Leader
31 شهریور 1396 ساعت 08:06

چگونه خواستگاری کنیم 2

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر انسان بخواهد بعضی از شرایط را در ازدواج دخیل کند، آیا کار درستی است یا نه؟ مثلا دختری که ایمان را در وجود او می بینید (دلی، خدا و ولایت و ائمه و.. راقبول دارد) ولی عامل نیست. الان خیلی از دخترها مانتویی هستند ولی به قول آقا استقبال هم می روند، آیا در ازدواج می شود این بحثها را جدی گرفت؟

امیرالمومنین(ع) می فرماید: وقتی اوضاع آخرالزمانی شد، نه سوار کسی شو و نه به کسی کولی بده! یعنی کارهایی که شما می گویی را نکن! اگر بکنی دردسر است! نه اینکه نتیجه غلط بدهد! اینکه بخواهی اعتماد کنی به کسی که ظاهر دین را ندارد، خودت به زحمت و دردسر می افتی! وقتی ظاهر ندارد برای شما خیلی تبعات ایجاد می کند، شاید نصف انرژی ات را باید بگذاری برای دفاع از این عقیده! الان ما توان این کار را نداریم، البته استثنا هم هستند و خدا توان این کار را به آنها داده است.

برعکس هم هست، بعضی فقط ظاهر را دارند، مثلا فقط چادری اند ولی داخلشان هیچی نیست!

یکی از ضعفهای بزرگ قشری گری و اخباری گری و دین های قلابی این است که جزیره ای هستند. یعنی اجزای دین هیچ ربطی به هم ندارند. این مصیبت آنجاست که هر کس به جزیره ای دسترسی پیدا می کند، فکر می کند همه چیز دارد. یکی از این جزیره ها حجاب، خمس دادن، ریش گذاشتن، قرآن خواندن، هیات رفتن، دروغ نگفتن و....است.

طرف به یکی از اینها که دسترسی پیدا می کند، دیگر خودش را نسبت به مابقی بی نیاز می بیند. چون آنها نسبت به هم جزیره ای هستند و ارتباطی اصلا ندارند. اساس دین قلابی اینگونه است.حالا در خانم ها بحث حجاب است، فکر میکند وقتی چادر دارد، دیگر هر کاری کند اشکالی ندارد!!

مراجعه کننده هایی که برای مشاوره می آیند، اکثر آنهایی که مشکلات خانوادگی دارند(خصوصا مسائل عاطفی و جنسی)، همسرشان محجبه است! چون طرف می گوید وقتی من حجاب دارم دیگر هیچ وظیفه ای ندارم، من بهترین زن روی زمینم چون حجاب دارم! این یعنی دین جزیره ای است و فکر کرده چون این جزیره کوچک را دارد، همه دین را دارد! در صورتی که اینطور نیست. این یکی از وظایف توست! دهها وظیفه دیگر هم داری.

به این دلیل است که مصیتبی که شما می گویی به سر ما آمد، برای مردها یک جور است و برای زنها فجیعتر! چون بالاخره دسترسی زنها به معارف خیلی کمتر است، آزادی شان کمتر است و همیشه در ضعف و طبقه پایین تر نگه داشته شده اند. بدتر از همه اینکه، از موقعی که عقلشان می رسد و توان فکر دارند و بلوغ پیدا می کنند تا موقعی که ازدواج می کنند، روی هوا هستند! و به هیچ جا وصل نیستند. پسرها اینطور نیستند، پسرها از همان موقعی که عقلشان می رسد دیگر خودشان هستند. اما دختر چون ذاتا طوری هست که باید به کسی اتکا پیدا کند، چه عاطفی، چه احساسی، چه اعتقادی .... و تا موقعی که ازدواج نکند آن کس را ندارد، در خلاء هست. در خلاء بودن یعنی گنجشک صفتی! هر کجا یک چیزی را یاد می گیرد، از هر چیزی یک چیز را قبول می کند و ملغمه ای می شود که نه سر دارد و نه ته. روی یک چیز هایی اینقدر تعصب دارد که اصلا نمی شود از ذهنش بیرون کرد! به یک چیزهای ساده ای معتقد نیست و اصلا نمی شود به او فهماند! از آن یکی دفاع می کند و در مقابل این هم موضع می گیرد.

به خاطر این است که شبیه گنجشک بوده، هر روز یک جا نشسته، یکی از سریال گرفته، یکی از آقای قرائتی گرفته، یکی از آقای مجتهدی گرفته، یکی از مدرسه گرفته، سیستم فکری ندارد. چون زن فقط باید از یک جا خوراک بگیرد، آن هم کسی که به او اعتماد دارد، و آن شوهرش و قبلش پدرش است. حالا که سن ازدواج بالا رفته و فاصله بین این دو مقطع طولانی شده، زن ها و دخترها خیلی بیشتر ضرر می کنند تا پسرها. پسرها نهایتا اوقاتشان را هدر می دهند، دیگر بیشتر از این ضرری نمی کنند. چون پسر تکیه گاه نمی خواهد. ولی زنها اینطور نیستند، نداشتن تکیه گاه وادارش می کند به هر کسی تکیه کند. حالا شاید از نظر عاطفی و روابط نزدیک این کار را نکند، اما در مسائل فکری این کار را می کند.

شما اس ام اس های تلویزیون را نگاه کنید، می بینید اکثرشان زن هستند و مجرد، مسابقات هم همینطور. فقط بحث بیکاری نیست، این نیاز ذاتی آنهاست و بالاخره نقطه ای است که شیطان جنی و انسی روی آن مانور می دهد و از ان سوء استفاده می کند.

واقعا تشخیص سخت است! اینکه ظاهر قابل قبولی دارند، آیا می شود روی آنها حساب کرد و تشخیص داد؟

در چند مرحله بالاخره آدم باید به یک ازدواج درست دسترسی پیدا کند. اولین مرحله بحث عشق و علاقه به زندگی و فرد مقابل است. اما این سوالی که شما پرسیدید و واقعا هم زمینه کار است، اول این را توضیح می دهیم و بعد وارد آن مراحل میشویم.

اینکه چگونه می شود این آدمها را تشخیص داد؟ چه آنهایی که ظاهر موجه درند و چه آنهایی که ظاهر موجهی ندارند، و باطن دارند؟ مؤلفه های مختلفی در جامعه ما با هم قاطی شده، یک سری کاملا سنتی، یک سری کاملا نوین هستند و یک سری تلفیقی از این دو روش هستند. یک سری واگذار به خانواده می کنند، یک سری می روند در خیابان. هیچ کس هم اعتماد کامل ندارد به این روش و راهی که من در پیش گرفتم، کاملا درست است!

این مقدمه کوتاه است ولی خیلی مهم است: در شرایط ما که اینقدر پیچیده است، ما حتی الامکان نباید خودمان انتخاب کنیم! کسی انتخاب کند که اشراف بیشتری دارد. چه کسی اشراف بیشتری دارد؟ یکی فکر می کند پدر و مادر، یکی می گوید استادم، یکی می گوید فلان عالم....و من می گویم نه! خیلی بالاتر از این؛ خدا و اهل بیت. یعنی در قضیه انتخاب همسر اینقدر که باید از ایمانمان مایه بگذاریم، لازم نیست تلاش ظاهری کنیم. چون هر چقدر هم تلاش ظاهری کنیم واقعا مشخص نیست که چه می شود! این به این معنا نیست که تلاش نکنیم و مراحلی را طی نکنیم یا دقت نکنیم؛ چرا، آنها جای خودش است. اما واقعا سررشته را بدهیم دست کسی دیگر، چه موافق و چه مخالف نظرمان درآمد! یک موقع شما فردی را می بینید و می پسندید، با خانواده، با مشورت و همه چی میزان، ولی از آینده هم خبر دارید که چه می شود؟! چون مسئله ازدواج بالاخره چیزی نیست که بگویید حالا نشد عیبی ندارد؛ یا همین یک ماه است و می گذرد. با ازدواج دنیا و آخرت و دار و ندارت را شریک می شوی! چه بخواهی و چه نخواهی؛ حتی اگر خدای نکرده طلاق اتفاق بیفتد، این شراکت به این سادگی از بین نمی رود.

حالا که این قضیه اینقدر مهم است، بهتر است آدم اصلا هیچ ریسکی نکند، بهتر است که کار را به کاردان بسپارد و خودش هم تلاشش را بکند. ما ته دلمان می دانیم خودمان داریم کار را انجام می دهیم یا واقعا به خدا واگذار کردیم و یا به یکی از ائمه. درست است زبانی یک چیزی می گوییم، اما هر کس ته دل خودش می داند، که وقتی دعا می کند خدایا فلان چیز را بده، واقعا از خدا می خواد یا اینکه منظورش چیز دیگری است و در غالب این کلمات می گوید. چون کم پیش می آید کسی دعا کند و استجابت نشود، تقریبا غیر ممکن است، مگر اینکه طرف دعا نکند! الان تا می گویی دعا، طرف می گوید من این را که گفتم! اینطور نیست، باید دلت را نگاه کنی، تو از خدا خواستی یعنی دست و پایت را از کار کشیدی بیرون و گفتی ما ناتوانیم و نمیشود و تو انجام بده (آن وقت خدا انجام نداد!!) یا تو دست و پایت وسط کار است و اصلا خدا را راه نمی دهی و فقط زبانی می گویی!! کدامش؟

خیلی فرق می کند! اگر دومی باشد، خدا هیچ وقت دخالت نمی کند. نه در شأن اوست، نه درست است! دو خدایی که نمی شود! دو مجری و دو عامل که نمی شود ! یکی باید باشد.

اینجا هم همین است، آدم باید ببینید واقعا واگذار می کند یا حرفش را می زند؟ ولی باید واگذار کند، اگر چه ظاهرا کار خودش را انجام می دهد و بالاخره باید خواستگاری برود و به این و آن بگوید و نظر و سلیقه خودش را مدنظر قرار بدهد، در همه جنبه های اقتصادی، فرهنگی، سیاسی ، فکری، دینی، ظاهری و ... ولی انتخاب اصلی را واگذار به کسی می کند، که بتواند برای همیشه تضمین کند.

در زمان ما قضیه ازدواج واقعا خیلی سخت و پیچیده است. اصلا شما هیچ محیط امنی را پیدا نمی کنی! همین که طرف موبایل و کامپیوتر داشته باشد، یعنی در معرض همه خطرها بوده است. پسر و دخترش هم فرقی ندارد. دیگر قدیم نیست که بگویی طرف خاص است، الان خاصی وجود ندارد. هیچ کجا، هیچ امنیتی مطلقا وجود ندارد، همه جا هم شیطان است. حالا اگر یکی را خدا حفظ کند و به هر طریقی فریب نخورد آن را کاری ندارم، بالاخره مومنین و مومنات همه جا هستند؛ اما اصل بر این است که شیطان همه جا را گرفته و خب در این فضا چه کسی را می شود انتخاب کرد؟؟ پس بهتر است آدم به کسی واگذار کند که به همه چیز اشراف دارد و می تواند کارهایی بکند و خیلی چیزها را تغییر دهد.

این مقدمه، اولین چیزی است که آدم باید موقع خواستگاری و ازدواج به آن فکر کند. اینکه خودم انتخاب نکنم و واگذار به کسی کنم که هم مهربان، هم امین هم توانا و هم دانا باشد. و واقعا واگذار کنم! نه در حد حرف. اکثرا حرفش را می زنند اما نفس نمی گذارد واقعا کسی واگذار کند. با خدا رقابت می کند که مبادا خدا جای او تصمیم بگیرد! با اینکه خودش می داند، اگر خدا یا ائمه تصمیم بگیرند، خیلی بهتر تصمیم می گیرند. ولی باز هم این نفس بازی در می آورد تا دکانی برای خودش راه بیاندازد!!

اولین حرف این بود که اساس فکر و اراده و خواست را بر این قرار دهیم که دیگری برای شما انتخاب کند. حالا هر کسی که به دلتان است! ولی قطعا گزینه کامل و اول و آخر امام زمان است. ولی حالا با عقایدی که وجود دارد، ممکن شما کسی دیگر را در نظر بگیرید؛

یا حالا که دسترسی به امام زمان نیست، آدم ممکن است به مشهد برود، ولی خب امام حی و حاضر را فراموش نمی کند.

اینکه بهترین گزینه این است که خدا یا ائمه تعیین کنند، از کجا بفهمیم که چه کسی را ایشان تایید می کنند؟

کل فلسفه زندگی، تبدیل ایمان به عمل است! غیر از این اتفاق دیگری در زندگی نمی افتد! این یعنی، خدا می گوید من شما را امتحان می کنم، هر کس کار درست انجام می دهد، نشان می دهد به من ایمان دارد. لیبلوکم ایکم احسن عملا.

همه زندگیمان در همه ابعادش، بین ایمان و عملی که داریم در حال حرکت است. یکی از آنها همین تصمیمی که شما الان می خواهید بگیرید. البته همه تصمیمات همین است.

شما هر چقدر مومن تر باشی، کمتر به انجام کار نیاز پیدا می کنی و به خدا اعتمادت بیشتر است. کار به دست شما، اما با اراده خدا انجام می گیرد. اما هر چقدر ایمانت ضعیف تر باشد، دست شما پر رنگتر و اراده خدا ضعیفتر است. اینجا دیگر بحث ایمان است، چیزی نیست که در ظاهر دنبالش بگردی. هر کس مومن تر است، خدا کار را برایش انجام می دهد!

از کجا میتوان فهمید کار انجام شده توسط خدا بوده؟ از ایمان و دل خودش. یعنی یقین دارد کار را خدا برایش انجام داده، با همه ظاهر خوب و بدی که ممکن است داشته باشد! این دیگر بحث ایمانی است، نمی شود دنبال شاخص های ظاهری بگردی و بگویی که اگر این شاخصه ها را داشت خدا انتخاب کرده (آن فرد را برای ازدواج با ما) و اگر نداشت خدا انتخاب نکرده! اینطور نیست. این معامله ای است که در قلب شما با خدا اتفاق می افتد.

حالا بعضی مرحله می گذارند و می گویند، چون ما خیلی ایمانمان قوی نیست، برویم از یکی بپرسیم، یا از یک جا بخوانیم یا استخاره بگیریم... این به خاطر قوی نبودن ایمان است! یعنی اعتمادش به خدا اینقدر زیاد نیست که وقتی می گوید: خدایا من کار را به تو واگذار کردم تو انجام بده، مطمئن باشد.

تا انجام می گیرد می گوید، از کجا بدانم کار خدا باشد؟!! انگار به شش نفر واگذار کرده و حالا نمی تواند تشخیص دهد!! واقعا هم همینجور است، به شش نفر واگذار کرده!! اگر فقط به خدا واگذار و اعتماد می کرد، هیچ شک و شبهه ای نمی کرد. مثل وقتی خورشید در بین آسمان بدرخشد و هیچ موقع با چیز دیگری اشتباه نمی شود. انتخاب خدا مثل خورشید می ماند! با چیز دیگری اشتباه گرفته نمی شود.

اگر شما ببینی، دو یا سه گزینه شبیه به هم برای ازدواجتان هستند، باید مراجعه کنی به ایمان خودت و اعتمادی که به خدا کردی و ببینی واقعا به خدا واگذار کردی یا نه؟!

اگر میخواهی مثل دیگران فقط انتخاب کنی و می خواهی بدانی خدا کدامش را بیشتر دوست دارد و از کدام راضی تر است؟! این فرقی دارد با آن چیزی که گفتیم.

یک موقع من انجام می دهم و می گویم خدایا تو راضی هستی یا نه؟ یک موقع می گویم خدایا تو انجام بده من اصلا سر در نمی آوم. بحث ما این دومی است. اگر اولی باشد، آدم استخاره میکند و خوب و بدش یا آن چیزی که بیشتر به رضایت خدا نزدیک است، مشخص می شود. این ظاهری تر است و ایمان شما خیلی اینجا هزینه نشده است، شما با عمل، ضعف ایمان را می خواهی جبران کنی. با اینکه همه اینها را می شود در ایمان حل کرد و اصلا ایمان را برای همین داده اند! ولی ما از آن استفاده نمی کنیم! معمولا ترجیح می دهیم خودمان یک کاری را انجام دهیم.

ایمان به خدا یعنی اینکه من اعتماد کنم به خدا؛ وقتی به خدا اعتماد کنی جای چشمت می بیند، جای گوشت می شنود، جای دست و پایت می شود، جای همه تصمیماتت می شود، جای فکرت و....می شود. آیه های قرآن را بخوانید، خدا می گوید ما جای تو تیر می زنیم، " ولکن الله رمی" این یعنی ایمانش به خدا زیاد است. درست است که همه کارها را مثل همه آدمها انجام می دهد، ولی اینقدر ایمانش به خدا زیاد است، که دیگر خدا عهده دار همه کارهایش شده است و جای او تصمیم میگیرد و انجام می دهد. ما هم همین هستیم، باید همین پیغمبر و همین روش را الگو قرار دهیم،. هر کسی که ایمانش قوی تر است و بیشتر به خدا اعتماد می کند، به همان اندازه خدا کارهایش را بیشتر قبول می کند و به جایش انجام می دهد.

مثال: ما با این چشم نگاه می کنیم. یکی ممکن است اینقدر اعتمادش به خدا زیاد باشد که با نور الهی نگاه می کند. یکی هم نه اینطور نیست، مکانیسم چشم این است که تصویر را تولید می کند و من میبینم، اطلاعاتش را میفرستد به مغز و میفهمم.

بین این دو خیلی فرق است! ولی ظاهرا که دیده نمی شود! از کجا ما بفهمیم؟؟ ما میگوییم خب چشم می بینند دیگر، ممکن است حتی شما آن که با نور الهی میبیند را ببرید چشم پزشکی و بگوید آقا این چشمش25 صدم هم ضعیف تر از آن یکی است! این یعنی اصلاً ملاک خارجی و ظاهری ندارد که شما بگویید از بین سه گزینه کدام یک مد نظر خدا است؟! هیچکدام! این به دل تو بر می گردد، باید ببینی خدا به کدوم سمت می برد(به شرطی که واگذار کرده باشید). اما اگر واگذار نکرده باشید، بله دیگر، همین راه های ظاهری، یا استخاره است یا می روید مشورت می گیرید، محدود است خیلی محدود است.ولی آن یکی هیچ محدودیتی ندارد.

آیا این موضوع احتیاج به ایمان خیلی قوی دارد؟ در حد ایمان اولیا الله؟ یا در حد ایمان خودمان هم باشد کفایت می کند؟

دو بحث است، اینکه ما ایمانمان کم است؟! یا کم از آن استفاده می کنیم؟! یکی ایمان ندارد یا ایمانش کم است، خب این یک مشکل است. یکی ایمان دارد ولی از ایمانش استفاده نمی کند! ما مشکلمان این است که از ایمانمان استفاده نمی کنیم. می گویند این شیعه است و این شیعه نیست، فرق آن ها سر چیست؟؟ فقط سر ایمانشان است دیگر. چه زمانی شیعه بودنش ثابت می شود؟ وقتی که از ایمانش استفاده کند. خب وقتی استفاده نمی کند، چه بسا آن از این بالا بزند.

فرق سلمان با همه ی آدم هایی که دور و بر پیامبر بودند مگر چه بود؟ خب سلمان هم همان ایمان را داشت! ایمان یعنی چه؟ یعنی میداند این علی جانشین پیغمبر خدا است، این حضرت رسول فرستاده ی خدا است. خب دیگران هم همینها را می دانستند و خدا در قلبشان قرار داده بود. پس فرق سلمان با دیگران در بکار گرفتن ایمانش بود! ایمان یا به کار گرفته می شود یا رها می شود. رها که بشود، فرسوده می شود و از دست می رود. اما وقتی می روی سراغ ایمانت و می گویی آقا من سراغ دستم نمی روم، سراغ چشمم نمی روم، از این ها بالاتر، سراغ فکرم نمی روم ،میروم سراغ ایمانم، آن موقع تازه معلوم می شود! ما نمی رویم سراغ ایمانمان، ما از آن استفاده نمی کنیم!

برای چه ما به خدا اعتماد داریم؟ برای چه باید اعتماد داشته باشیم؟ برای همین کارها دیگر! برای اینکه ما در طول زندگیمان هزاران و میلیاردها کار داریم که از توانمان خارج است و ممکن است گند بزنیم. بخاطر اینکه این اتفاق نیفتد، اعتماد داریم به خدا که بیاید جای ما انجام بدهد.اما ما از ایمانمان استفاده نمی کنیم، با اینکه هیچ کاری قرار نیست بکنیم ،تکان هم قرار نیست بخوریم. فقط میروی سراغ ایمانت می گویی: خدایا من که به تو ایمان دارم،من که تورا قبول دارم،بسم الله، انجام بده دیگر.

حالا اگر راست بگویی کار انجام می گیرد، دروغ هم بگویی خودت میفهمی. بالاخره یکبار، دوبار، سه بار آدم تجربه کند دیگر دستش می آید که واقعاً به خدا ایمان دارد یا می خواهد تنبلی کند و کار را انجام ندهد.

چون این ها همه ترفند است دیگر، می گوید خدا روزی ما را می رساند، بعد که نگاه می کند، می بیند نمیخواهد کار بکند و ایمانی به خدا ندارد.

اما آن که به خدا ایمان دارد بیش از دیگران تلاش می کند، درآمدش هم شاید کمتر از دیگران باشد، ولی می گوید: این روزی را خدا به من داده است. میگویی این همه جان کندی، مزد دست خودت است! می گوید نه شما نمی فهمید این روزی را خدا به من داده! این ایمانش است. بعد اثر آن روزی را باید ببینی...! دیگر از این حد کوچک شغل و درآمد خارج می شود، فرزندان این فرد را ببینید! و آثار وجودیش را، این که روی دیگران چه اثری می گذارد! ایمان و عقاید و زیباییهای انسانی اش را، توانایی هایش را!!! آن لقمه نان کم، همه ی این ها را تولید می کند.

ولی آن پول زیادی، که حتی ظاهراً هم گفته بود "خدا" دیگر این ها را تولید نمی کند. نه تنها تولید نمی کند بلکه یکی باید بیاید زن و بچه ی او را جمع کند! این نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد! اصلا کرامت انسانی و اخلاقیات نمیداند یعنی چه!

آن چه خدا تکفل می کند و انجام می دهد آثارش هم اینجا همین است؛ آن زن یا شوهری که خدا انتخاب می کند بعداً میبینید چه آثاری دارد! بایک نگاهش مرد را تأمین می کند! با یک کلمه حرف! نه صدای عجیب و غریبی دارد و نه عشوه پیچیده ای دارد ! ولی آن اثر، آن برکت ، آن قدرت الهی اینجا بروز پیدا می کند و این مرد تأمین است. بعد این مرد می تواند کارش را انجام بدهد و آن استعدادش بروز پیدا بکند. ما در آینده نمی فهمیم چه اتفاقی می افتد و نمی توانیم پیش بینی کنیم، ما از کجا بدانیم؟؟ بله خانمی می آید خیلی محجبه ، مؤمن، حزب اللهی، زیبایی و مسائل اقتصادی و همه چیز میزان است اما آیا می دانی که می تواند تو را تأمین کند؟ نه! خب زن و شوهر ها معمولاً تجربه ای ندارند و همان که اتفاق می افتد، فکر می کنند همه آن همین است! بالاخره یک حداقل و حداکثرهایی وجود دارد که بعد از چند سال تجربه متوجه می شوند و خیلی ها ممکن است سرخورده بشوند، مثلاً 10سال، 15سال، 20 سال زندگی کردند و نمی دانستند که باید آنجور باشد و اینجوری بوده! و وقتی متوجه بشوند یا به هم میزنند یا دعوا می شود یا بالاخره هزار جور مسأله مثبت و منفی ممکن است پیش بیاید. اما واقعیت قضیه این است که یک حداکثرهایی وجود دارد،یک حداقل هایی...

اگر حداکثر آسایش و حداکثر امنیت در خانه باشد، چه اتفاقی برای مرد می افتد؟ اگر حداقل باشد(نمی گوییم نباشد، می گوییمحداقل باشد، الان خب همه چیز حداقل های آن است که سالم است و حداکثر کم پیدا می شود) چه اتفاقی برای مرد میافتد؟

بله خانم محجبه است، اما آیا حجابش حداکثر است، چون آنجوری رو می گیرد؟ نه! اصلا حجاب یک جای دیگر هم وجود دارد که فرد بلد نیست، در عمرش نشنیده است و کسی را نداشته ایم برایش بگوید. خب این که حجابش به این شکل است قطعاً نسبت به شوهرش هم نمی تواند آن امنیت حداکثری را ایجاد کند. چون یکی از منشأهای ایجاد امنیت همین حجاب و عفاف است. خب این بنده خدا اصلاً سر در نمی آورد از این چیزها و نشنیده است و به او هم یاد نداده اند!!

اما آنکه خدا انتخاب می کند چه؟! خدا به این مسائل کاری ندارد که! دقیقاً آن نقطه نورانی، آن نقطه تأثیر گذار را انتخاب می کند. آن چیزی را انتخاب می کند که برای شما حداکثر باشد، "الطیبات للطیبین" یعنی این!

یعنی کامل همدیگر را پوشش بدهند، یا جای دیگر می گوید این ها لباس همدیگر هستند، جوری بپوشانند همدیگر را، کهاصلاً نفهمید دو نفر هستند!

این ها را ما واقعاً نمی توانیم پیش بینی بکنیم. اصلاً ممکن نیست یا اگر باشد، اینقدر ضعیف و کم و ناقص است که قابل اعتنا نیست! آقا به خدا ایمان داری الحمدالله، الآن از آن کار بکش. الآن ثابت کن ایمان داری، به خودت، نه به کسی! ببین چقدر ایمان داری، به همان اندازه اعتماد به خدا داری و همان اندازه مطمئن باش خدا برای تو رقم زده، حالا هرچیزی! پیغمبر که رقم برایش زدند به عایشه رضایت داد، ما نمی توانیم! ما اصلا نمی توانیمحرفش را حتی بزنیم، پیغمبر فرق می کند! ولی وقتی خدا برایش رقم می زند، حتی چنین چیزی را می پذیرد و اینقدر به خدا ایمان دارد که می گوید، وقتی تو انتخاب کردی من دیگر چه بگویم! هستم پای کار.

ما هم بالاخره باید همین مسیر را برویم، حالا هرکس به توان خودش. توانهایمان با همدیگر فرق می کند، افق هایمان ممکن است عقب جلو شود، ولی مسیر همین است. همین جور باید زندگی کرد، زندگی ایمانی.

حال، مقدمه اصلی در ازدواج همین است که انسان واقعا واگذار خدا بکند، واقعاً واگذار اهل بیت بکند. که تو جای من تصمیم بگیر. نه اینکه تا یک چشم و ابرو دید یادش برود! تا فلان خواسته ای که دارد ببیند،یادش برود! از سهم خدا بزند و بزند، آخر سر هیچی باقی نماند، همه را خودش دارد انتخاب می کند ولی به اسم خدا است. در این هیچی در نمیآید. باید راست باشد، از دل باید باشد، این خیلی به آدم اطمینان می دهد، این کار عقب و جلو نمی شود!

یکی از مشکلات ما بحث زمان انجام کار است. این بخاطر ایمان است! وقتی خدا زیاد نقش داشته باشد، کار سر موقع آن انجام می باشد و هیچ چیز عقب و جلو نمی شود. اما کاری که خیلی دیر دارد انجام می گیرد یا هول هولی انجام می گیرد، خدا در این کار کم است.

یعنی سهمی که خود فرد دارد بیشتر از سهمی است که به خدا واگذار کرده واینقدر به خدا اعتماد ندارد که کلاً کار را واگذار به او کند. گفته 10-20 درصد آن را تو انجام بده چون خدا هستی، 70-80 در صدش را هم خودم انجام می دهم.

اما یکی را می بینی نود درصد کار را به خدا واگذار می کند (بالاخره چون نفس است و ما نمی توانیم صددرصدش بکنیم)، 10،20 درصد هم خودش انجام می دهد. اینجا خب خیلی فرق می کند.

این مقدمه همه ی داستان ازدواج است، مابقی آن دیگر روند عادی دارد. این چیزی است که باید بیشتر روی آن فکر بکنیم و انشالله بتوانید این گونه عمل کنید.

این که شما می گویید واگذار بکنید، مثلاً ما اگر برویم به فلان شخص بگوییم یکی را برای فلانی یا برای خودم پیدا کن، این می شود واگذار کردن به غیرخدا؟

یک نفر مثلاً می نشیند خانه، خب تکان هم نمی خورد، با خدا مناجات می کند و می گوید خدا همسری می خواهم، تو انتخاب بکن. هیچ کاری هم در این زمینه نمی کند، چون ایمانش آنقدر قوی است که می گوید همه واسطه ها و همه مراحل و همه این ها را خدا انجام می دهد. خب، ما که واقعاً ایمانمان اینقدر قوی نیست! چون دست و دلمان می لرزد تا اسم آن بیاید و موضوعش پیش بیاید، تا یک گزینه خوبی را مدنظر قرار بگیرد، آن حرف و آن مناجات یادمان می رود! پس بیایم یک تعادلی را بین این دو برقرار کنیم. در ضمن اینکه به خدا واگذار می کنیم، تلاش خودمان را هم بکنیم، اما سر تک تک این تلاش ها آن حرف یادمان نرود. اگر به کسی گفتیم چنین گزینه ای متولد فلان سال، اینقدر سواد، این شکل پیدا کردی ما را خبر کن. همان لحظه یادمان باشد که، خدایا این انتخاب من نیست! اینها چیز هایی است که به عقل من می رسد، چیزهایی است که من دوست دارم، ولی می خواهم تو انتخاب کنی، حتی اگر مخالف این شد!

این به این معنی نیست که من نظرم تعطیل و هیچ کاری هم نمی کنم، من اینقدر به تو اعتماد ندارم، چون یک مقدار هم به خودم اعتماد دارم! این اعتقاد به خودم و این اعتقاد به تو.

نمی گویم مراحل را تعطیل کنید! نمی گویم واسطه نتراش! نمی گویم دنبالش نرو! تک تک این کارها را انجام دهید مثل تمام آدمهای دیگر در حد معمول و معقول و معتدل.

اما سر تک تک اینها یادت نرود که به خدا چه حرفی زده ای! بگو آخر معامله این است که من این مرحله را رفته ام ولی تو رقم بزن! من میروم در خانه اینها خواستگاری ولی تو رقم بزن!

ولی اینکه من نروم و بنشینم خدا روزی بدهد، یا خدا زن بگیرد برایمان، خب اصلاً کل زندگی تعطیل میشود. ما چنین دینی اصلاً نداریم، باید خودمان حرکت بکنیم.

پس کلاً غلط است؟

اساسش بله، چون در حد ما نیست.

اصلاً در حد ما نیست نه، من می گویم این کار غلط است یا درست؟

بله غلط است.چین چیزی تحقق هم ندارد، یعنی در عالم واقع هیچ موقع اتفاق نمی افتد.

هرچقدر ایمان طرف قوی باشد باز هم اشتباه است؟

خب انبیا و اولیاء چنین ایمانی دارند. برای حضرت مریم، حضرت موسی، حضرت ابراهیم، خود پیغمبرمان این بوده. موارد مختلفی، حتی غیر از انبیا و اولیاء هم داریم که پیش آمده و حتی در زندگی خودمان هم گاهی پیش می آید. این راه وجود دارد ولی اصل نیست، واقعاً در شرایط ویژه ای و یا برای افراد ویژه ای است. حالا آدم های معمولی مثل ما باید هردو را با هم داشته باشیم، همانطوری که ایمان داریم باید عمل هم بکنیم دیگر.

اولین بحثی که خوب است آدم به طور رسمی درمورد ازدواج مدنظر بگیرد این است که، آدم به همسر آینده اش به چه چشمی باید نگاه کند؟! اینکه آدم در چه جایگاهی و چه شخصیتی باشد و انتخاب بکند خیلی مهم است. بحث عشق است! زندگی ای موفق است که براساس عشق باشد.نه به عنوان شوهر، نه به عنوان مرد، نه به عنوان مذکر. به عنوان یک عاشق! این را ما ایجاد می کنیم!

میپرسند میشود ازدواج کنیم و بعد عشق ایجاد بشود؟ اینطور نیست، ما از قبل خودمان ایجاد می کنیم. اگر ما این گونه طراحی نکنیم، اگر این گونه فکر نکنیم، اگر این مسیر را نرویم، ایجاد نمی شود. باید اصلاً اساس را بر این بگذاریم. این همه کتاب خواندید، شنیدید و فیلم هایش را دیدیدکه کسی که عاشقانه وارد کاری می شود چه کارهایی می کند؟!

حتما دیدید در این فیلمها که یکی می خواهد برود بازیگر بشود، یا مثلاً یک موتور سوار بشود، یا می خواهد یک کاری انجام بدهد. همه این جاهای مختلف، اسناد متعددی بالاخره در دسترس ما بوده است. کسی که عاشق کار است، یک جوری ورود پیدا می کند و یکی هم که کار را دوست دارد انجامش می دهد، چه موفق بشود چه نشود. این دو، دو جور متفاوت با هم عمل می کنند. آنکه عاشق است، ممکنه هر نقص و بدی و زشتی را ندیده بگیرد! و سر موقع خودش آن زشتی را برطرف کند. چون عاشق آن کار است.

مثلاً می خواهد بازیگر بشود، خب می داند آنجا چه مسائلی و چه مشکلاتی دارد. می آید خانه، به او می گویند رفتی آنجا هزار بلا سرت آوردند، اینطوری شدی، کلاه سرت گذاشتند. می گوید نه، آنجا گل و بلبل و بهشت بود! با آنکه می داند آنجا مصیبت دارد، ولی چون عشق به آن کار دارد، خوشش نمی آید دیگران نسبت به عشق خودش بدبین شوند. ولی درون خودش اذیت می شود و بعد سعی می کند مشکلات آنجا را حل کند. ممکن است آنجا دستش بشکند، وقتی می آید نمی گوید آنجا دستم شکسته است، می گوید من حواسم نبود.

این نگاه عاشقانه است! دفاع می کند از آن چیزی که می خواهد به آن برسد!

حال اگر می خواهی در ازدواج موفق باشی، اگر می خواهی ریشه اش خیلی قوی بشود، اگر می خواهی طرفی که انتخاب می کنی حتی اگر هر جور نقصی داشته باشد ولی بتواند به تو کمک کند و مکمل هم باشید، باید نگاهت عاشقانه باشد.

پیغمبر اکرم بعضی از همسرانشان عجیب بودند، هم در خوبی عجیب و هم در بدی. پیغمبر عاشق بوده که توانسته با هر دو طایفه زندگی بکند، وگرنه نمی شود. با آن همه خوبی حضرت خدیجه نمی شود کنار آمد، با آن همه بدی دیگران هم نمی شود کنار آمد. مگر این که طرف قبل از ازدواج عاشق باشد. نه عاشق آن فرد!!! عاشق ازدواج کردن، عاشق این دستوری که خدا داده است، عاشق این مرحله تکامل انسان. به مرحله تکامل هم کار نداریم، خودش اصلاً عاشق است.

وقتی عاشق است، فقط خدا را می بیند، در تک تک چیزها خدا را می بیند. مثلاً به او میگویند آقا نرو تفریح، نخور، نخواب. میگوید چرا نخورم؟ می خورم ولی برای خدا، برای رسیدن به خدا.

این فرد و آنکه عاشق فرد شده، هر دو عاشقند. ولی یکیاز آن هاً به انزوا و معمولاً به انحطاط و انحراف کشیده می شود. یکی دیگر به روز است، کامل است، قوی است، وسط میدان ایستاده اما خدا را هم از دست نداده و اتفاقاً بیش از دیگران هم خدا را بدست آورده.

می گوید: من می خواهم از همه مراحل زندگی رد بشوم، اما عاشقانه. یعنی در آن خدا پیدا بشود و همه توانم را می گذارم تا به او برسم. چون می دانم خدا وقتی گفت: آقا به این مرحله ورود پیدا کن، حتماً آخر آن خودش است، حتماً داخل این مرحله خودش است. دیده اید گاهی جایزه اصلی را در بعضی چیزها پنهان میکنند؟ و می گویند بگرد تا آن را پیدا کنی! او هم به عشق پیدا کردن آن بالاخره همه تلاش خود را می کند.

مؤمن هم همین است. می گوید خدا گفته ازدواج کن، حتماً در ازدواج خدا است. می خواهد من پیدایش بکنم والا مگر بیکار بود بگوید ازدواج کنم، می گفت ازدواج نکن. گفته است آقا بخور اما اسراف نکن و من می خورم حتماً در یکی از این خوردنی ها خدا است، من به آن حقیقت می رسم، گفته ببین ، گفته بشنو، گفته برو، هر چیز جزئی و کلی را، دیگر با میل و اشتیاق و همه توان انجام می دهد! می گوید در این ها خدا است و واقعاً هم همینطور است. همه اینها خداست دیگر، نمی توانیم بگوییم خدا آن بالا یک جای دوری است، باید اینکارها را انجام بدهی بعد دستتان برسد! نه دیگر، خدا همه جا هست در همه اینها. وقتی چیزی را نهی کرده، یعنی خودش آنجا نیست، نرو آنجا... بروی گم می شوی، بعد دوباره باید کلی انرژی صرف کنی، کلی وقت بگذاری که بتوانی از آنجا بیرون بیایی و دوباره خدا را پیدا کنی. یا آنجا که گفته واجب است و انجام بده، یعنی آنجا خدا نزدیک است به آن .

یکی از آن ها هم ازدواج است، که خیلی مهم است. آن کسی که عاشقانه فکر می کند نسبت به ازدواج یا نسبت به همه چیز خیلیجلو می افتد. جلو جلو زیربنای خانه و زندگی و خانواده اش را مستحکم می کند. یعنی نگهدارنده هایی از قبل ایجاد می کند. وقتی یکی عاشق چیزی است، نمی داند آن چیز ممکن است خراب بشود!ممکن است بشکند! ممکن است یک بلایی به سرش بیاید؟!

بله دیگر، فکر همه این ها را می کند. شروع می کند بر ضد آن اتفاقات جلو جلو فکر می کند و راهش را پیدا می کند. حالا اگر آن چیز یک، انسان باشد. خب نمی داند این مثلاً از چه چیزی ناراحت می شود؟ دقیق می گردد پیدا می کند و ضد آن را هم پیدا می کند، که هر لحظه ممکن بود او ناراحت بشود، سریع آن ضد را بیاورد در کار و نگذارد او ناراحت بشود. همه اش تلاش است دیگر. این ریشه آن زندگی محکم است. نه اینکه بروند کتک کاری بکنند! یکی بیاید جدایشان بکند! اصلاً نمی گذارد که به آنجا برسد. می بینید! خیلی فرق می کند، که یکی به طور عادی به یک سنی می رسد و می خواهد برود ازدواج بکند و یکی دیگر نه! یک جور دیگر نگاه می کند.

خوشا به حال آن کس همه زندگی اش همینطور باشد! شغلش، عبادتش... همه زندگی اش عاشقانه باشد. اما لااقل در این موضوع، عاشقانه انتخاب بکند . البته همه درون خودشان این عشق را دارند، چیزی نیست که ما بخواهیم ایجاد بکنیم. ولی انسان است و غفلت، انسان و فراموشی. ما فراموش می کنیم این حس و حالمان را، وگرنه این همان بچه ای است که از مادرش جدا نمی شد! عشق را دارد! وابستگی را دارد ! مادر است، شیء که نیست! یعنی یک حس انسانی فرامادی است. خب هنوز هم باید آن عشق باشد، حالا آن را گم کرده یا ضعیف شده یا فاصله گرفته است یا هر چیز دیگر، ولی آن حس باید باشد. من باید بگردم و پیدایش بکنم! نهایتاً نیست باید ایجادش بکنم. بدانم یک زندگی موفق آن نگاه عاشقانه را می خواهد، نه بعدش، خیلی قبلش. حتی شما یک وسیله برای خانه آینده ات می خواهی بخری، اگر عاشقانه نگاه کنی و بخری خیلی فرق می کند تا غیر از آن باشد. حتی دوام آن شیء بالا می رود!می گویی نه؟

فرش دستباف چقدر عمر می کند؟ فرش ماشینی چقدر؟ فکر می کنی مشکل از کجا است که اینقدر ماشینی ها درب و داغون می شوند؟ بخاطر اینکه انسان این را انجام نمی دهد.این را یک سری آهن و آن یک را انسان انجام داده. وقتی با یک قالیباف صحبت میکنی، می بینی عشقش این قالی است، یعنی دارد با آن تعامل می کند، انرژی می دهد و می گیرد. انسان کلاً از دو جا می تواند انرژی بدهد و بگیرد، یکی سر انگشتانش است یکی هم چشمانش. قالی بافی یعنی همین، می بیند و انگشتانش کار می کند. یعنی انرژی می دهد به این فرش. بعد شما میبینید این فرش می شود 10 میلیون، 100 میلیون. به موزه ها می برندش! اما فرش ماشینی را کجا می برند؟ هیچ جا. این فرق، اثر آن عشق است. آن کار عاشقانه انجام گرفته، این برای پول. هر چیز دیگری هم همین است. یک ظرف را می بینی کارخانه تولید کرده ،آرکوپال. چقدر مگر می ارزد؟ اما یک گل ساده را در یک دهاتی با آن ور رفته شده و یک ظرف سفالی ساختند. حالا قیمت مادی که پیدا کرده هیچ، چقدر آدم خوشش می آید از این!! همه به این علاقه دارند، فرهنگ و جغرافیا هم نمی شناسد. آن سوی دنیا در موزه می گذارنش و هر کس می آید می ایستد دو ساعت به آن نگاه می کند و هزاران عکس و فیلم از آن میگیرند.

خب این فقط عشق آن فرد است که به این منتقل شده است. اگر میخواهید زندگی درست بکنید، وقتی آن آدم را با عشق انتخاب می کنی، مثل این می شود. وقتی یک ظرف برای خانه ات انتخاب می کنی، با عشق انتخاب کنی همین طور می شود. الان شما زندگی های قدیمی را نگاه کن، همه چیزهایشان ماندگارتر است. می گویند نه قدیم جنس ها بهتر بوده است! به جنس خیلی مربوط نمی شود، نمی گویم کلا ربطی ندارد، چرا، آن هم هست اماخیلی کم. اصل، آن نگاه است، اصل آن نیتی است که شده. این را آدم باید جلو جلو درست کند، نه اینکه بعداً. بعداً دیگر به این سادگی ها درست نمی شود .

پس اول چه چیزی است؟ آدم باید نگاهش را درست کند. نگاه باید چگونه باشد؟ عاشقانه. به همه چیز زندگی، هم به آن فرد مورد نظر، هم همه ی ویژگی هایی که بالاخره لازم است تا یک مجموعه زندگی درست بشود. شما ممکن است مثلا برای فرد مورد نظرتان یک سری شرایط داشته باشید، که باید هم داشته باشید. نسبت به آن شرایط هم باید عاشقانه نگاه بکنیم .

مثلاً می گوید من دوست دارم موهایش قهوه ای باشد، هر کسی بالاخره یک سلیقه ای دارد، اما آن که عاشقانه نگاه می کند، آن موقع هیچ مویی را جز همان، دیگر نگاه نمی کند! این عشقش است دیگر، خودش ایجاد کرده. به کل زندگی که نگاه کنید، ویژگی های متعدد برای هرچیزش، چه فرد، چه خود زندگی، چه وسایل، چه روابط ، چه خانواده ها ، 500 تا 1000 تا مؤلفه های مختلف است که اگر تک تک این ها با آن حس و با آن عشق باشد یک چیز منحصر به فردی می شود. که نه کسی میتواند در آن دخالت بکند، نه تصرفی بکند ، نه چپ نگاه بکند ، نه اینکه شما اصلا به دنبال نقطه امنی غیر از این می گردید. هیچ نیازی ندارد.

شما به ازدواج پیغمبر و حضرت خدیجه، امیرالمؤمنین و حضرت زهرا نگاه کنید. چون براساس عشق است این طوری زندگی می کنند. اگر نه امیرالمؤمنین با آن مقامش، بعد از شهادت زنش باید بگوید کاش که من هم بمیرم؟! اصلاً با عقاید ما جور در نمی آید! خب زنش مرده است، خدا رحمتش بکند! امام است، ما که نیستیم که زود کج بشویم، غش و ضعف کنیم، افسرده بشویم! انسان کامل آن هم امیرالمؤمنین است. ولی وقتی عشق می آید وسط، دیگر آن حرفها نیست، تازه چقدرمگر زندگی کردند 8-9 سال کوتاه، معلوم است آن نگاه چیز دیگری است. آن بچه های بزرگ! فقط شما نگویید خدا اینطور نوشته، حضرت زینب که دیگر امام نبوده است. ولی وقتی آن زندگی عاشقانه است، بچه ها هم عجیب و غریب می شوند! که همه دنیا را می توانند تحت تأثیر قرار بدهند. حالا ما اصلاً این چیزها را حتی نمی فهمیم. ولی یک مسیر روشن جلوی ما قرار داده شده است، حداقل از آن یک درکی پیدا کنیم و تقلید بکنیم! این ها همه بحث عاشقانه بودن است.

وقتی بحث ازدواج می شود همه به طرفین فقط فکر می کنند. دختر به پسر ، پسر به دختر. خیلی چیزهای دیگری هم هست، که زندگی را درست می کند! نسبت به همه آن آدم باید فکر بکند. از مکان فیزیکی بگیر تا روابط، تا نگاه ها، تا فهم ها، هرچیزی که بالاخره مجموعش بشود یک زندگی. به همه اینها هم آدم باید عاشقانه نگاه کند .

الان شما یک مروری بکنید و ببیند چقدر با این قضیه سنخیت داری! یا نداری! فاصله داری؟ یا نداری؟ کار سختی نیست، اصلاً نباید از آن ترسید. باید خواست! برای رسیدن باید خواست تا بشود، آدم وقتی بخواهد می شود. حتی اگر سخت هم باشد، سختی اش قابل تحمل است و رد می شوید از آن.

این یک اکسیر است! به هر چیز بزنید ماندگار می شود، قیمتی می شود، طلایی می شود. وگرنه که، خب ممکن است آدم از سطح متوسط هم زندگی اش و انتخابش بیاید پایین تر و گرفتار مشکلات عادی بشود. به قول معروف وقتی سمت معنوی و تکاملی اش است، زندگی در این چاله چوله ها نمی افتد و یک انرژی ایجاد می کند، که آدم راه درستی را حرکت بکند. اگر این محقق نشود همه اش باید دوروبر جمع و جورکردن مشکلات و مسائل باشیم و وقت اینجا تلف می شود. انرژی و هزینه ها اینجا هدر می رود. یعنی، آدم وقتی درست نگاه کند، اهداف بزرگتری هم به دستش می آید.

مطلب مهم دیگر اینکه، در زندگی بین طرفین، بین هر کدامشان با خانواده ها و اطرافیان و بعداً ان شاءالله نسل بعدی و بچه ها و همه زندگی، بحث انتقال و روابط دو طرفین خیلی پیش می آید. زیاد و مکرر شما دوست دارید یک چیزی را منتقل کنی به همسرت یا حتی فامیل ات.

این بحث انتقال واقعاً انرژی زیادی از انسان ها می گیرد! می بینی بعضی چندین ساعت با هم صحبت می کنند و می خواهد چیزی را به این حالی کند، نمی شود. عشق این کار را انجام میدهد!

عشق عامل انتقال است! چیزی در این دنیا منتقل می شود که قطعاً در آن عشق باشد وگرنه منتقل نمی شود. هر چیزی حتی مسائل فیزیکی. شما یک مقدار به آن تعمق بکنی، میرسی به یک عامل به عنوان عشق، اگر چه ظاهراً اول شناخته شده نباشد. این را در مورد روابط انسانی می گوییم، مسائل فیزیکی و طبیعی اصلاً ربطی به بحث ما ندارد.

اگر می خواهی چیزی را راحت به کسی انتقال بدهی، با عشق میشود. معلمی می تواند شاگرد تربیت کند که عاشق آنها باشد، دیگر خیلی لازم نیست خودش را به در و دیوار بکوبد، همان عشق آن رامنتقل می کند. همه انبیاء و اولیاء الهی هم براساس همین عمل کردند و از همه بالاتر خود خدا.

چرا اینقدر بنده ها به خدا وابسته اند؟ حتی اگر این بنده فرعون باشد! به خاطر اینکه یک رابطه ای این وسط هست که انتقال می هد، آن عشق خداست. ممکن است از این طرف نباشد، ولی از سمت خدا همیشه هست. و ممکن هم است از هر دو سمت باشد که می شود امیرالمومنین. اصلا تشخیص نمیدهی کدام خداست و کدام علی؟! هر دو یکی می شوند!! به خاطر اینکه این نقل و انتقال سریع و دقیق و پیوسته است. هر چی او دارد اینجا هم هست، او اراده کند این انجام می دهد و بالعکس. انتقال خیلی سریعتر از این حرفهاست....

اگر بخواهی منتقل کننده و پذیرینده خوبی باشی، نیازمند عشق در زندگی هستی. بالاخره ممکن است آدم یک چیزی را نپسندددر همسرش! در روابطش، در ظاهرش، در کارهایی که انجام می دهد، می شود با بحث و هدیه و خیلی چیزهای دیگر حالی اش کرد، اما قدرت انتقال خیلی بالا نیست. اما اگر عاشقانه باشد خیلی انرژی کمتری می برد و هزینه کمی می خواهد و به راحتی منتقل می شود و ماندگار هم می شود. مثالی که در مورد اشیا باستانی و چیزهای دستی و... زده شد بحث ماندگاری است. گاهی آدم روی کسی اثر می گذارد، ولی ماندگاری ندارد، مثل یک رنگی که می زنی و دو ماه بعد پوسته می کند و می ریزد. چیزی که با عشق منتقل می شود ماندگار می شود!

طرف می گوید، خواهش می کنم اینطور لباس نپوش! می گوید چشم، دو هفته بعد دوباره همان کار را می کند. اما وقتی با عشق باشد دیگر آن اتفاق نمی افتد. همانطور می شود و تا آخرش هم همانجور می ماند؛ ممکن است حتی بهتر هم بشود. ممکن است شروع کند به تقابل و از آن طرف برگردد! کلا کارهای عاشقانه در آن لذت زیاد است. لذت مادی نیست، روح و روان آدم لذت میبرد.

اگر نگاه عاشقانه باشد این سه اثر را دارد: زندگی ماندگاری می شود، انتخاب صحیحی می شود، هر نقص و مشکلی داشته باشد به سادگی برطرف می شود. زندگی منفی نمی شود هرگز و همیشه مثبت است. فقر باشد، رو به مثبت است! زیبایی وجود نداشته باشد، رو به مثبت است! سلامتی نباشد، باز هم مثبت است! چون عشق این کار را می کند.

کربلا را نگاه کنید، اینهمه شهید و مجروح و اسیر، اینهمه مصیبت! ولی چون بر اساس عشق است، هیچ کس در موردش منفی نمی گوید. حتی دیگران! الان هر کس از کربلا مثبت می گوید. یک چیز ماندگار و با ارزش و همه به آن متوسل می شوند، همه دوستش دارند، همه به آن یک جور علاقه پیدا می کنند. حتی آنهایی که دشمن امام حسین بودند در آن صحنه، آنها هم مغلوب آن عشق بودند! چه می فهمیدند و چه نمی فهمیدند؛ آن قدرت عشق است.

حالا آن کاملش است و ما می خواهیم از آن مسیر بالاخره رد شویم؛ یک نمونه کوچکش همین زندگی هایی است که هر کس باید برای خودش درست کند. اگر عاشقانه باشی، همین طور می شود. ماندگار و اثر گذار می شود، جذابیت پیدا می کند، همه چیزشان مثبت می شود، حتی دردها و ضعفهایش! بالاخره ما انسانیم و عادی هم هستیم، ضعف و نقص هایی قطعا داریم، هر کسی هم که شما انتخاب کنی قطعا یک نقص هایی را دارد. اما وقتی نگاهت عاشقانه باشد، نه اینکه برطرفش نکنی، کمک می کنی برطرف شود، اما نگاهت به او یک چیز منفی نیست. تنفر برایت ایجاد نمی کند، بلکه برایت انگیزه ایجاد می کند تا یک حرکت رو به جلویی ایجاد کنی. قشنگ نگاه می کنی، حتی مشکلات را.

شاید این حرفها ریشه ای باشد، اما اگر آدم این ریشه ها را داشته باشد، بعدا میوه خوبی بدست می آید. اینکه ما ظواهر کار را درست کنیم، شاید عمر آنچنانی نداشته باشند، ولی این ریشه ها را آدم باید داشته باشد. وقتی نگاه عاشقانه باشد همه اینها فراهم می شود و زندگی به معنای دقیق کلمه، زندگی خوبی می شود.

این عشق به زندگی را آدم باید خودش به وجود بیاورد، درست است؟

دقیقا

عشق به همسر را هم باید خدا در وجود آدم بگذارد؟ یا انسان خودش به وجود بیاورد؟

بستگی دارد. شما چند عشق در این دنیا می بینی؟ یک حقیقتی بیشتر نیست. یک حقیقت است و به همه چیز سرایت می کند. وقتی شما با این نیت درست برای انجام یک تصمیم درست، عاشقانه وارد این صحنه می شوی، قطعا خدایی که می گوید" الف بین قلوبهم" دو قلب را بهم وصل می کند. با چه وصل می کند؟ شما وقتی عاشقانه سراغ یک نفر می روی و خدا هم در دل او یک محبتی را گذاشته، خب معلوم است او واله و شیدا می شود. معمولی هم که بروی، خدا آن محبت را باز هم گذاشته، ولی خب این دو با هم خیلی متفاوت می شود!

بعضی زنها واقعا مردشان را می پرستند! آدم با چشمش می بیند این را. این اصلا ربطی به حجاب و تیپ و طبقه جامعه هم ندارد، یعنی هر چه او می گوید، زن می گوید همین درست است. این جز عشق چیز دیگری نیست!

ولی بعضی ها نه! روابطشان تعریف شده است. زن و شوهر هستند و هر کدام در حد و حدود خودشان؛ خوب و دقیق و صحیح هم کار می کنند. ولی این، آن زندگی اول نمی شود که! آن یکی اصلا یک دنیای دیگری است! خیلی سطحش بالاست نسبت به این. زندگیهای داغون هم که اصلا در بحث ما نیست.

یک عشق بیشتر نیست و یک جنس بیشتر ندارد. اگر شما نگاهت اینطور باشد، خدا همان را در میان می گذارد! دلها را همین عنصر به هم وصل می کند. فقط با این تفاوت که شما پیش قدم شدی و با یک آورده سنگینی در میدان آمدی. سرمایه که بالا رود سود هم بالا می رود! بخواهی یا نخواهی.

بحث دیگری که مربوط به عشق است و هم ریشه ای است، بحث زیبایی است.

ازدواج از آن صحنه هایی است که زیبایی در آن باید خیلی مطرح شود، دیده شود و انجام بگیرد. متاسفانه اکثرا یا به آن توجه ندارند، یا آدرس را اشتباه می روند و یک جای دیگر کارهای دیگری می کنند، به اسم زیبایی!

اولا اینکه خدا زن را زیبا آفریده، این به خاطر این است که خدا وقتی می خواهد زیبایی ها را نشان دهد حتما یک نمونه ایجاد می کند، آن نمونه زن است. از این نباید غفلت کنیم، بحث فرهنگ غرب وشرق، شهوت و ... نیست، اصلا اینها با هم قاطی نشود. خیلی ممکن است به هم شبیه باشند، مهم نیست! ولی این حقایق و اصول را آدم نباید فراموش کند.

اینکه شما یک انتخاب داشته باشی که زیبا باشد، این جزو اصول فکری شماست. این " باید" شماست. نباید اینجا بپیچانی، اینکه بپیچانی از مایه خودت هدر می دهی! زیبایی ریشه است. اینکه زندگی را حفظ می کند و لذت ایجاد می کند و .. اینها فراورده های دست پایینش است، ما خیلی سطح بالاترش را می گوییم.

باید به همه زیبایی ها من جمله زیبایی همسرت توجه کنی. برای دو طرف البته این هست و فرقی نمی کند. در مورد زنها نسبت به مردها هم، این مهم است. خانم را میبینید با یک مرد کج و کوله ازدواج کرده.....این به خاطر این است که وی پیشینه اعتقادی اش را نداشته، همینجور هم پیش آمده برایش. شما پیشینه اعتقادی را داشته باشید، ان شاءالله همانطور هم پیش می آید برایتان!

زیبایی اصل زندگی است، در فرد و در همه چیز! بعضی ها زندگی هایشان زیباست. هیچ چیزی هم درآن شاید نباشد، ولی همینطوری قشنگ است. همه هم بلد نیستند که وصفش کنند که برای چه زیباست، ولی می دانند که قشنگ است!

بعضی ها قشنگ حرف می زنند، نمی شود که توضیح بدهی که قشنگ حرف زدن یعنی چه؟! یا یک نفر را می گویی که خودش قشنگ است، نمی شود توصیف کرد زیبایی های او را! همه اینها را که گفتم و صدها چیز دیگر که زندگی را تشکیل می دهد، شما سعی کن همه چیزش زیبا باشد. اساس را بر انتخاب زیبایی ها بگذار! بگرد پیدا کن! حتی وسایل خانه؛ اینکه به دلیل گران بودن چیزی را انتخاب نکنی و ذهنت را به سمت مسائل اقتصادی ببری، مسائل اقتصادی برایت اولویت می شود. اما اگر اولویتت را ببری روی زیبایی، آن موقع یک راه دیگری جلوی پای توباز می شود! همان زندگی زیبا درست می شود، همان قشنگ صحبت کردن درست می شود، همان چهره زیبا درست می شود. چون خودت از این استقبال کردی! حالا در زندگی شما به استقبال زیبایی بروید؛ چرا آدم باید زیبایی را پس بزند؟؟ این جزو نیازمندی های ماست.

امیرالمومنین(ع) می فرماید: جسم وقتی خسته می شود، یک جور خستگی اش در می رود. روح اگر خسته شود، باید برود زیبایی ببیند. حالا هر چیز زیبایی! اولویت با طبیعت است، چیزهای طبیعی، یعنی طیب.

بعضی در خانه شان هم هستند، خستگی شان در می رود. بعضی ها هم می روند خانه، انگار رفتن زندان! به اسم مومن، می گویند هیچ چیزی نباید به دیوار باشد! خب مومن باش، چرا اینقدر زشت؟! اینقدرکثیف؟! می گویند حسیینه است! حسینیه هم نباید اینطور باشد، مسجد هم حتی قوانین زیبایی خودش را دارد! نمی شود کلا تعطیلش کرد. حالا عالم ما بلد نبوده زیبایی را تعریف کند، یک چیزهایی را با چیزهای دیگر اشتباه گرفته، این گلکاری را با گلکاری دیگر اشتباه گرفته؛ این مجسمه سازی را با مجسمه سازی دیگر اشتباه گرفته! نتیجتا این مهندسی با مهندسی دیگر قاطی شده و همان مهندسی غربی که غلط بوده الان شده مساجد ما و ما هم اصل های خودمان را از دست داده ایم.

مسجدی که شیخ بهایی ساخته، روحت پرواز می کند اینقدر که زیبا است. آنجا راحت تر نماز نمی خوانی؟ چرا! اصلا به در و دیوار نگاه می کنی؟ نه!

حالا مسجدهای امروز! اصلا نماز نمی شود در آن خواند! همه چیز هست در آن جز پرواز! به خاطر اینکه زیبایی نیست.

آن زیبایی ضرورت است. شما باید دنبال آن زیبایی باشی، در همه جا؛ فقط بحث فرد نیست، در همه چیز همین طور است. همین لوازم زندگی، باید زیباترینش باشد. این نگاه شماست که الان دارد تعریف می کند. اما اگر شما این گزینه را برداری، که نه! ما باید ساده باشیم، خب ساده بودن بعدا معلوم نیست که نتیجه اش چه باشد! این انرژی های فراوان که دارید، بعد به شما قابلیت تکامل می دهد، قابلیت پرواز و رشد می دهد، اینها فقط با دیدن زیبایی ها محقق می شود. آیا کسی می رود از یک ارتفاعی بپرد و یک چیز زشت را بگیرد؟! بخاطر زیبایی می رود دیگر! خود پرواز زیباست که طرف این ریسک را می کند، خود آسمان زیباست؛ سبکبال بودن زیباست. زیباتر از روی زمین بودن است که طرف این را رها می کند و می رود سراغ آن! تکامل یعنی همین. اگر یک چیز زیباتری جلوی شما نباشد و در مرحله بعد نباشد، حرکتت خیلی کند می شود. گاهی متوقف می شود، آن انگیزه نیست که یک قدم جلو بروی! به خاطر همین مدلی که برای زندگیت تعریف می کنی، فردی که مدنظرت است و همه ویژگی هایی که دارد و کل زندگی را بر اساس زیبایی باید بگذارید.

زیبا با زیبایی، با هم فرق می کند؛ الان روی آن بحث نمی کنیم. هر کسی زیبایی را در یک چیزی می بیند، ما به این کار نداریم، اصل زیبایی را می گوییم. مثلا گل زیباست ولی هر کس یک گل را می پسندد. اصل آن زیبایی بحث است.

شما در اولویت های ذهنتان برای ساختن زندگی، زیبایی را وارد کنید. برای انتخاب همسر، زیبایی را وارد کنید. اینکه اول باید ایمان و حجاب و .. داشته باشد را رد نمی کنیم، اما ارکان را پیدا کن. رکن چیزهایی فراتر از این حرفهاست و اینها منافاتی با همدیگر اصلا ندارند. اما به ترتیب اولویت.

شما ساختمان که می خواهی بسازی، اول باید ستون بزنی. نمی شود اول دیوار بچینی بعدا ستون بزنی، نمی شود سقف بزنی بعدا دیوار بچینی. حجاب خوب است اما روی کدام ستون؟! روی زیبایی؛ آن وقت است که ارزش پیدا می کند و ارزش هم می دهد.

زیبایی اصل و ریشه است، شما اول زیبایی را انتخاب کن. البته این به این معنا نیست که چیزهای دیگر تعطیل شود به نفع دیگری! یا این دو با هم تناقض و تعارض داشته باشند! همه همزمان هستند، ولی مهم این است که شما به این توجه کنید. ما به هر چیزی که توجه می کنیم، می بینیم. مثلا بارها ممکن است از کنار یک مغازه رد شده باشید و توجه نکرده باشید بالای سر آن چیست، از شما می پرسند و نمی دانید، چون توجه نمی کنید. اما اگر خودتان در همان ساختمان، کاری داشتی، توجه می کنی و می بینی.

اینجا هم همین است، بودنش که هست، ولی وقتی توجه پیدا می کنی برایت اولویت پیدا می کند. نوع تفکرت را عوض می کند، روشت را تغییر می دهد و امکان تعالی را برایت فراهم می کند. ما اینها را می گوییم تا امکان تعالی فراهم شود و زندگی ، زندگی شبه حیوانی نشود. یک نر و ماده در کنار هم ! نه. در زندگی انسانی و بلکه انسان کامل؛ آنها به چه توجه می کنند؟ به زیبایی ها! چون خدا زیباست و این زن را مظهر زیبایی آفریده و این مرد را طالب زیبایی آفریده. یعنی این خیلی قبلتر از شرایع دین است. اینها تکوین است، خیلی مراحلش قبلتر است. خب من هم به همان اندازه باید از قبل به این فکر بکنم، که در انتخاب زندگی و یک زن، زیبایی در اولویت است. مبادا فراموش کنیم.

ممکن است یکی بگوید زیبایی یعنی چشم و گوشش فلان شکل باشد، ولی یکی دیگر ممکن است زیبایی های دیگر را هم ببیند. پس بهتر است که آدم همه زیبایی ها را با هم ببیند. هم جسمانی، هم مسائل شخصیتی و روحی، هم مسائل فرهنگی و هم بالاخره آثاری که فرد در اطراف خودش دارد.

مثلا ما روایت داریم از پیامبر که، زنی که برای ازدواج انتخاب می کنید در خانواده و فامیلش عزیز باشد! بدانید که بدون استثنا چنین فردی زیباست. خانواده ها نوه دارند ولی آن بچه که زیباست روی دست است، همه او را دوست دارند. همان بچه بزرگ می شود و عزیز می شود. این عزیز بودن مهم و چیزی است که در لایه های پنهان بوده و بعدا بر می آید. گاهی چند مرحله می گذرد و مسائل پیچیده ای پیش می آید، که بعدا به کار می آید. خلاصه اینکه، افق دیدت را زیبا قرار بده. یک چیزی باشد که خوشت بیاید، نه چیزی که بگوییم خب خانه ام است دیگر! نه! با یک عشقی باید سمت خانه بروی، چون زن زیبا، خانه زیبا، وسایل زیبا، خود زندگی زیبا، روابط زیبا، اصلا نوع نگاه من به یک جای زیباست. مثل باغ! آدم تمایل دارد که برود باغ، می داند اگر برود خستگی اش در می رود. آنجا برایش لذت دارد، خوب است، فکر و خیال ندارد. ولی باید این را طراحی کنم، نه اینکه بعدا که درست شد، تازه بیایم درخت و نهال بکارم! از قبل می شود اینها را طراحی کرد و آن زیبایی ها را بها داد و دید! اولویت بدهید و ببینید!

یک زن زیبای ابتدای انقلاب را تصور کن تا الان که شده یک پیرزن! یا یک کسی که زیبایی نداشته و الان پیرزن شده. کدامشان مادر شهید هستند؟ کدامشان فرزندشان به اسلام و انقلاب دارد خدمت می کند؟ ما دیگر نمی توانیم اینها را درک کنیم. از فهم ما خارج است، اینها لایه های پنهان است و ما دیگر نمی فهمیم. اما خدایی که این را مظهر زیبایی آفریده، عزیز خانواده قرار داده، و آن مرد این اصل را فهمیده و رفته سراغ این زن، محال است که فرزندشان فدایی اسلام نباشد. محال است که اینها ولایت را رها کنند. اصلا غیر از اینها محال است که بیایند سراغ ولایت و شهادت و اسلام. مگر می شود آدم زشتی سراغ اسلام بیاید؟! نه! شاید شما بگویید ظاهرشان زشت است، فقط که ظاهرش نیست! همه وجودش را نگاه کن، بعد می بینی که حتی ظاهرش هم زیباست و تو بد می دیدی. آن ملاک و الگویی که مدنظرت بود، خیلی مادی بوده است، خیلی یک وجهی بود، ولی وقتی یک مقدار کاملش کردی، دیدی نه! زیباست.

الان در دنیا اینهمه روی زیبایی مانور می کنند، دخترها و زن ها را رویشان کارهایی می کنند، بعد می گویند این یعنی زیبا. مخصوصا بازیگران. همه دماغ و صورت و .. را عمل می کنند تا شبیه فلان بازیگر هالیودی شوند! اما زیبایی حقیقی واقعا همین است؟ خودشان هم قبول ندارند! چون مثلا وقتی به یک شخصیتی می رسند، (حالا نه خیلی تاریخی که تصویر هم از او نیست، همین در زمان خودمان) همه تواضع می کنند و می گوید زیبایی این است.

ولی آنها به خاطر منافع خودشان، آن را تبلیغ می کنند. الگوی زیبایی دماغ این شکلی نیست! یک لنز بگذاری و برداری که نیست! ممکن است این هم یک درصدی از زیبایی باشد. که هیچ موقع هم اولویت ندارد، مگر اینکه طبیعی باشد. چون طبیعی بودن اولویت دارد، مثلا می گوییم این بچه قشنگ است. اما کسی که دستکاری کرده خودش هم می داند که قلابی است!

زیبایی خیلی مهم است، چیزی است که در لایه های پنهان زندگی خودش را نشان می دهد. مثلا: طرف به زنها در خیابان نگاه نمی کند، چرا؟ چون زن خودش زیبایی دارد. این ظاهری است ولی خیلی باطنی تر از این هم چیزهایی هست، که آدم وقتی در این مسیر قرار می گیرد به آن بر می خورد.

آن زیبایی فقط برای تکامل است. چون اکثر انسانها آمده اند که بمانند. اما مومن آمده که برود و بالا برود! اگر می خواهی نمانی و بالا بروی باید به زیبایی ها توجه کنی، در همه چیز. موتور می خواهی بخری، ماشین... زیبا بخر! پول کم دارم و این نشد و ... این برای مومنین نیست. این را به ما تلقین کرده اند، اجازه نده!

همه این رنگی می پوشن، خوب بپوشن! مد این است، خب باشد! هدیه دادن،داده باشن! اول برایت این مهم باشد که عشق این را داشته باشم، دوم اینکه زیبا باشد. اگر نبود، نمی خواهم. بی احترامی نمی کنم تحت عنوان ناشکری، ولی باید آن چیز زیبا باشد. وقتی زیبایی اصل قرار گرفت، بعد می بینی که جهت زندگی تغییر می کند، معنای زندگی تغییر می کند، آینده زیبایی میشود رفته رفته، حتی بوی بدن آدم تغییر می کند، امتحان کنید!

ببین یک چیز ثابت در جایی از خانه، چه بویی دارد؟ خیلی عجیب است! اینها روابط پنهانی است که منشأهای انواع و اقسام انرژی در این دنیا هست. همه قابل دسترسی نیست علی الظاهر، ولی با یک فرمول های پیچیده فراحسی، به اینها می شود دسترسی پیدا کرد. عمده اش هم هنرهای زیبایی است؛ انتقال بو، خوشبو بودن یا بدبو بودن، اینها اکثرا ریشه در زیبایی دارد. استثنا را کاری نداریم، به طور عادی می گوییم. غذایی که در آشپرخانه پخته می شود با غذایی که در جایی دیگر پخته می شود فرق می کند. باید یک روابطی بین اینها باشد، یک لایه پنهانی که یک چیزهایی آنجا با هم مرتبطند؛ ظاهری ها را ما شاید بتوانیم حل کنیم ولی لایه های پنهان را آدم خیلی اشراف ندارد. بحث انرژی و ندیدنی است؛ حس است و گاهی حتی فراحس است.

اگر زیبایی را اولویت قرار بدهی به آنها دسترسی پیدا می کنی. استاد می خواهی پیدا کنی یا شاگرد، زیبایی در آن خیلی تاثیر دارد. قرآن زشت است یا زیبا؟! اگر زیبا است، زیبا می تواند قرآن بخواند و بفهمد. فهم زیبا می تواند قرآن را بفهمد، فهم زشت نمی تواند قرآن را بفهمد. از این نظر نگاه می کنیم تا برسیم به امام، امام زیباست، امام زیباترین فرد است. آدم زیبا می تواند به امام برسد، زیبای کامل، با همین تعریفی که الان کردیم. یعنی این زیبایی واقعا زندگی معنوی و مادی را آباد می کند. این برایتان اولویت باشد خصوصا در مورد زن؛ جزو اولین گزینه هایتان زیبایی زن باشد.

زن وقتی زیبا باشد باید بیشتر بپوشاند؛ خب این مشخص است. زیبا باشد مخارجش بیشتر است و این مشخص است. چه زن و چه مرد؛ این، آن را از بین نبرد! چون یک موقع می بینی اولویت یک نفر مسائل اقتصادی است و اینها را زیر پا می گذارد. یا اولویت یک نفر زیبایی گرایی یا قشری گری است، حجاب را زیر پا می گذارد. باید همه اینها را متعادل برخورد کرد. با این وجود آن اصل است، آن را اول خدا آفریده، آن را اصل آفریده. اصلا خود خدا زیباست و مگر می شود دینش زیبا نباشد؟ مگر می شود زندگی مدنظر خدا زیبا نباشد؟ مگر می شود ازدواج مدنظر خدا زیبا نباشد؟ اصلا مگر می شود چیزی را به خدا وصل و متصل کرد که زیبا نباشد؟ نمی شود؛ چنین چیزی را نداریم. پس این کار خدایی است که هست و باید بر اساس زیبایی انجام بگیرد. این را اولویت بدهیم و فرد مقابل این اولویت را داشته باشد.

ممکن است شما به جایی برسید که بخواهید بین اینها تعادل برقرار کنید و پیچیده شود. ولی اینها به عنوان ستون های ساختمان باید مدنظرتان باشد. زیبایی را هیچ وقت فراموش نکنید.

در صحبت هایی که می شد می گفتند این اولویت پنجم یا ششم و حتی پایین تر هم باشد؟!

آن فقط زیبایی ظاهری است! فقط شکل طرف است.

شما یک مثال در مورد نوع دیگر زیبایی که مد نظر است بزنید؟

راه رفتنش، حرف زدنش، نگاه کردنش، را باید ببینید. برای چه من آن همه مقدمه گفتم که اولا این انتخاب از توان انسان خارج است و دوم برای چی گفتم شما عاشقانه به این داستان نگاه کن؟؟ چون عاشق می تواند راه رفتن دیگری را ببیند، ولی دیگران نمی توانند ببینند!

پس زیبایی می تواند در صدا باشد؟

بله در همه چیز، اصلا یک نفر را می بینی و می گویی زیباست، قیافه اش را هم کامل نمی بینی، ولی آن حس، به تو دست می دهد. همه چیز را ببینید، یکی کافی نیست، هر چقدرش را که می توانید ببینید، هر چه بیشتر بهتر. بعضی روابطشان، روابط زیبایی است. همه همین سلام و علیک را می کنند، ولی فقط بعضی ها رابطه برقرار می کنند؛ مابقی انگار دو تا چرخ دنده به هم خوردند!!! بابا انسانید! یک کاری! یک چیزی! اصلا چیزی وجود ندارد، یک سلام و علیک و ...

سوال: دو نفر که برای اولین بار همدیگر را می بیننند و صحبت می کند، بعد یکی نظر می دهد که فلان حرکت یا ظاهر طرف مثبت بود، آیا این هم جزو زیبایی است؟

نه برعکس می گویید! ما یک سری اولویت ها داریم که برای ما جذابیت ایجاد می کند. اگر اولویت شما زیبایی باشد، آن موقع محور آن فرد زیبایی است که شما را جذب خودش می کند و از طریق زیبایی انرژی منتقل میشود. که مثال غذا و بو برای همین بود.

بعضی موقع ها به چیزی هم ربطی ندارد، شاید طرف در افکار و در ایده ال تو هم نباشد، چه زن و چه مرد، ولی یک موج مثبتی به تو می دهد. مثلا یک آدم خارجی که در تلویزیون می بینید ولی یک موج مثبتی به تو انتقال می دهد، این هم جز زیبایی هست؟

ما آن روابط و اثرگذاری هایی را می گوییم و مد نظرمان هست که برنامه ریزی شده است، قابل مدیریت است. این را که شما می گویی از مدیریت ما خارج است.

یعنی قابل اتکاء نیست؟

ممکن است زودگذر باشد و ممکن است نباشد. نمی توانیم از پیش قضاوت کنیم؛ نمی توانیم با قطعیت بگوییم، یک موقع می بینید که این انرژی مثبتی که طرف به شما داد، نشانه یک رابطه خوبی است و بعدش قرار است اتفاقاتی بیفتد. یک موقع می بینید که در حد همین است. این برای ما قابل تشخیص نیست، ماندگاری اش تضمین شده نیست. ما بر اساس روابط و اولویت هایی صحبت می کنیم که قابل مدیریت و قابل فکر کردن است. محاسبه می شود اینقدری که در توان ماست. اما اینکه یکدفعه یک جایی یا کسی انرژی منفی یا مثبت به من بدهد، هزاران از این موارد است. گاهی آدم از یک مکانی رد می شود و خوشش می آید؛ هر چی نگاه می کند که چیزی باشد که در فکرش باشد، نیست! این از محدوده مدیریت من خارج است؛ ممکن است الان علمش را نداشته باشم و فردا بفهمم، ولی فعلا علمش را ندارم.

اما چیزی که ما می گوییم در حد توان و مدیریت خودمان است و ما می خواهیم زندگی را اینجور بسازیم و این را اولویت دادیم، که بعد انرژی مثبت را از این طریق دریافت کنیم. این یک کانال و ارتباطی شود که خوبی ها به سمت ما بیاید یا ما بتوانیم به سمت خوبی ها برویم.

یکی از چیزهایی که در زندگی مهم است و به نوعی زیرمجموعه زیبایی می شود، مسائل جنسی است. الان در جامعه ما، آنهایی که مومن تر هستند، حتی به آن فکر هم نمی کنند! با اینکه باید به آن فکر کرد و هیچ مشکلی ندارد، بلکه واجب و ضروری است. حداقل به آن فکر کنید، به هر چیزی که نیاز دارید و مد نظرتان است فکر کنید. این جور نباشد که یک نقطه نامعلوم و نشناخته در ذهنتان باقی بماند و بعدا به خاطر تجربه زندگی آن را بدست بیاورید. این هم یکی از ویژگی های زندگی مشترک است و باید به آن فکر و توجه کرد؛ همانجور که به همه چیزهای دیگر فکر می کنید! این تازه خیلی مهمتر استو تمام آنهای دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد! آدم سالم این اولین خواسته اش است، وگرنه طرف مریض است!! این جذابترین جای داستان است و اگر نیست، فرد مریض است و ربطی به تقوا هم ندارد! نگوید که من از آسمان آمدم و بقیه زمینی هستند! ربطی ندارد. نشانه اش هم اینکه همه انبیا و اولیاء مشغول ازدیاد نسل بودند! چون لازم است از هر نظر. خدا اصلا برای همین این موضوع را قرار داده! ولی درست نگاه نمیشود، تربیت نشده و اطلاعات کافی و لازم از کانال صحیح داده نشده است.

شما به عنوان یک فرد به آن فکر کن؛ کوچکترین نیازی در این زمینه داری به آن فکر کن و در موردش حتما باید صحبت کنی. اما بعضی ها ممکن است این ویژگی را نداشته باشند! و این را می گذارند پای حیا! ولی اینها غلط است.

حداقل 40% طلاق هایی که رخ می دهد به خاطر مسائل جنسی است و اینکه نمی توانند همدیگر را ارضاء کنند. البته اکثرش علتش همین است! مگر ما چقدر معتاد داریم؟ یا چیزهای پیچیده دیگر؟ اکثر طلاقها یا مستقیم یا غیر مستقیم به این مسئله مربوط است. از این درصد، یک عده زیادی هیچ وقت رسما در دادگاه بیان نمی کنند، خصوصا مردها، که مثلا بگویند چون مشکل جنسی داریم نمی توانیم با هم بسازیم. چون سازوکاری در این زمینه وجود ندارد، تا بخواهند بیان کنند.

غربی ها البته در این زمینه افراط کردند. بعضی هایشان که لیبرال هستند، که آنها واقعا زندگیشان حیوانی شده. اما آنهای دیگر هم افراط کردند. دلیلش هم این است که ما اومانیسم خدایی هستیم، یعنی انسانی که با خدا متصل باشد و خدا محور زندگی است. ولی آنها، اومانیستی هستند که خدا ندارد و در اصل حیوان است. حیوان هوشمند، قوی تر از حیوانات دیگر. به همین خاطر ارضای مسائل جنسی برایشان اولویت اول است. لبیرالیسم اساسش بر اساس منفعت طلبی است و اولین منفعت انسان هم حفظ خودش است. حفظ خود یعنی داشتن نسل، داشتن نسل یعنی قوی بودن مسائل جنسی. به همین خاطر در این زمینه افراط کردند. البته الان خیلی شدید کنترل می کنند ولی به این سادگی ها نمی شود، چون بالاخره این نفس بیدار شده و به این سادگی ها نمیشود مهارش کرد. یعنی از دست رفته و بعید است، اصلا به همان حالت متعادل خودش برگرد.

در هر صورت مسئله خیلی مهمی است و باید به آن فکر کرد.

یکی از بندگان خوب خدا که به شهادت رسید، شهید پاک نژاد است. پزشک و انسانی فوق العاده عجیب و غریب بود! از آنهایی که گرسنه می مانده ولی دیگران را رایگان طبابت می کرد. کارهای عجیبی می کرده! زندگی نامه اش را بخوانید. وی ده جلد کتاب نوشته فقط در مورد همین موضوع!! این مسائل را توضیح داده هر جور که تصور کنید، فیلم هایی که خارجی ها می سازند، پیش این هیچ است!!! اما آیه و روایت آورده، توضیح منطقی داده و گفته که نیاز دو تا انسان است و اگر من پزشک نگویم، این فرد می رود فیلم می بیند. این کتاب چهل سال پیش نوشته شده و ایشان اوایل انقلاب شهید شدن، ولی اینقدر ویژگی دارد! تمام این را با مسائل اخلاقی در کنار هم آورده. این ده جلد کتاب به کرات سانسور شده و الان به صورت یک کتاب قطور موجود است. حتما این کتاب را بخرید، چون واقعا به کار می آید. اسم کتاب هست، ازدواج مکتب انسان سازی.

وقتی آنجا مراجعه می کنی، آموزش داده و انسان را نسبت به نیازمندی های جنسی شان آگاه کرده. که حتی اگر طرف نخوهد انجام دهد ولی آگاه باشد. این خودش بهترین نگهدارنده انسان است! آدم وقتی به نیازش آگاهی داشته باشد، خیلی دیگر فریب نمی خورد و راه را اشتباه نمی رود. اینطوری خیلی پیش می رود و جلو می افتد. شما روی این قضیه فکر و مطالعه کنید. آدم باید اینقدر توانایی داشته باشد که ذهنش را کنترل کند. اینکه من بتوانم کنترل کنم یا نه؟! این باعث نشود که یک اصلی را زیر پا بگذارم و یک اصل را فراموش کنم. این اصل است و باید به آن فکر کرد؛ وگرنه آدم از آن ور می افتد، بعد اسمش را می گذارد تقوا. اینها اسمش تقوا نیست.

ممکن است چهارتا روایت بخوانید که پیامبر جور دیگری رفتار می کرد! آن وقت شما می مانید که یعنی چی؟! از آن بالاتر امام زمان می آید و یک زندگی اسلامی ایجاد می کند، بعد شما جا می مانی. یکی از نقاط مهمش همین است که این مسائل باید در چارچوب فطری و انسانی و اخلاقی و اسلامی باشد، ولی باید باشد.

حتما در موردش صحبت بکنید، حالا شده کم. حتما طبع خودتان را پیدا کنید؛ چون یکی از شاخه های طبع، مسائل جنسی است. بعضی ها طبعشان در مسائل جنسی گرم است، بعضی ها معتدل و بعضی ها سرد. سرد مریض است، باید حتما فکری به حالش بکنید. اگر سرد هستید و اصلا تمایل ندارید یا کم است، حتما خوراکتان را تغییر دهید. شیمیایی نه، طبیعی؛ حتما از داروی طبیعی استفاده کنید.

حداقل با طرفتان صحبت کنید در این زمینه که طبع شما چیست؟ تمایل شما در این مسائل چیست؟ این چیز خجالت برداری نیست. این ضرورت زندگی است و ایجاد امنیت می کند برای طرفین. هر چیزی را که شما به آن بپردازید و در فکرت برنامه ریزی کنی و بعدا در موردش صحبت کنی، این برای طرفین ایجاد امنیت می کند. طرف این پیام را می گیرد که، این حواسش به آن هم است و در مورد همه چیز برنامه دارد، فکر کرده. وقتی شما آن جواب را می شنوی، خیالت راحت می شود و دیگر این دغدغه همیشگی ذهنتان نیست که آن قضیه چگونه قرار است مطرح شود؟ خب راحت مطرح کردید و آنجا جایش است!

در جلساتی که در جاهای مختلف در مورد ازدواج برگزار می شده، خانم ها که صحبت می کردند، یک دید منفی داشتند در مورد پسرها، که اینها فقط به همین قضیه فکر می کنند. مطرح کردنش باعث نمی شود که طرف بد فکر کند که همه فکرشان این است؟

دو تا مسئله است: 1 - فرهنگ غربی، که زن وسیله ارضا جنسی مرد است. همه شان هم می دانند، اصلا زن را می خرند و می فروشند و این عادی است برایشان. که در جامعه ما خیلی رسوخ کرده و ذهنها را پر کرده. 2- به خاطر تربیت نشدن دو سه نسل گذشته ما و حتی قبلترش، این معضل به وجود آمده. که طرف سر سن خودش ازدواج نکرده، به نیازمندی های جنسی خودش و طرف مقابلش آشنایی نداشته، از آن طرف با فیلم و مطلب، آدم های خیابانی او را تحریک کردند و جایی نبوده که خودش را ارضاء کند و این تبدیل به یک عقده روانی شده. که وقتی اسم دختر می آید، فقط به مسائل جنسی اش فکر می کند. همه اینطوری نیستند اما این عقده وجود دارد. درست است که اکنون این ضعف فرهنگی و روانی وجود دارد که، آن کسی که می آید صحبت می کند و این حرفها را می زند فقط به این جنبه نگاه می کند! اما! شما وقتی با یک نفر عاشقانه صحبت می کنی، در مورد مسائل علمی یا اخلاقی صحبت می کنی، یا اعتقادی و... ،در مورد مسائل جنسی هم صحبت میکنی، آن جور برداشت می کند؟! اینکه شما به این اولویت بدهید، یا نوع کلماتی که برای انتقال آن مطلب استفاده می کنی چه جور کلماتی باشد یا چگونه بیان شود، طرف یک برداشت دیگری می کند. اینها دیگر به ظرافت و دقت و توانایی شما بر می گردد. اما این نباید یک بهانه و عذری باشد که اصل قضیه زیر سوال برود، تعطیل شود یا تضعیف شود.نه، همه باید باشد.

طرف مقابل ما قبل از ازدواج متوجه می شود که طبعش چگونه است؟

اگر نمی دانست، شما به عنوان درخواستت می گویی. چیز سختی نیست، راههایی دارد که می شود تست کرد تا آدم طبعش را متوجه شود. ولی چون الان ما خوراک های شیمیایی استفاده می کنیم، تشخیص طبع سخت شده و ممکن است با دو سه تا آزمایش ظاهری پی نبری. به خاطر همین یک مقدار زمان می برد، ولی باید اولویت باشد. رنگ پوست و روابط و نوع حرف زدن و نوشتن، لباس پوشیدن و نوع نگاه، همه نشان می دهد که طبع یک نفر چگونه است. همینطور از چیزهایی که علاقه دارد، خوراکی هایی که دوست دارد و.... می شود طبعش را فهمید.

شناخت قبل از ازدواج در وضعیت فعلی ما پذیرفتنی است یا نه؟ یعنی قبلش رابطه آشنایی داشته باشیم و فعلا به خواستگاری نرسد.

دو حالت دارد، یک موقع رابطه است و یک موقع شناخت است. بدون شناخت مگر می شود؟! شناخت ضرورت دارد، ولی رابطه غلط است. دلیلش هم این است که شما انگیزه اصلی نداری و دچار تنوع طلبی می شوی. تنوع طلبی هم یک بیماری است که آدم حالا حالاها متوجه نمی شود، اول فکر می کند به انتخاب کامل نرسیده، بعدا می فهمد که تنوع طلبی است. همه چیز می خواهد و به هیچ کدام هم نمی رسد! به خاطر همین که دچار این نشوی، رابطه درست نیست.

شناخت یعنی سر موضوع خاص باید صحبت کنی، در دو یا ده جلسه، اما بگو بخند و رابطه... نباشد. چون در این صورت انگیزه ضعیف می شود، شما این فرد را موقتی می پذیری، بعد یکی دیگر را ببینی، آن را هم موقتی می پذیری! به این می گویی نه، بعد سراغ آن یکی می روی، حالا یا در ذهنت یا واقعا! این ایجاد تنوع طلبی می کند و البته تنوع طلبی کاذب!

اگر طرف برود خواستگاری و جواب بگیرد، هفته بعد آزمایش بدهند وعقد! این چگونه است؟

این دیگر خیلی داغون است، نه اینقدر سریع و نه اینکه بروی دنبال رابطه! یک چیزی بین این دو باید باشد.

بالاخره رابطه پذیرفتنی هست یا نه؟

بله، ولی در حد شناخت. نباید راه را گم کنی، زن فریبنده است! دو جلسه با او خوش و بش کنی، راه را گم می کنی! ازدواج برای این، اینهمه شرط و شروط دارد که تو راه را گم نکنی.

زمان چقدر طول بکشد؟

بستگی به هوش طرف دارد! یکی در یکی دو جلسه همه چیز دستگیرش می شود و یکی نه، سه ماه وقت لازم دارد!

قبلا گفتید زن خیلی پیچیده است و نمی شود او را فهمید! الان می گویید در یکی دو جلسه بشناسیم؟! این دو چطور با هم جمع می شوند؟

مگر قرار است بشناسیم؟! طرف چهل سال است که زندگی می کند ولی همسرش را هنوز نمی شناسد! شما به دنبال انگیزه و خواست خودت می گردی، تا ببینی در این حد هست یا نه؟ بیشتر از این می شود حاشیه قضیه.

اگر طرف فیلم یا نقش بازی کند چی؟

شما آیا همه این قضایا را که در این جلسات عنوان شد، در نظر گرفتی؟ یا فقط رفتی با یک نفر صحبت کنی و به نتیجه برسی؟ اگر بخواهی فقط صحبت کنی، بله این مسئله (احتمال فریب) هم درش خیلی پر رنگ است. اما اگر نیتت درست است، خدا در کار است، همه مقدمات در کار است، فریبی سر راه شما قرار نمی گیرد؛ و اگر بگیرد، می فهمی. چون آدمها بو دارند، شکل دارند... خدا نمی گذارد که آن سمتی بروی. کسی که فریب کار است، بوی گندی می دهد که خدا نمی گذارد سمتش بروی؛ اصلا بدت می آید. به شرطی که این اولویت ها برای تو باشد! اما وقتی اولویت ها نیست، خدا هم تو را در راه دیگری می اندازد. به راه تجربه، که بروی و تجربه کنی!

اما با رابطه،آدم راه را گم می کند و به هدف نمی رسد. والا فکر کردی زنا کردن مگر چیست؟ خدا می بخشد دیگر! اما راه گم می شود. فقط بحث آن گناه نیست، آثار آن گناه بدتر از خودش است! هستند آدمهایی که صدها بار این کار را می کنند، ولی بعدش چی؟؟ به خاطر اینکه اینجوری نشود، اینهمه شرط و شروط گذاشتند؛ حالا مقدماتش هم مثل خودش است. بوی زن اغواگر است! زن وقتی مرد به او تمایل نشان می دهد، بوی سومش تصاعد پیدا می کند، خب مغز مرد از کار می افتد، بعد شمامی گویی شناخت!! ولی به جای دیگری داری فکر می کنی! نباید در این دام بیفتید.

شناخت، با صحبت رسمی و عادی امکان پذیر است. روی کاغذ چیزهایی که نیازی داری را بنویس، یک جلسه فقط لازم است تا سوالاتی که آدم باید بپرسد، بیان شود. در مورد افکارش، مسائل فرهنگی، اجتماعی، دینی، شخصی، جنسی، جسمش، فامیلش، روابط، دوستان، چیزهایی که می خورد، همه اینها را آدم باید بپرسد، البته به ترتیب اولویت. یک موقع یک سوالی را می پرسی که ده تا جواب اینها در آن هست. شما اگر روی برنامه پیش بروی و ذهنت در حاشیه نرود، خیلی متفاوت است، با اینکه یک موقع هیچ برنامه ای نداری و می خواهی همدیگر را بشناسی! و در مورد چیزهای بی اهمیت حرف می زنید!

اصل این است که چیزهایی که نیاز دارید را بنویسید و بپرسید. به او هم همین را بگوید که چطور می خواهی من را بشناسی؟ باید بپرسی و تحقیق کنی. مثلا اگر طرف گفت اینطوری است، از کجا می خواهی بفهمی خوب است یا بد؟ باید پرسیده شود و مشورت کرد، یعنی یک کار جدی باشد واقعا، یک تحقیق جدی، وگرنه هیچ چیز روی هیچ چیز دیگر بند نیست! می شود شانسی؟! شاید بشود شاید هم نشود. اما وقتی شما تحقیق می کنی و مشاوره می کنی، حساب و کتاب می کنی، سوال و جواب می کنی، روی آن وقت می گذاری، حتما به نتیجه می رسید. در ضمن این کارها، احترام، اخلاق و نرمش نباید فراموش شود. اصل را نباید گم کنی، چون الان کسی رعایت نمی کند واقعا. بعد پرسیدن سوالات، می شود فهمید طرف کیست. هر چقدر هم دروغگو باشد، دروغش معلوم میشود.

نزدیک سی یا چهل سوال وجود دارد برای پرسیدن. شما حتی جواب یک سوالت موقع سلام و علیک ممکن است محقق شود. ما توجه نمی کنیم، اگر توجه کنیم، همه اینها یک منبعی می شود تا آن اطلاعاتی را که می خواهیم بدست بیاوریم. مثل پلیس ها، در چیزهایی سرنخ پیدا می کنند که هیچکس نگاه نمی کنند. چون دیگران بلد نیستند، اما پلیس یاد گرفته و با بکار بستن آن چیزها می فهمد. این داستان هم همین است، شما وقتی از راهش وارد شوی، از هر سوال و جوابی چیزهایی دستگیرت می شود. مبنای این جلسات شناختن است، والا حرف زدن و چک و چونه زدن، حاشیه است! اگر میخواهی حاشیه باشد، شعر بگویند، گل و بلبل، می روند در ژست های دیگر ....اما اگر می خواهی بشناسی همه اینها باید هدفمند باشد.

برای شناخت، بعضی ها می گویند رسمی باشد و تلفنی نباشد.چطور باید باشد؟

حتما حضوری باشد. حتما رسمی آنطوری نباشد. ما انسانیم؛ در اسلام و دیدگاه انسانی، اخلاق بر هر چیزی مقدم است. اگر قرار باشد از طرف سوال بپرسی ولی رنجیده شود، نمی شود! اخلاق باید رعایت شود. حالا من نفسم ضعیف است و این دختر را دیدم دست و پایم را گم می کنم، این مشکل من است و باید آن را رفع کنم. نه اینکه اصل دینی انسانیت را زیر پا بگذارم! الان به دروغ می گویند امیرالمومنین به زن جوان سلام نمی کرد! این دروغ است. اصلا ما چنین امامی نداریم، اگرم داشتیم آن امام به درد ما نمی خورد! مگر زنها آدم نیستند؟ مگر زن جوان آدم نیست که امام نداشته باشد؟؟ حتی در حد سلام که واجب است! اینها حقیقت ندارد. حالا یک نمونه کوچکش همین بحث خواستگاری است. یک دختر یا پسری ضعیف است، ولی اصول دینی مثل سلام کردن که جزو واجبات است، را باید زیر پا بگذاریم؟! چون ضعیف است؟! هرگز! او باید قوی شود، نه اینکه اصل را فدا کند.

شما به عنوان یک آدم قوی و بزرگ شده از نظر فکری، وارد این صحنه میشوی. بعد می دانی چه باید بکنی. اول رعایت اخلاق؛ چه ازدواج سر بگیرد، چه نگیرد، چه خوشگل باشد یا نباشد، چه خوشت بیاید و چه نیابد. به عنوان یک انسانی که به طور جدی آمده با شما صحبت کند، باید اخلاق رعایت شود. خصوصا اینکه شما مردی و او زن است. چون زن نگاه می کند، برعکس مرد است، چشمش به دست شماست، ما زن را توجیه می کنیم، زن اینطوری نیست، زن همانجوری که پول از شوهرش می گیرد، در اخلاقیات هم همینطور است. یک نگاه مرد برای او ده هزار معنا دارد. می بینید چقدر حرف می زنند؟! سر همین چیزهاست دیگر! آنها همه چیز را می بینند، چون توجه می کنند، ما نگاه نمی کنیم. شما با یک آدمی صحبت می کنی با این انگیزه که می خواهی با او ازدواج کنی، پس باید اخلاق را رعایت کنی. این خیلی مهمتر از اصل صحبتهایی است که می کنی! پیامبر اسلام را با اخلاقش پیش برد نه با آن تعالیمی که می داد! آن تعالیم را بعضی ها اصلا نمی فهمند. الان 1400 سال گذشته ما هنوز نمی فهمیم! وای به آن موقع! ولی اخلاق را همه می فهمند، زمان و مکان و جغرافیان و قوم و نژاد و زبان و .. ندارد. وقتی با طرف خوب برخورد می کنی، شخصیت می دهی، ولی جلوی نفست را هم می گیری که از حد و حدودش تعدی نکنی، او این را درک می کند. برای تو احترام قائل می شود، گذشت می کند، راستش را می گوید، همانی که هست می شود. اخلاق خیلی مهم است و نباید فدا شود.

حضرت ابوالفضل علیه السلام اگر از همه (غیر از معصومین) بالاتر است، به خاطر اخلاقش است نه به خاطر چیز دیگر. ایمان و عملش خیلی بالاست، پسر امیرالمومنین است، ولی آن چیزی که از همه بالاتر است، اخلاقش است!

خلاق در دین ما، دین فعلی و قلابی خودمان! خیلی محروم و واقعا مظلوم واقع شده است. اخلاقی وجود ندارد. اسم تقوا می گذاریم، ولی زیر پا راحت له می کنیم. استاد کجا احترام دارد؟! هیچ کس به استاد احترام نمی گذارد. یک سری هم با تملق و چاپلوسی، استاد را می اندازد به نفسانیات. نمی خواهد دستش را ببوسی! نه می خواهد غیبت کنی! یک حد تعادلی باشد که محترم باشد، احترامی که ضرورت دارد و واجب خداست. ولی کسی رعایت نمی کند. روابط بین برداران دینی تقریبا صفر است، خیلی کم است. عشق و محبتی بین برادران دینی نیست یا خیلی کم است.

جو زده شدن قبل از ازدواج را نگاه نکنید، بعد ازدواج کی میتوانید اس ام اس بدهید و همدیگر را ببنید؟! تمام می شود. این یعنی ما ابزاری با هم رفتار می کنیم، نه اسلامی و الهی و انسانی! چون اخلاق وجود ندارد. چون با یک چیزهای دیگر اخلاق را منتفی می کنیم و کنار می گذاریم.

اخلاق اولین ضرورت است. شما خدا را قبول نداشته باش، اما اخلاق داشته باش، یقین بدان که بالاترین جای بهشت هستی! در دنیا و آخرت. اما برعکسش، بالاترین عقاید را به خدا و انبیاء و اولیا داشته باش، اما اخلاق را نداشته باش، قطعا جای آن فرد جهنم است. شما یک آیه قرآن پیدا کن که سفارش به اخلاق نکند! مستقیم و غیر مستقیم. انبیا با مشرکین و کفار برخورد می کنند، اما اول اخلاق را رعایت می کنند. حضرت موسی با فرعون، آنجور رفتار می کند و اجازه نمی دهد که او خوار و خفیف شود. بالاخره شاه است، می گوید من هم که می خواهم هدایتش کنم، باید همانجور صحبت کنم. اما آیا ما الان اینجور هستیم؟ یکی را در خیابان ببینیم که کمی کج و کوله باشد، اصلا آدم حسابش نمی کنیم! چه برسد به اخلاقی رفتار کردن!! ما معمولا همه مدعی هستیم! چهار تا هیات و مسجد می رویم، پیش دیگران ادعای خدایی می کنیم. اخلاقی وجود ندارد! فکر می کنیم اخلاق همانی است که ما انجام می دهیم!

حالا در این مسئله مهم (خواستگاری) معلوم است که اخلاق اصل است؛ مگر می شود در اینجا اخلاق اولویتت نباشد، بعد آن موقع در زندگی اولویتت باشد؟! نمی شود. حالا بعضی ها می گویند نباید به گناه بیفتی پس رسمی صحبت کن! این به رسمی صحبت کردن، ربطی ندارد.

مثلا همکار دارید و چهار خانم هم همکارت هستند. خب سلام و علیک می کنید، می گویند نه! زن است! آرایش کرده! خوب آرایش کرده باشد، من چکار کنم؟! انسان است، همکارید، هم زبان هستید، در کنار هم نشستید، از یک سفره دارید غذا برای زن و بچه و زندگی می برید، مگر می شود سلام و علیک نکنید؟! خب نمی فهمند! متحجر هستند. یک عده از این ور بام می افتند! و ما هم معمولا جزو اینها هستیم! ولی اخلاق اصل است،شک نکنید.

 

 

والسلام

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design: