر از آدم تا حالا، همه این انسانها بالاخره یک علاقه ای به هم پیدا کردن که این ازدواج سر گرفته. حالا چه با فرهنگ بودند، چه بی فرهنگ، چه هم فرهنگ بودند، چه فرهنگشان متفاوت بوده، چه زندگی پایداری بوده، چه طلاق گرفته، هر مدلی بوده، آن چیزی که در همه اینها مشترک بوده، علاقه بوده است دیگر؛ یک عشقی بوده. شما سر آن باید صحبت کنید؛ سوالت پیرو آن باشد. زیر مجموعه آن باید به مسایل ظاهری هم برسیم که بالاخره دو نفر که عاشق هم می شوند، عاشق چه می شوند؟! آن کمتر از زیبایی صحبت می کند، چون برای زن زیبایی مرد درجه چندم است. زن، اول: شخصیت، دوم: قدرت، سوم: اقتصاد برایش مهم است. اینها چیزهایی هست که زن را عاشق می کند.

چه قدرتی؟ قدرت بدنی؟

برای بعضی ها قدرت بدنی، بعضی ها قدرت مدیریت، بعضی ها قدرت جاذبه و دافعه. اصل، آن قدرت است. یک توانایی ویژه، به هیکل که نگاه نمی کند طرف، اصلا آن در ذهنش نمی آید. شما اینها را مهم می دانید، زنها چیزهای دیگر را مهم می دانند. حالا ما بنا را بر این گذاشتیم که شما یک اطلاعاتی از جنس مخالف دارید.

اما وقتی از عشق صحبت می کنیم، باید مصادیقش را مشخص کنیم. که یک مرد اگر یک زنی را انتخاب می کند و عاشق می شود، به خاطر زیباییش هست، به خاطر صداقتش هست، به خاطر پاکیش است، به خاطر نجابتش است؛ یعنی این گزینه های اصلی از مولفه های اصلی را بگویید.

همان جور که زن هم خواهد گفت؛ دوست دارد مردش حلالخور باشد و سرش را خم نکند. وقتی می گوید، من با سختی می سازم اما خوشم نمی آید مردم برود جلوی این و آن تعظیم کند، دارد عشقش را بیان می کند. عشق زمینی از اینجا شروع می شود. آن که پاک و درست است.

یک عده هم هستند که واقعا دیگر در این تهاجم فرهنگی دست کاری شده اند، که دختر به پسر می گوید: أه چرا ابروهایت را بر نداشتی! اینها که ان شاءالله دیگر به تور شما نمی خورند! یعنی در آن مقدمات ازدواج و شناخت اولیه باید کلا حذف کنیم این افراد را. تا آن کسی که بالاخره یک اصالتی دارد و افکارش دستمالی نشده نصیب شما شود؛ کسی که واقعا خودش است، مثل خودتان که الحمدالله خوب هستید، آنها هم همین جور باشند.

جوابی که شما باید از او بشنوید عشق است، که عاشق زندگی است؛ که نتیجتاً عاشق شما هست! حالا لازم نیست که آی لاو یو به هم بگویید، ولی همین درک که ایجاد بشود، آن شعله در هر دو تا دل اتفاق می افتد! اگر دیدید نمی افتد، خوب نمی افتد دیگر! نمی شود!

این مطلب که فرمودین یعنی چی؟

یعنی وقتی او دو، سه، پنج تا ویژگی می گوید از مرد مطلوبش، که عاشق چنین مردی است، شما اگر آن ویژگی را داری، خوب آن آتش در دلت می افتد و دیگر شما هم شروع میکنی به جواب مثبت دادن به او و چیزهایی را می گویی که در وجود او باشد. به طور طبیعی آدم هستیم دیگر، با همدیگر جنگ نیامدیم که، آمدیم به تفاهم برسیم، شما خواستاری ! و آمدی خواستگاری دیگر! خواستگاری یعنی اینکه رضایت بدهد با شما همراه بشود.

این نکاتی که میگویم چیزهایی است که این همراهی را ثابت می کند. اگر واقعا طرف همراه باشد، اگر واقعا با شما شریک باشد، تفاهم دو طرفه باشد، مال شما و جفت شما و مکمل شما باشد.

وقتی سوال اول را میپرسی که هدفت از ازدواج چیست، و او حس مادرانه را شروع می کند به تعریف کردن، شما گام اولت را با اطمینان برداشتی. وقتی می گویی تعریف شما از عشق چیست، تصمیمش درزندگی چیست، و او شروع می کند از حس مردانه ای که در نظرش هست تعریف می کند و شما میبینی در وجود خودت هست، شما تیرت به هدف خورده دیگر! میروی سراغ مسائل یک مقدار سطح پایین تر!

اول بپرسیم هدف چیست؟ و بعد بپرسیم نظرت راجع به مرد ایده آل چیست؟

شما می گویی تعریفت از عشق چیست؟ می گوید عشق به نور و خدا و ... می گویی اینها را من کاری ندارم، بالاخره روی زمین میلیاردها تا حالا آدم زندگی کردند و زندگی می کنند، عاشق همدیگر هستند، یعنی عشق زمینی مد نظره، اما سالم، اما پاک، اما با انتخاب و با چشم باز، من آمدم از یک زن خواستگاری کنم! او هم همین درک را دارد دیگر، او هم چادر سرش کرده، آنجا نشسته که شما انتخابش کنید! نمی خواهد که عرفان ملاصدرا مباحثه کند!

مورد بعدی بحث اخلاق است. باید شفاف تر و سریع تر از طرف پرسید که اخلاقیات شما چه هست؟ چه جور اخلاقی داری، تندی، کندی، پرخاشگری، صبوری، چه هستی؟ اخلاقیات متعدد که هر کس بلد هست دیگر. اما دو تا مهم برای زن و دو تا مهم برای مرد است؛ باید بین صحبتها دید اینها پر رنگ هست یا نه.

برای زن، اول صبر و دومی گذشت است. در زن باید گذشت و صبر پر رنگتر باشد؛ شما ببین وقتی در مورد اخلاقیات صحبت می کند، روی این دو محور بیشتر مانور می دهد یا نه.

اگر صبر و گذشت مرد بیشتر بود چه؟ مثلا فهمیدیم ما صبرمان بیشتر است.

اول ببین دارد یا نه، اینکه برای شما بیشتر است یک چیز اضافی است.

وقتی در اخلاقیات نظر می دهد، اول چیزی که دخترها می گویند؛ صداقت است بدون استثنا! راست می گویند، باید باشد؛ اما صداقت مشترک هست. بعد آن می بینند چی برایش مهم هست؟ اهل گذشت هست یا نه ؟ زن اگر اهل گذشت نباشد نمی شود با او زندگی کرد. اینها اولویت زن است. بعد آن اگر اهل صبر نباشد نمی شود با او زندگی کرد.

اگر اشاره نکرد بپرسیم؟

بله! ولی نه صراحتا، یک سوالی بپرسیم که بفهمیم غیر مستقیم. ولی شما یقین بدان که می گوید. زن قدرتش به گذشت او هست، برای اینکه اعتماد شما را جلب کند از گذشتش حرف می زند، از صبرش صحبت میکند. می گوید من با این و با آن می سازم یعنی صبر می کنم، اهل گذشتم. می گوید اگر این جوری شود عیب ندارد، اگر آن جوری شود عیب ندارد؛ این یعنی اولویت ذهنش.

صداقت مشترک است باید بگوید، حق هم هست؛ مخصوصا در فضای جامعه ما که اینقدر دروغ و دغل بازی هست و همه دغدغه ذهنشان صداقت است و این برای هر دو طرف است و فرقی نمی کند.

وفاداری چطور؟

وفاداری در بحثهای قبلی هم هست. وقتی عشق و خانواده و پدر و مادر و... مطرح می شود، مدام مطرح می شود. ولی به عنوان اخلاق، آن چیزی که برای زن خیلی مهم مطرح می شود: گذشت و صبر هست.

پرسیدن از اخلاق باید فقط از خودش باشد یا از اطرافیانش هم باشد؟

قبل از خواستگاری شناخت اجمالی وجود دارد بالاخره، یک سری شناخت همزمان با این صحبتها پیدا می کنی و وقتی از مادرش صحبت می کند ممکن است یک زمینه ای برای شما پیش بیاد شما با مادرش هم صحبت بکنی، ممکن است با یک دوستی، یک واسطه ای، یک همسایه ای، صحبت کنی تا شناخت همه جانبه باشد. شما باید از آن تحقیقات بکنی، باید حتما با دوستاش صحبت بکنی، حالا یا خودت یا آن کسی که امینت هست. اگر کار می کند و مایل به این هستی که زن کار بکند حتما باید با همکارش صحبت بکنی، چون انسانها شخصیتهای مختلفی در خانه، محل کار، محل تحصیل و در خانواده دارند. شما باید شخصیت آن نقشهای مختلف اجتماعی فرد را بشناسی. چون در یک نقش ممکن است، با شما هماهنگ باشد، در یک نقش دیگر با شما تضاد داشته باشد.

خیلی زن و مردها هستند که سر کار با هم خوبند ولی در خانه نمی توانند با هم بسازنند. تنها آن نقش اجتماعی شان با هم جور است، یا بر عکسش.

ممکن است آن جلسه دو نفره اغراق در آن باشد؟

قطعا هست، یا اغراق است یا کم گویی. شما وقتی یک حسی درونت ایجاد بشود که من می خواهم این گزینه حتمی بشود، دیگر به دست و پا می افتی و هر کاری می کنی و هر حرفی می زنی؛ این یک چیز طبیعی هست. بالاخره رنگ و لعابش را زیاد می کنی و او هم ممکن است همین حس را داشته باشد. به خاطر همین فقط خواستگاری کافی نیست، شناخت قبل می خواهد ، تحقیق می خواهد واستخاره ....

آیا می توانیم در یک محیط دیگر او را بسنجیم؟ در محیط خانه همه چیز را نمی شود فهمید.

بله، ممکن است دو دفعه تلفنی با هم صحبت کنند و بیرون هم بروند. الان این چیزها ضرورت هم دارد. یک محیط عمومی که هر دو طرف احساس راحتی بکنند. البته نه خیلی راحت که آن چیزها که الزامست، رعایت نکنند. چون یک موقع آدم افراط می کند، یک موقع تفریط که هر دو از صداقت و حقیقت به دور است.

مثلا یک موقع می بینی چشم پدرش را دور دیده یک چیزی می گوید؛ یک موقع وقتی بالا سرش هستند یک چیزی می گوید؛ هیچ کدام اینها به درد نمیخورد. یک حالت میانه؛ اینقدر هم آزادی و راحتی نباشد و بر عکسش اینقدر هم محدودیت نباشد. این همه پارک و جاهای عمومی میشود رفت و صحبت کرد.

یک صفت اصلی که باید متعادل باشد و البته مرد نباید به چشم مردانه به آن نگاه کند، بحث حسادت هست. این چون خیلی ذاتی است، شاید نگوییم اخلاق؛ ولی اگر از اخلاقیات بگوییم این اول است. اما در کل می گوییم زن باید حسود باشد، ولی متعادل!

متعادل می گوییم باید باشد، چون هر کس یک جوری این را تعریف می کند. یک خانواده این قضیه درش هست، یکی اصلا نیست، اما این ذات زن است.

دو تا صفت ذاتی زن دارد، یکی حسادت یکی هم خسیس بودن. این دو تا نباشد زندگی خیلی جون نمی گیرد! به خاطر اینکه مرد دیگر نیازی نداشته باشد به دیگری نگاه کند، این حس حسودی باعث می شود زن تمام توانش را به کار بگیرد که اگر قرار است، زیبا بشود. اگر قرار است، لباس زیبا بپوشد. اگر قرار است، خوب بپزد. اگر قراراست، خوب زندگی را آماده کند. اگر قرار است خوب محبت بکند.

هر زنی را ببیند هر جوری هست، این می رود همان را تکرار می کند که مبادا مردش به آن نیاز داشته باشد و او دستش خالی باشد و مرد برود به دیگری نگاه کند یا برود با دیگری حرف بزند. این ذات زن برای نگه داشتن مرد است.

خسیس بودن هم به خاطر این است که مرد پول را می آورد ولی مدیریت با زن است در عمل. ممکن است شما بروی بخری و بیاوری، ولی کی خردش می کند؟ کی می پزد؟ کی خرجش می کند؟ کی تقسیمش می کند؟ اصل آن هست دیگر! اگر زن خسیس باشد، زندگی حفظ می شود وگرنه این زندگی هیچ موقع به نتیجه نمی رسد.

اما همه جا تعادل. بعضی ها اینقدر حسود هستند که آرامش را از خودشان و اطرافیانشان می گیرند. بعضی هم اصلا این حس حسادت را ندارند، و اگر مرد با همه زنها حرف می زند! خب بزند! بابا تو باید یک حسی از خودت نشان بدهی!! یا این خسیس بودن را هیچی از آن بهره نبرده. هر چه مرد پول می آورد ولخرجی می کند و همه از بین میرود. صد دست لباس دارد! اگر گفتی من در جیبم پول ندارم می خواهم بروم سر کار، ده هزار تومان بده برای کرایه ماشین. می گوید ندارم! همه را خرج کرده! بابا تو چه زنی هستی؟!!!!!

اما اگر زن، زن باشد! از هر جای خانه ده تومانی، پنجاه تومنی، دویست تومنی، پول در می آورد، یعنی شما هر چقدر بگویی می تواند جور کند! این ضرورت دارد ولی تعادل.

کلیت را می گوییم، دیگر جزییات را هر کس باید به سطح خانواده خودش و اخلاقی که در خانواده شخصی خودشان دارد، بسنجد. ولی اینها را از او باید بشنوی و در رفتارش ببینی.

چگونه؟ با سوال؟ مثلا بپرسیم من اگر در این موقعیت با فلان زن، حرف بزنم، شوخی کنم تو چه می کنی؟ اینطور باید پرسید؟

خیر! هیچ موقع در هیچ رابطه ای، چه با همسر آینده، چه با دوستان و همکاران، چیزی که هنوز قبحش نشکسته را نشکن. هیچ موقع این ضرورت ندارد. اصلا ممنوع است. شما چیزی که ذهن او را قرار است حساس کند، نکن. این حرف را نزن! شما از یک راه مسالمت آمیز ،بلکه از نگاه او وارد شو. مثالی که می خواهی بزنی از نگاه یک زن بزن ؛ یک سمت شما هستید یک سمت او هست، چون او دارد با شما حرف می زند.

او هم سوالاتی می پرسد ، قطعا از شما در آمد شما را می پرسد و جوابی که شما می دهید مهم هست. شما وقتی می گویید یک میلیون تومان، یا خانه ندارم و باید یک خانه اجاره کنیم، یا ماشین ندارم، یا یک ماشین دارم قسطی هست، یا حالا با هم دیگر می خریم، هر کدام از اینها را که بگویی آن حس حسادت را می بینی.

آن خسیس بودن اینجا خودش را نشان می دهد، اینکه با شما همراهی می کند در این موارد یا نه، واضح مشخص می شود.

مثلا زنی که دنبال خرجهای درجه دو و سه هست، وقتی شما دارید یک درآمدی اعلام می کنید یک جوابی می دهد، آن زنی که ویژگیهای لازم را دارد، جوابهای دیگری می دهد. شما خودت را بگذار جای آن فرد ببین وقتی می شنوی که طرف مقابلت یک درآمد خیلی خوبی دارد، چه جوابی بهش می دهی؟

او می گوید خوب حالا لازم نیست این چیزها را بخری، اول باید خانه بخریم تا مستاجر نباشیم، تا هی جابه جا نشویم و اثاثمان داغون بشود. یک چیزهایی می گوید که شما احساس می کنید این می خواهد زندگی را جمع و جور کند. این همان خسیس بودنه هست! ولخرجی نیست بلکه جمع کردن است.

اما می بینی یکی اصلا هیچ حساسیتی در اینها ندارد. هر چی شما می گویید، فقط پاشیدن را می گوید نه جمع کردن را؛ یا اصلا حسی نسبت به این قضیه ندارد. اگر نداشت از او می پرسی که به نظر شما نقش زن در این داستان چیه؟ حالا مرد یک درآمدی دارد می آورد در خانه؛ زن باید چه جوری رفتار بکند؟ به همین وضوح! بعد او توضیح می دهد.

نقطه مقابل آن هم برای مرد، بحث غیرت است. زنها روی این فوق العاده حساس هستند. شاید لازم نباشد شما صراحتا بگویید من آدم با غیرتی هستم، اما باید به او بفهمانی. شاید اولین، دومین اولویتهایی که دوست دارد از شما بشنود این است. شاید با شنیدن و اطمینان از این قضیه به شما اعتماد بکند. زنها به این سادگی ها اعتماد نمی کنند، اما اگر اعتماد بکنند دیگر اعتماد می کنند. آن چیزی که اعتمادشان را جلب میکند بحث غیرت مرد هست. حالا بیانش در جامعه ما خیلی سخت هست. چون بعضی ها مرد سالاری و سخت گیری و ظلم اسمش را می گذارند غیرت. اینها نیست، غیرت یک حس درونی هست؛ از طریق محبت، از طریق تامین زندگی، از طریق تامین رفاه و امنیت به زن منتقل می شود. سر موقع هم باید امر و نهی بشود؛ اما محدود است. کلامی هست، با کلمات خوب است. این که در را رویت قفل می کنم نباید بروی! اینها هم یک ادبیات هست، اینها هم بر آمده از یک حسی هست، ولی افراطی است. با چیزهای دیگر قاطی شده است.

اگر یکی مخالف باشد که زنش سر کار برود چه جوری باید بگوید؟

این باید صریح گفته شود. اینها باید قبل از خواستگاری مشخص شود، جزء آن شناختهای اولیه است. اگر دیدی طرف ویژگی هایی را که می خواهید دارد، ولی میرود سر کار، باید پیغام بدهی قبل از اینکه در گیر این داستان بشوی و بگویی، من همه چیز از نظرم مطلوب است اما با سر کار رفتن مشکل دارم.

یا کار برایش اینقدر مهم است که قید شما را می زند و نه می گوید همان اول، یا می گوید بیا با هم صحبت کنیم برایت توضیح بدم من برای چه می روم و شما توضیح بده من برای چه نروم!

خب این را می شود درستش کرد. اما جزو چیزهایی هست که شاید نشود بعدا حلش کرد.

قبل از اینکه به خواستگاری برویم و همدیگر را ببینیم، وقتی فقط یکی معرفی کرده، لزومی دارد یک بار تلفنی با او حرفی بزنیم؟

ما چیزهایی را می گوییم که تقریبا اسکلت کار هست، استاندارد قضیه هست، یکبار شما می بیند باکمتر یا بیشتر از آن استاندارد می توانی کار را انجام بدهی، خب انجام بده. چون افراد بالاخره فرهنگهای متفاوت، نگاههای متفاوت، توانایی های متفاوت دارند. یکی می گوید من ده دقیقه با طرفم صحبت بکنم خیلی چیزها دستم می آید. یکی می گوید مادرم باید برود، خواهرم باید برود، من باید محل کارش را بدانم؛ محل تحصیلش را بدانم؛ یکی این جوری هست، یکی آن جوری.

آدمها مختلف هستند، شما ممکن است جزو آن دسته باشی که بگویی من ده دقیقه می خواهم با او صحبت کنم ببینم اصلا لهجه اش چه جوری است؟ هول می شود یا نمی شود؟ چه می گوید؟ چه نمی گوید؟ بلد است حرف بزند؟ اگر حرف نزند من اصلا خوشم نمی آید.

اینها چیزهایی است که در افراد مختلف متفاوت هست، هیچ عیبی هم ندارد. چون نیت شما مشخص است و هم قرار است آداب را رعایت بکنی.

شما اگر این حرفها را هم نزنید خواستگاری اتفاق می افتد، اما با این گفتگوها شما به آن استاندارد نزدیک می شوید؛ به آن تصمیم نهایی با قاطعیت بیشتر نزدیک می شوی و نهایتا آن نیمه خودت و مکمل خودت را پیدا می کنی، تا به جای این که در طول مدت زندگی به تفاهم برسی، از قبل برسی. به جای اینکه بعدا عاشق بشوید و همدیگر را دوست داشته باشید، از همان اول با عشق شروع کنید . این شروع تکامل می شود دیگر، شما ده سال می خواهید مقدمات را فراهم کنید بعد به اخلاقیات و تکامل خودتان برسید؛ خوب از همان اول می رسید! این بحثها فقط برای همین است و گرنه به طور ذاتی همه انسانها این کارها را بلدند؛ همین که در خیابان یک سوت می زند، یک شماره تلفن می دهد، یک چشمک می زند، اینها همه خواستگاری است دیگر! ولی نادانسته هست، نا بلد، بی علم و بی تجربه و بی تربیت است؛ بدون ویژگیها هست؛ یک انتخاب بیخودی می شود؛ به همان سرعتی که جذب می کند به همان سرعت هم از دست می دهد. ما می گوییم آن اتفاق می خواهی نیفتد؛ این کارها را بکن. و الا نمی خواهیم خوان رستم درست کنیم که. می خواهیم محتوا بدهیم به این تصمیم، که تصمیم واقعی بشود. اطمینان آور بشود، آن عشق را ایجاد بکند، آن آرامش را در پی داشته باشد، آن ماندگاریش تضمین بشود. می خواهیم درست فکر بکنیم تا درست زندگی بکنیم. به خاطر همین گزینه های خاص نمی دهیم، یک مفهوم مطرح می کنیم که در ذهن شما جا بیافتد و شما خودت بر اساس داشته های خودت گزینه های خاص را پیدا بکنی. ما می گوییم آقا در مورد عشق صحبت بکن، حالا چهار تا مصداق و مثال هم می زنیم، اما شما خودت در مورد عشق خیلی چیزها میدانی و داری.

در مورد اشتغال می شود با دختر بحث کرد، یا نه از راههای احساسی باید وارد بشویم؟

وقتی سن ازدواج در دختر بالا می رود، او نیاز به تکیه گاه پیدا می کند. چون ندارد، تحصیل برای دخترها این نقش را بازی می کند. دنبال علم و تخصص نیستند و اصلا ذاتشان به آن سمت کشش و گرایش ندارد. اینها دنبال یک همدم بی خطر می گردند! یک کسی که وقتی می خواهند حرف بزنند بتوانند به آن بنازند. می گوید من لیسانس دارم، انگار که میخواهد بگوید من شوهر دارم! چون شوهر ندارد، به تحصیل می نازد. از آن قویتر شغل است؛ با دوتا انگیزه، یک: همین انگیزه که الان توضیح دادم دو: اینکه حالا یک درسی خوانده و دیگر جو هم گرفته که من که لیسانس دارم باید بیکار باشم؟ من باید برم سر کار!

دختری که زود ازدواج می کند می داند که شوهرش تأمینش می کند و دیگر نیازی نیست که برود کار کند. در خانه راحت نشسته کارهایش را انجام می دهد، شوهرش هم که هر درآمدی دارد با هم می خورند. اما وقتی آن شوهر نیست و فاصله می افتد، این می خواهد آن خلاء ها را پر کند، حالا چه عاطفی باشد، چه اقتصادی. به خاطر همین شما با سن کمتر ازدواج کنید.

چند سال کمتر؟

عرف را کاری نداریم، چون عرف الان به خیلی چیزها بستگی دارد و ممکن است عددهای مختلفی بگویند. اما سن ازدواج برای دختر اصلش 14 سال است و برای پسر 21 سال. الان تغییر کرده است. ولی اینقدری که برای دخترها تغییر کرده، برای پسرها تغییر نکرده است. به خاطر همین فاصله سن ازدواج الان خیلی کم است بین دختر و پسر و این به ضرر پسرها هست؛

پسرها حتی اگردر سن 30 سالگی ازدواج کنند با یک دختر 27 یا 28 ساله ازدواج می کنند، با اینکه باید با دختر 23 ساله ازدواج کنند، این به ضرر مرد هست. دیگر چه در طول مدت ،چه در تفاهم.

به خاطر اینکه این مشکلات پیش نیاید شما سعی کنید با سن کمتر باشد. الان سنی که برای پسر مطلوب است، با توجه به اینکه سربازی هست و مدرک گرفتن، 23 یا 24 سال است. هر چه بیشتر شود سن پسر، سن دختر بطور مضاعف و تصاعدی بیشتر می شود. یعنی سن ازدواج 24 سال پسر بشود 25 سال، به جای اینکه دختر 18سالش باشد، می شود 20سالش! و تفاوت 7سال می شود، 5 سال. پسر که می شود 26 سال، دختر می شود 22 سال و تفاوت می شود 4سال، با اینکه باید 7 سال باشد.

دلیلش به خاطر همین اتفاقی است که افتاده است. جمعیت را نگاه کنید، دخترها چقدر رفتن بالا؟ پسرها چقدر رفتن؟ سن ازدواج پسرها کی هست؟ پسرها کی سر کار می روند؟ کی سربازی می روند؟ کی مدرک می گیرند؟ اما دختر این دغدغه ها را ندارد، اگر دارد خودش برای خودش تراشیده. همه اینها سر جمعش این شده که فاصله سنی این دوتا کم شده به ضرر پسر! بخاطر همین هر چه پسرها زودتر ازدواج کنند و با دختر کم سن تر، اصلا به این مشکلات بر نمی خورند! حالا که سنشان بالاتر رفته باید حداقل دنبال نسل قبل خودشان باشند، یعنی 5 ، 6 7، سال از خودشان کوچکتر باشد؛ کمتر از 5 سال باشد ، باید ببینی طرف منطقی هست، تا با او منطقی بحث کنی، طرفت شرط می پذیرد، مثلا آن شرط بگذارد فلان کار، شما شرط بگذاری سر کار نرود، یک خرده داستان سخت می شود.

اینکه فکر کنی با ازدواج با زن کمتر از سن خودت، همدیگر را درک نمی کنید، اینطور نیست. مشکل از آنجاست که شما فکر می کنی زن هم باید مرد باشد! اینطوری نیست! زن، زن است! با این مسائل بزرگ نمی شود و با این مسائل هم کوچک نمی شود؛ زن به سنش نیست مرد هم نیست.

اینها که ما داریم الان می گوییم استاندارد قضیه است، شما دهها مسئله را باید رعایت بکنی که یکی آن سن است؛ من بعد پنج شش مورد دیگر، سن را می خواهم بگویم، چون سن اولویت اول نیست! ممکن است شما دو سال اختلاف سن داشته باشی، اما در ذهنت داشته باش که باید پنج شش سال از شما کوچکتر باشد وگرنه سر هر چیزی باید کل کل کنید. اما یک مقطع از سن شما که عقب تر باشد به سادگی شما را به عنوان الگو می پذیرد.

تا 15،16،17،18 سال این قابلیت هست، دبیرستان که تمام می شود اگر این خلاء را احساس کند، کنکور شرکت می کند، کنکور که شرکت بکند دیگر شخصیت تغییر می کند، می رود در یک فضایی که من خودم هم می توانم مستقل باشم! یعنی قبل از شما فعلا با درسش ازدواج کرده! شما تا این را بفهمانی که من شوهر تو هستم نه آن تحصیلاتت!!! پدرت درآمده. حالا اگر به فوق دیپلم رسیده باشد، به لیسانس رسیده باشد آن سخت تر می شود!

لیسانس گرفته باشد و صاحب شغل بشود دیگر واویلا هست، آن خلاء را پر کرده با اینها. استثنائات را کار نداریم، بعضی ها بیشتر میفهمند، بعضی ها درک بالاتری دارند، بعضی ها واقعا عاشق می شوند و همه چیز را ممکن است به خاطر شوهرش رها کند، اما به طور عادی و نرمال اینها را باید گذاشت در کوزه! چون مرد ممکن است ملاحظه به خرج بدهد و تغییر کند، ولی زن این جور نیست، زن تغییر نمی کند! به این سادگی ها نیست!

این مثال امیر المؤمنین در ذهنتان باشد همیشه که زن خم نمی شود، می شکند. نگذار زن بشکند! مثل استخوان یا یک چوب خشک می ماند، خم نمی شود هرگز، فشار را می پذیرد ولی می شکند. چون شکل گرفته. اما سن پایین تر نه! چون آهسته آهسته دارد شکل می گیرد. به خاطر همین سن ازدواج نباید بالاتر برود.

چرا می گویید خلاء دارد که رفته دانشگاه؟

چون شوهر می خواهد، خدا اینطور آفریده تش.

شما از کجا می دانید که با درسش ازدواج کرده؟ نیاز انسان است که دانش داشته باشد.

این نگاه شما، به درس خواندن است یا نگاه زن به درس خواندن است؟ ما رد نمی کنیم تحصیلات را. بحث ریشه ای است، بحث درست بودن است. مگر نمی شود کتاب خواند و با سواد شد؟ چرا باید حتما رفت دانشگاه؟

فرصت از دست برود چی؟

اولویت با کدام است؟ با کی ازدواج کند؟

دوست من خواستگاری رفته، همه چیز خوب، ولی دختر می خواهد سر کار برود و او دوست ندارد!

ممکن است او به درستی شغل انتخاب کرده باشد، یعنی این استعداد را در خودش دیده که مثلا در رشته روانشناسی می توانم آدم موفقی باشم، دکترا گرفته، مطب زده، حالا خواستگاری آمده، آقا می گوید من شما را می خواهم بدون شغلت! اگر گفت چشم، شغل من تعطیل. شما بدان که با درس و شغلش ازدواج نکرده؛ اما وقتی مخالفت می کند و می گوید نه، بدان که قبل از شما با شغلش ازدواج کرده!

الان تعداد دختران سن بالا بدون شوهر زیاد شده، بخاطر اینکه قبلا با تحصیل و شغلشان ازدواج کردند، چون قابلیتشان این است. چون جلوه گر هستند. هر چیزی که جذبشان کند، برای او هستند.

ما از چیزهای ذاتی حرف می زنیم. وگرنه کسی مخالف درس خواندن نیست؛ ولی این درس نباید شوهرش شود.

این الان واقعیت جامعه ما شده است، یک عده واقعا عاشقند، یک عده واقعا منطقی اند، یک عده هم زود پی می برند موضوع چیست! اما شما باید همه جنبه های قضیه را ببینید؛ مخصوصا آن جهات خطرناک که ممکن است زندگی آینده ات را به خطر بیاندازد.

شغل هایی هست که متناسب با خانم هاست، این چطور؟

آدم داریم که معلم است ولی شوهرش بیچاره است. هیچ جور به شوهرش نمی رسد! کدام مقوله اولویت دارد؟ اول مادر باشد؟ همسر باشد؟ یا اول معلم باشد؟ کار کردن خانم ها رد نمی شود، ولی شما این هشدار و زنگ خطر در ذهنت باشد، ده سال که گذشت، ناچاری کلید خانه را به بچه ات بدهی بیاید در خانه تنها بنشیند، برود در اینترنت به هزار فساد گرفتار شود، چون خانمت شاغل است! دیگر نمی شود حلش کنی! ولی قبلش می شود همه اینها را درست کرد. البته طبقات اجتماعی متعددند. یک عده هستند اصلا با شغل مشکلی ندارند، یکی دقیقا با شغل متضاده، آن این جوری فکر می کند. اما قطعا یک استانداری این وسط هست دیگر! استاندارد را آن ذات و طبع انسانها مشخص می کند. طبع زن این است، طبع مرد هم این است، می خواهی وارد این محیط بشوی با چشم باز بشو! بدان این داستانها در آن هست. ممکن است همسر ایده آل شما باید مدرک بالا داشته باشد و شغل هم داشته باشد، عیبی ندارد. ولی بدان آنها شوهر قبل از شما برایش نباشد، چون آن ویژگی در او هست! این به تو ثابت بشود. نشود پنج سال دیگر ده سال دیگر، شما را به شغلش بفروشد! چون اکثریت الان دارند این کار را می کنند!

شما ببینید زنهای شاغل ازدواج می کنند؟ اکثریت ازدواج نمی کنند. او اولویتش وقتی بشود شغلش، دیگر با تو ازدواج نمی کند! اگر چه که کنارت می نشیند و بله می گوید! زن قابلیتش این است، ذاتا این جور است، مگر اینکه شما را اول انتخاب کند، بعدا درس بخواند. یا اگر درس خوانده و شغل انتخاب کرده، شما آمدید آنها را رها بکند و با اجازه و رضایت شما برود سراغ آنها. اینها می شود. ولی اول باید چشم شما باز بشود و به این قضیه، خیلی خوش بین نروید، در باغ سبز نشانت ندهد بعدا ببینی جهنم است! و دیگر نتوانی بیایی بیرون.

چرا الان آمار طلاق بالا هست! به خاطر همین مسائل هست. زن رفته دفتر دار شده، رفته منشی شده، روزی بیست جور مرد با توانایی های ویژه را دیده، دست هم به آنها نزده ولی دیده، این دیگر نمی تواند شوهر کند! این شوهرش هر بلایی به سر خودش بیاورد، هر هنری داشته باشد، به دل این نمی نشیند. آن مرده! آن فلانه! آن رئیسه! آن آقاهه! آن شکله! این قابلیتهای ذاتی هست، ما نمی توانیم آنها را به این سادگی تغییر بدهیم.

پس با چشم باز وارد بشوید، سن رعایت بشود. نهایت که می خواهد برایت بچگی کند، خیلی بهتر از این است که نه آن برای تو زن بشود و نه تو برای آن شوهر! در حالی که الان بچه ده ساله آنقدر پخته و فهیم و دانا هست! چه برسد به آدم بیست ساله!

در جامعه ما فرهنگهای مختلفی هست، آدم اگر از تفکرات اینها اطلاعات داشته باشد، خیلی پخته تر تصمیم می گیرد. وگرنه نظر خودش که نظر خودش است! ولی نظرات پنج نفر دیگر را که می فهمد و می بیند، همان نظر خودش پخته می شود، کم خطا تر و قوی تر می شود، با ایمان و اطمینان کامل تری آن تصمیم را می گیرد.

زن نیاز دارد یک سرگرمی داشته باشد و می خواهد کار کند. بعضی می گویند محیط زنانه مثل مدرسه باشد، ولی برای فرصت چند ساله اول زندگی، آیا این حرف درستی است؟

نه؛ غلط است، کلا؛

زندگی به نظر شما یک محیط با محتوا است یا یک محیط خلاء؟ محتوای آن چیست؟ یک: دو تا آدم هستند یک زن، یک مرد، حضور فیزیکی شان، فکریشان، اعتقادیشان، اخلاقیشان، عاطفیشان، جنسیشان و هر چیزی که هست؛ دو: وسایل و خود خانه .

فرق یک مکان متروکه با یک مکان عادی چیست؟ جز رفت و آمد انسانها؟ در دو تا اتاق هر جور وسیله که بگویی هست؛ اما یکیش تار عنکبوت بسته، دیگری نه. چرا؟ چون آدم در آن نمی رود.

البته با دیدگاه مادی گرایانه، کمی این مفاهیم گم شده است؛ اما حقیقت دارد؛ خانه ای که پر از زن است، پر از محبت است، پر از آرامش است. هر چقدر زن درش رفت و آمد دارد، آرامش درش کمتر می شود.

شما در آشپزخانه آرامتری؟ در اتاق خواب راحت تری؟ در حال آرامتری؟ در پذیرایی؟ در حمام؟ اینها را بروید تجربه کنید، هیچ عیبی ندارد. چون این فرهنگ مهاجم غربی مبانی عقاید ما را زده، ما هم عالم آنچنانی نداریم که بیاید از اینها دفاع کند، اکثریت یک سری محفوظات ذهنی دارند. شما این محیط ها را برو تجربه کن، کجا ببین آرام بخش تر است؟

اصلا خودت نه، وسایل خانه کجا ماندگار تر است؟ کجای خانه زنده تر است؟ کجا روحش بیشتر است؟ کجای خانه را راضی هستی هر جا را بدهی، آنجا را ندهی؟

برای چی این جور آپارتمان سازی شده، اپن شده؟ فقط به خاطر اینکه این توزیع انرژی و توزیع آرامش در خانه برای شما مفهوم نباشد!! وقتی مفهوم نباشد، نبود زن هم می شود نا مفهوم.

حالا چه می خواهد دنبال شغل رفته باشد، چه خانه مادرش باشد، چه طلاق گرفته باشد. نتیجه اش می شود ازدیاد خانه های مجردی؛ اکثر هم برای مردها و پسران. چون خانه جوری نیست که حضور و بود و نبود زن برایشان فرقی بکند، دیگر درک نمی کند. اما هرچه خانه عادی تر، ساده تر، نسبتا سنتی تر و اصیل تر ، می بینی از نبود زن انگار آدم دارد خفه می شود! انگار آنجا متروکه هست! غذایی دیگر پخته نمی شود، انسانی رشد نمی کند، اصلا زندگی شکل نمی گیرد! همین حضور فیزیکی اش حتی، اصلا کار قرار نیست بکند. وای به این که قرار است کاری هم بکند!!

یک مثال نامربوط بزنم، اما کاملا مربوط چون مربوط به زندگی است. بعضی ها می گویند ما در خانه تنها هستیم، می خواهیم راحت باشیم و با یک شورت می گردند ! زن یا مرد. شما فکر می کنید این بی اثر است؟ در این محیط، من با این کم پوشیدن لباس برای خودم امنیت کذایی درست می کنم. یعنی سطح امنیت اینجا را به همان اندازه که از لباسم کم می کنم، می آورم پایین. یکی در حمام است، یکی در مهمانی، هیچ موقع کارهایی که در حمام می کند، در مهمانی نمی کند! چرا ؟ چون پیش ذهن خودش اینها را تعریف کرده، آنجا یک حدی از امنیت برقرار است؛ اینجا هم یک حدی، حالا من اگر اینها را با هم قاطی کنم! در حمام لخت است، در خانه هم همین جور باشد! دیگر در خانه مهمان معنا نمی دهد، دیگر عشق و علاقه معنا نمی دهد، اینجا دیگر تربیت بچه جواب نمی دهد.

اگر کسی با رفتار خودش مثل لباس پوشیدن، به اینجا شخصیت بدهد، بعد در اینجا می شود یک بچه با شخصیت تربیت کرد.

مثلا شما حمام می روی لباس زیرت را در نیاور. چقدر آیه و روایت داریم که می گوید زمین لعن می کند اگر کسی شورت پایش نباشد! زن و مرد هم فرقی نمی کند. یعنی چه، کسی اینجا نیست؟! چرا تو خودت هستی دیگر. تو وقتی خودت برای خودت ارزش قائل نیستی، آن محیط رفته رفته می شود محیطی که برای تو ارزش قائل نیست. در محیطی که برای تو ارزش قائل نیست مگر می شود رشد کرد؟ مگر می شود کامل شد؟ نمی شود دیگر. چرا همه به مدرسه حس خوبی دارند؟ چون همه اینها در آن رعایت می شود بدون استثنا. مخصوصا مقاطع پایین تر، دبستان اوج پاکی هست برای همه، برای هر ملت و هر کجا که می خواهد باشد. به خاطر این است که همه روابط تعریف شده و تنظیم است.

هیچ کس خلاف آن انجام نداده، معلم ها بهتر، دانش آموزان بهتر. اما یک خرده آمده بالاتر، شیطنتها شده، روابط ها ناسالم شده، مرزها بی خود و با خود برداشته شده، می بینی دیگر آن آرامش نیست، آن حس پرورش دهندگی کم شد، آن عشق و علاقه دیگر نیست! در عین حال آجر و ساختمان که همان است دیگر، زمین که همان زمین است، آدمها که همانند! این اثر وضعی کار این آدمها هست. مسجد با بازار با خونه با یک جای خلاف کاری با یک جای ورزشی با پارک، فرق اینها در چیست؟ همه اش که همین آدمها می روند داخلش! اما اثر وضعی این آدمها! در مسجد چه جوری می روند! با حالت تواضع می روند، به خدمت خدا و اولیای خدا می روند، می روند آنجا که خودشان را تخلیه کنند و انرژی مثبت بگیرند، فضای آنجا هم همین طور می شود.

پارک چرا می روند؟ می روند تفریح کنند. فضای آنجا هم همین طوری می شود! غذا خوری که می روند، غذای بیرون چقدر خوشمزه است! به خاطر اینکه حس دو طرفه هست، وقتی شما آنجا لذت می بری که غذا می خوری، این لذت بردن به شما اثر می گذارد. حالا همان غذا را برو مغازه بغلی که تعمیرگاه هست بخور، مغازه که همان مغازه هست، در و دیوار که همان آجر و رنگ، و حالا روغنی هم که نباشد ولی آنجا که غذا اصلا مزه نمی دهد!

حالا همه اینها را جمع کن در خانه و قرار بده که زن محور خانواده است، کسی که همه محبت است، همه آرامش است، همه آسایش خانواده هست؛ کسی که کل خانواده، چه شوهر و بچه هایشان، چه هر کس دیگر قراره به این زن وابسته باشند. حالا این زن اگر حضورش در این خانه پر رنگ باشد یا کم رنگ باشد فرقی ندارد ؟! چرا خانوادهای قدیم بچه ها بیشتر خانه پدر و مادر رفت و آمد می کردند الان نمی کنند؟ یک بخشیش معضلات و مشکلات بچه ها و مشکلات شغل و گرفتاریها. یک بخش دیگر این است که آن خانه اینقدر انرژی مادرانه ندارد که این بچه را جذب کند! بنابراین نمی رود.

آن موقع همه خواهر و برادرها یک جا جمع می شدند، الان جا کوچک است، یک دفعه این می رود یک دفعه آن، یک شب این می رود یک شب آن. خب این انرژی را کم می کند که همه یک جا جمع نمی شوند.

اصل حضور زن هر چقدر بیشتر باشد در خانه، مهم است. این اصلا منافاتی ندارد که شغل نداشته باشد یا درس نخواند. آنها هم سر جای خودش به شرطی که بتواند اینها را مدیریت کند. یکی می بینی اینقدر سطحش پایین هست که فقط یک هندوانه را می تواند بر دارد، ناچار است بقیه را بگذاره زمین. بین شوهرش و زندگی و آشپزی و درس و شغل کدام را بگذارد زمین، کدام را بردارد؟ یکی می بینی تواناییش بیشتر است. هم به شوهر کاملا می رسد، هم فضای خانه را نمی گذارد دچار خلاء بشود ،هم به بچه ها می رسد.

طرف می رود سر کار، بچه را پرستار نگاه می دارد یا می گذارد خونه مادرش یا می گذارد خانه مادر شوهرش. همین بلا به سر شوهر هم می آید! هم زن دارد هم ندارد! بلکه چند تا زن دارد یا هیچی زن ندارد !

اگر می خواهد درس بخواند، با محوریت خانه. اگر می خواهد دنبال یک هنری برود با محوریت خانه. اگر می خواهد یک شغل داشته باشد با محوریت خانه. اگر به هیچ وجه به این لطمه نمی خورد، برود. گاهی ممکن است موظف باشد این را با آن همزمان انجام بدهد، اما کسی احساس وظیفه می کند که قدرت انجامش را داشته باشد. الان احساس وظیفه کرده معلم بشود، خوب به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه شوهر و بچه ات از دست بروند! کدام اولویت دارد؟

این در این زمان نمی شود، چون الان گرفتاریهای متفرقه و حاشیه ای بیشتر از کارهای اصلی زندگی هست. زندگی ها سخت شده، وقت گرفته می شود، انرژی ها تحلیل می رود. یک زن که می خواهد برود سرکار از منزل تا محل کار، چهل تا بوق برایش می زنند؛ هر چقدر هم محجبه باشد. هرگز هم به آن فکر نمی کند ولی فشار روانی که به او وارد می کند، انرژی اش را که می گیرد و توجه اش را که از بین می برد.

محور باید خانه باشد، محور باید خانواده باشد، محور باید شوهر باشد. اگر یک زن می تواند اینها را اولویت بدهد، عیبی ندارد شاغل باشد. اگر نمی تواند، شما این فریب را نخورید و شوهر دوم و سومش نباشید !

 

والسلام

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design: