Leader
06 خرداد 1396 ساعت 18:07

چگونه خواستگاری کنیم 1

بسم الله الرحمن الرحیم

1- سوالاتی که در جلسه خواستگاری می پرسیم، چه جور سوالاتی باشد که حداقل در سه یا چهار جلسه بتوانیم حدس هایی بزنیم که آیا این مورد خوبی برای ما می تواند باشد یا نه؟ بیشتر نوع روانشناسی سوالات و جوابهایی که می گیریم مد نظر است تا بتوانیم روی آن جوابها تصمیم بگیریم. لطفا توضیح بفرمائید.

2- مورد مناسب را باید شخصا پیدا کنیم یا بر عهده خانواده بگذاریم؟ یعنی اول خانواده تایید کند بعد ما بر اساس شناخت تصمیم بگیریم؟

مقدماتی را شما باید به آن بپردازید. هر چیزی و هر تصمیمی که انسان در زندگی خود می خواهد بگیرید، یا به عبارتی هر تصمیمی که انسان درزندگی می گیرد، بازتاب تفکر خودش است. آن چیزی که فکر کرده و آن شناختی که از زندگی و دنیای خودش پیدا کرده، این در یک فرایندی تبدیل به تصمیماتش می شود و بعد تبدیل به اعمالش می شود. حتی اگر ما خدا را می پرستیم، خداپرستی ما معلوم نیست که خداپرستی حقیقی باشد، بلکه آن معرفتی که ما نسبت به خدا پیدا کردیم، در قالب اطاعت و پرستش ما از خدا شکل پیدا کرده است.

کارهای روزمره زندگی ما نیز همین است. اشتباه بزرگمان این است که وقتی میخواهیم یک تصمیمی بگیریم و خصوصا " تصمیمات مهم زندگی"، قبلش به این توجه نکنیم که تفکرمان در آن زمینه واقعا چیست؟! این مثل این است که دو یا سه پله اول را حذف کنیم و به یکباره به پله چهارم برویم! ممکن است هرگز روی پله چهارم پا نگذاریم، اما این توهم را پیدا کنیم ،که معمولا هم همین جور است.

مثلا در بحث های روانشناسی و تربیتی ده دقیقه با شخصی صحبت می کنی و می بینی طرف در 12 سالگی مانده است! الان 25، 30 یا 40 ساله هست ولی در همان بچگی مانده و تصور خودش این است که 35 ساله و با سواد و حتی بزرگتر از سن خودش هست!

ولی وقتی ملاک ها را وسط می آوری و شاخص های مهم را مطرح می کنی و حرفهایش را می شنوی، می بینی که این شخص متوهم است. حقیقتا این پله ها را بالا نرفته! چرا؟ چون آن موقع که می خواسته حرکت کند و تصمیم بگیرد، به شناخت خودش (شناختی که از خود و دنیا دارد، از خدا دارد یا در هر زمینه خاصی که تصمیم گرفته) توجه نکرده. فکر کرده دیگران زندگی را تعریف می کنند! ما که معمولا در فضای مذهبی هستیم، فکر می کنیم خدا برنامه ریزی می کند؛ بله، خدا برنامه ریزی می کند ولی ذهن تو، فکر تو، قلب تو اینجا اثرش چیست؟! ما معمولا به این بی توجه هستیم و این مورد بسیار مهمی است که انسان باید یک روز به آن توجه کند، زندگی آدم واقعا تازه آن موقع معنا پیدا می کند. شما خودت زندگی خودت را تعریف می کنی، زندگی یک چیز تعریف شده و الگوداری نیست که بخواهی به آن مدل خاص دربیایی. خیر! شما، آن مدل را با همان تفکر خودت تعریف می کنید.

الان در مورد زندگی زناشویی، هر چیزی که در ذهن شماست، در آینده همان محقق می شود. اگر درست فکر کنی، آن زندگی درست می شود. اگر به ابعاد مختلف زندگی فکر کنی، بعدا آن ابعاد محقق می شود. فقط تفاوتش این است که الان شما قبل از تصمیم گیری و انجام، فرصت فکر داری، اما وقتی تصمیم گرفتی دیگر فرصت فکر تمام است. وقتی فکر نکرده تصمیم بگیری، ممکن است بعد از تصمیم یک فکر جدیدی را پیدا کنید که متضاد با تصمیمت باشد، آن موقع باید چه کرد؟! نمی شود.

نمی خواهم با حرف تلخ شروع کنم اما اکثر طلاق ها دقیقا از همین جا شروع می شود. طرف قبلا فکر نکرده و تصمیم گرفته، تصمیم که گرفته، حالا فکر کرده است و در فکرش به این نتیجه رسیده که تصمیمش غلط بوده و می خواهد تا دیرتر نشده بهم بزند. (البته بعدا یک فکر دیگر می کند و می بیند این هم غلط بوده است!) چون آن مقدمه اول را که گفتم این طرف ندارد! فکر می کند، این ازدواج سریع و طلاق سریع مشکلات جامعه، اخلاق همسر، دخالت مادرزن و یا... بوده است. نه! این بی فکری تو بوده که همه جنبه ها را نسنجیدی. ذهن تو دست نداشته، لنگ بوده، علیل بوده و نتیجه اش شده یک زندگی کوتاه مدت با طلاق. در ذهنت اگر یک زندگی کامل شکل می دادی، تصمیمت اگر کامل بود، تفکرت کامل بود، عملت هم عمل کاملی میشد.

شما هم اول باید فکر کنید. نمی خواهم بگویم که ذهنی زندگی کنید، این دو شبیه به هم است، ولی با هم متفاوت است. وقتی سن ازدواج بالا می رود یا در راه ازدواج مشکلاتی ایجاد میشود، یکی از معضلات روانی که به دخترها و پسرها فشار می آورد، زندگی ذهنی است؛ طرف در ذهن خودش شروع به زندگی کردن می کند، یا با فرد خاص یا با تمایلاتی که مدنظر دارد. این موضوع حرف ما نیست، منظور از "ذهنیت"، یک جور فریب دادن خود است، ندیدن مشکلات و مواجهه نشدن با واقعیت است.

"تفکر" این است که با واقعیت مواجه شویم و برنامه ریزی کنیم. خودت را آماده کنی و همه چیز را مهیا کنی و بعد فقط انجام دادنش بماند. تفکر با زندگی در ذهن خیلی متفاوت است.

اولین نکته که خواستم مطرح کنم این است که شما زندگی ایی را تشکیل خواهید داد که الان به آن فکر می کنید، پس به همه چیز آن فکر کنید.

به خاطر مشکلات فرهنگی جامعه مان که ریشه دار است و به عوامل مختلفی ربط دارد، زندگی هایی که الان ما تشکیل می دهیم لنگ است. معمولا و تقریبا عشق در آن وجود ندارد و از نظر فرهنگی این یک چیز نچسبی به زندگی است. مسائل جنسی هم در آن فوق العاده ضعیف است. به خاطر مشکلات فرهنگی و به خاطر اینکه کسی آن را آموزش نداده و کسی یکسری شیوه ها را بالاخره به مردم یادآوری نکرده است، مسائل جنسی را یک چیز بدی می دانند. با اینکه چه کسی گفته این بد است؟! چطور بالاترین عبادت است! چطور نسل انسان و حتی انبیا و اولیا از همین مسائل جنسی به وجود آمدند! چرا چیز بدی است؟ اصلا انسان را خدا برای همین آفریده است! چطور چیز بدی است؟!

واقعا خدا انسان را برای همین آفریده؟ چطور؟ توضیح بفرمایید.

بله! مگر برای چیز دیگری آفریده است؟! اگر زادو ولد را بردارید چه می شود؟ مفهوم زندگی خالی می شود. از یک سمت دیگر شما نگاه کنید حضرت آدم(ع) وقتی در جنت است و خدا می فرماید به آن درخت نزدیک نشوید(حالا به مسائل عرفانی آن کاری نداریم) و نزدیک شدند، خدا می فرماید اینها "عوراتشان" مشخص شد. عورات یعنی مسائل جنسی، یعنی تناسل. تا قبل از آن آدم و حوا نیاز به نسل بعدی نداشتند، چون بر دیگران قرار است که حکومت کنند، اما وقتی آن اتفاق افتاد اینها تناسل پیدا کردند. آن موقع گفت شما از بهشت بیرون بروید چون دیگر آنجا بدردشان نمی خورد! باید یک جایی می رفتند که امکان زاد و ولد باشد؛ امکان زندگی اجتماعی باشد. در بهشت امکانش نبود. پس این اصل زندگی است. درست است که از نظر حجمی کم است و ممکن است دو نفر که بخواهند از نظر جنسی کار حلال انجام دهند یک ساعت طول بکشد و 23 ساعت دیگرهزار مسئله دیگر است، اما این یک ساعت ارزش خیلی بالایی دارد. شاید بزرگترین و بالاترین عبادت باشد چون هیچ چیز به اندازه این، دو سمت را کنترل نمی کند. اما در ازدواج های الان ما اصلا وجود ندارد! یکی نامش را " حیا " می گذارد، به دروغ و به اشتباه! چون آنجا اصلا حیابردار نیست، اسلام یکجا حجاب زن را برداشته و آن هم در این مسائل است. این مسئله خیلی مهم است، چون اکثر طلاق ها ریشه اش در همین است، ولی خب به آن بی توجه هستند.

شما که الان به زندگی آینده ات توجه می کنی، باید به " عشق" فکر کنی، به مسائل جنسی فکر کنی، به زیبایی ها باید فکر کنی؛ به خودت، به آن فرد و به مجموعه زندگی. زندگی یعنی چی؟ اولین چیزی که آدم می بیند، پدر و مادر و زندگی که در آن قرار دارد هست. آیا یک مذکر و مونث در کنار هم فقط؟ باید به تعریف زندگی رسید. ممکن است در دو خط زندگی را تعریف کنی، مثل یک مقاله که اولش تعریف می کنند که این اصطلاح معنایش این است، اما آیا با یک تعریف و خواندن و نوشتن به آن می رسی، یا باید خودت تعریفش کنی؟

یک کسی را می بینی که زندگی را جوری تعریف می کند که مثلا عرفانی است. یکی تعریفش از زندگی، برنامه کار و پول و تلاش و اینهاست.که این برمی گردد به مسائل تربیتی و فرهنگی و خانوادگیش، ژنتیکش، توانایی هاش و استعدادش.

اما الان چرا زندگی ها اینقدر مشکل دارد و به طلاق می خورد؟ چون اصلا طرف تعریفی از زندگی ندارد. می گوید برویم یک جا را اجاره کنیم و بعد زیر یک سقف باشیم، فلان چیز را بخریم و بفروشیم و فلانی بیاید و برود تا بعد ببینیم زندگی که می گویند یعنی چی؟ این همان توهم است. یعنی پله ای وجود ندارد ولی می خواهد بالا برود! از کدام پله می خواهی بالا بروی؟!

تو می بایست اول در ذهنت اینها را درست می کردی تا بعدا به آن می رسیدی. باید به تک تک اینها فکر می کردی، حتی به مسائل ظاهریش، حتی به شکل و شمایل خانه ات و حتی وسائل منزل. درست است که در اولویت نیست و کم اهمیته ولی جزئی از زندگی است. البته اول اخلاقیات است، هدف زندگی است، انسانیت است.

فکر کردن به اینکه آن مسئله جنسی قرار است تبدیل به چه شود؟ بالاخره همین همبستر شدن پیغمبر و امام درست کرده ، قاتل پیغمبر و امام هم درست کرده است. مگر غیر از این است؟ بعضی نسل را ادامه داده با برکت و بعضی ریشه نسل را از جا درآورده است. بعضی هایش فردی را به دنیا آورده که خدمت کرده به جمعی از انسانها، ولی دیگری هم همین کار را کرده ولی موجودی را به دنیا آورده که کاش هرگز به دنیا نمی آورد. سربار همه کس است، یا انحراف ایجاد کرده، یا دردسر ایجاد کرده یا زحمات دیگران را بر باد داده است.

اینها همه ریشه اش در یک چیز ساده است. اینکه این افراد قبل از زندگی فکر نکرده اند، و تفسیر نکرده اند که بالاخره قرار است به کجا برسند. هر کس هم به اندازه خودش؛ یکی ممکن است مثل من درکش پایین باشد، مهم نیست، به اندازه خودش باید فکر کند که تعریف زندگی چیست؟ این زندگی چه چیزهایی را باید داشته باشد؟ اگر عشق لازم دارد، ما حصل این عشق چیست؟ نشان دادن این عشق چگونه است؟ مبنایش کجاست؟ حدش چیست؟این دنیا، دنیای شلوغیست، اینقدر مزاحمت و دردسر ایجاد می کند که دیگر شما نتوانی بعد به آن فکر کنی. قبل از اینکه گرفتار یک کاری بشوی باید فکری کنی و طراحی کنی، تا وقتی سوال مطرح شد جواب داشته باشید. حداقل برای 80% از سوالات جواب داشته باشی، 20% را می شود یک کاری کرد! ولی برعکس این، آن 80% سوال که برایش جواب نداری، شما را شکست می دهد.

دهها نفر مراجعه می کنند برای مشاوره مثلا می گویند ما بلد نیستیم همدیگر را دوست داشته باشیم! تو وقتی بلد نیستی طرف مقابلت را دوست داشته باشی و حتی آن را بیان کنی، چرا ازدواج کردی؟! اکثریت قریب به اتفاق مردها، بلد نیستند هدیه بخرند! این ازدواج ها نتیجه ای ندارد. تو که اینطور هستی وای به بچه ات! مشخص است، بچه که بهتر از پدر و مادر نمی شود! محصول آنهاست.(یک مواقعی استثناً، بهتر می شود!)

تو که اینقدر ناتوانی و هرگز به این قضایا فکر نکردی و نتوانستی از خودت عبور کنی، چرا یک نفر دیگر را آوردی؟ حالا دست بر قضا طرف مقابل هم مثل خودش است، کم پیش می آید که او هم روی خودش کار کرده باشد، خب حضور دو آدم این جوری معلوم است چه خانواده داغونی می شود!

برعکس کافی است یک روز، دو روز...زمان بگذارد و جنبه های زندگی را بسنجد. یک زندگی کامل را. ممکن است یک کسی را هم الگو قرار بدهد. در زمان خودش یا بهتر از زمان خودش، انبیا و اولیا و انسانهای بزرگ را الگو قرار دهد. یک زندگی کامل، اینها جانشان را برای همدیگر می دادند. چرا جان می دادند ؟چون هدفشان مشترک بوده است. چون هدف برای زندگی کردن داشتند.

الان هدف زندگی ما چیست؟ آدم باید جرات کند به اینها جواب بدهد. یکی می گوید برای برطرف کردن نیاز جنسی. این هم هدف است ولی هدف کمی است، هدف ناقصی است باید کاملترش کرد. دیگری ممکن است این موضوع را منکر شود و برود در مسائل عرفانی؛ که البته این هم ناقص است. باید همه جنبه های روحی و جسمی را در نظر گرفت. از همه اینها مهمتر "تکامل" است. بالاخره چه زن و چه مرد باید کامل شود. تکامل جز از راه ازدواج اصلا امکان ندارد.(به استثناهای تاریخی کاری نداریم).

در بحث تکامل انسان باید فکر کند که آیا ضعف دارد یا نه؟ باید این ضعفهایش را خود کامل کند؟ و آیا در این صورت به یک خودشناسی خواهد رسید؟

دقیقا همینطور است. تمام این تفکرات از درون ما نشأت می گیرد. هر چقدر که شما خودت را بهتر بشناسی، بیشتر فکر می کنی. کسی که خودش را نمی شناسد اصلا فکر نمی کند. اکثرا آدمها که می بینید یک کاری را انجام می دهند و بعد توی آن می مانند چون فکر نکردند. چرا فکر نکردند؟ چون خودشان را نمی شناسند! نه ضعفها بلکه قوت هایشان را هم نمی شناسند. نه بدی ها بلکه خوبیهایشان را هم نمی شناسند. استعدادهایش را نمی شناسد، نمی تواند برای زندگی هدف گذاری کند. نه اینکه نمی تواند، بلکه نمی خواهد! نفس یعنی همین؛ شیطان یعنی همین؛ شیطان هم همین را می گوید، "که فکر نکن". همه تلاش نفس و دنیا برای همین است. چون اگر انسان فکر کند، فکر بالاترین عبادات است. فکر یعنی اتصال به خدا. یعنی خدایی شدن. وقتی فکر کنی، خدا چشم و گوش تو می شود و برای تو زندگی درست می کند. برای تو هدف تعیین می کند و تو را کامل می کند. شیطان عقب می رود و دنیا دیگر نمی تواند بر تو چیره شود. اینها همه ریشه در فکر کردن دارد.

اینهایی را که بیان می کنیم، میخواهیم کمی ذهنها و دلها زیر و رو شود تا ببینیم باید از کجا شروع کنیم. سریع سراغ اصل قضیه نرویم چون به قول معروف آن یک کار روبنایی است و دوامش خیلی کم است. وگرنه می شود چهار تا سوال مطرح کرد و خیلی ساده جوابش را داد. ما باید اول به ریشه ها نگاه کنیم تا ببینیم اصلا ریشه ای هست یا نیست؟ که هست؛ ولی باید به آن توجه کنیم.

هدف از تفکر این است که ضعفهایمان را بشناسیم و بخواهیم با ازدواج کامل کنیم؟ آیا این است معنی تفکر؟ یا اینکه یک سری استعدادهای درونی با ازدواج شکوفا می شود؟

شاید کلمه ضعف را درست بکار نبرده باشیم، ولی منظور این است که یک نیازهایی هست که باید برآورده شود تا کمال اتفاق بیافتد. شاید اسمش را ضعف یا نقص بگذاریم. واژه" نیاز" بهتر است. بالاخره نیازهایی که طرفین به هم دارند، تا برآورده نشود، انسان مزه کمال را نمی چشد و راه کمال را نمی تواند طی کند. بهترین راه این است که ادم خودش را بشناسد. وقتی خودش را شناخت، چیزی که بدست می آورد نیازهایش است. چون انسان نیازمند است. بعضی نیازها را در مسائل ظاهری می بینند، بعضی ها به سمت معرفت و معنویت می برند. کمال آنجا اتفاق می افتد؛ بعضی ظاهری کامل می شوند. وقتی دو نفر ازدواج می کنند قطعا روزیشان زیاد می شود چون تلاش بیشتری می کنند، انگیزه بیشتری دارند، روزی که بیشتر شد، خونه و ماشین و ... می خرند و این هم یک جور کمال است. ولی این دنیایی و زودگذر است.

دیگری کمال را در مسائل معنوی می بیند. می خواهد خدا را ببیند و بفهمد، می خواهد حقیقت را درک کند و خودش انسان شود؛ میخواهد اهل گذشت و کمال شود، می خواهد اخلاق داشته باشد و به دیگران کمک کند. کمال حقیقی اینهاست. وقتی به اینها نگاه می کند می بیند برای انجام اینها استعداد دارد ولی یک نیازهایی دارد که فعلا مانع به قوه رسیدن آن استعدادها شده است. باید آن مانع را برطرف کند، که با ازدواج این اتفاق میافتد. وقتی سرجمع می کنیم، می بینیم قبل ازدواج، مناجات و نماز شب و ... پیدا نمی شود، یا هست و خیلی کم است. اما در ازدواج پیدا می شود.

مثال: امیرالمومنین(ع) با حضرت زهرا(ع) وقتی ازدواج کرد، پیغمبر سه روز به خانه ایشان نرفت، بالاخره رسم و احترام به ازدواج جدید بود؛ بعد از سه روز به خانه حضرت رفت، به امیرالمومنین فرمود دختر من همسر خوبی هست برای تو؟ امیرالمومنین (ع) فرمود" نعم العون علی طاعه الله " بهترین یاور برای اطاعت خداست. در همین سه روز به این رسیدند. امیرالمومنین انسان کامل است و رودربایستی ندارد، ولی برای او هم کمال معنا دارد. این را می گوید که بعد از ازدواج من یک یاوری پیدا کردم برای اطاعت خدا. اطاعت خدا یعنی شناختن خدا؛ وقتی که او آمد من خدا را درستتر می بینم.

هدف گذاری خیلی فرق می کند. یکی ممکن است هدف گذاریش خیلی سطح پایین باشد، به خوشگلی طرف نگاه می کند، البته جزوش هست ولی همه آن نیست. یکی مسائل عاطفی و یکی ... اینها پایین است. البته هیچ احدی قابل مقایسه با امیرالمومنین نیست، ولی امام ما وقتی یک فرمایشی را کرده یک قله ای را به ما نشان می دهد که بالاخره می شود به آن سمت رفت.

آن کمالی که مدنظر ماست را باید تعریف کنیم. نگذاریم که دیگران برای ما تعریف کنند. می شود کتاب خواند، مثل انسان و کمال شهید مطهری، درست. ولی این فکر شهید مطهری بود و شما نهایتا می توانی به عنوان مشاور از آن استفاده کنی و راهنمایی بگیری، ولی باید خودت فکر کنی و به کمال خودت برسی. چون پدر و مادر شما با پدر و مادر شهید مطهری فرق می کردند، فهم شما از زندگی با ایشان متفاوت است. او در یک جامعه، یک محیط، یک خانواده، یک فرهنگ بوده و شما در شرایط دیگری بوده اید. درست است که یک اشتراکات کلی وجود دارد، اما حتی با وجود قله یکسان، باز هم فهم نسبت به قله و هدف متفاوت است.

مثلا قله دماوند وجود دارد و ظاهرش هم معلوم است. اما به هر کسی بگوییم قله دماوند، یک جور می فهمد؟ کلی، همه میدانند که بالای کوه را قله می گویند اما کسی که سواد دارد یک جور دیگر می فهمد، راننده جور دیگر ، کوهنورد چیز دیگری را می فهمد، کسی که از بالا و هوا به قله نگاه می کند طور دیگری می فهمد و هر کس به نحوی؛

بحث ما هم سر همین است که مشخص است که انسان کامل کیست،معصومینند و جلوی چشمان ما هستند و الان هم می بینیم؛ اما فهم ما از آن چیست؟ یک زندگی خوب را میدانند چیست، اما فهم من از زندگی خوب چیست؟ گاهی در تلویزیون می بینید که طرف اینقدر خوب از زندگی حرف می زند، بعد وارد زندگی او می شوید، می بینید هیچی ندارد. فقط حفظ کرده . فهم نکرده ، برنامه ریزی نکرده و به آن سمت اصلا حرکت نکرده است.

تکلیف ما هم همین است. اگر می خواهید به سمت یک زندگی کلیدی حرکت کنید، باید تعریف خودتان را از زندگی بیان کنید. اینکه دو نفر بروند زیر یک سقف آیا به نظر شما زندگی می شود؟ اینطور نباشد که فقط به کلیات توجه کرد، بلکه باید به جنبه های مختلف زندگی توجه نمود. الان متاسفانه اینطور است که کمتر کسی، به جنبه های فرهنگی و تربیتی توجه می کند . چه کسی الان چه کسی را تربیت می کند؟ انصافا در دبستان ها مربی ها زحمت می کشند، در راهنمایی یک مقدار کمتر، در دبیرستان تقریبا به حداقل ها می رسد و بعدا که وارد دانشگاه می شوند دیگر رها می شوند. البته در دبستان و راهنمایی و دبیرستان هم در یک حوزه خاصی کار تربیتی انجام می شود، نه به عنوان تربیت یک انسان. در خانواه ها که تقریبا و متاسفانه تربیت تعطیل است. خیلی کم است و آن هم به صورت سنتی و غیرعلمی، و تجربی است. جامعه هم که اصلا شأن تربیتی در آن وجود ندارد و ضد تربیتی است. فضای جامعه فضای تربیتی و انسان ساز نیست. ابتدا باید این را بپذیریم. ممکن است کسی بگوید من تربیت شدم، خدا کند اینطور باشد، ولی فضای حاکم این نیست. شما اگر تربیت نشده باشی نمیتوانی تربیت کنی.مراجعه کننده زیاد است، طرف ازدواج کرده و حالا بلد نیست فرزند خود را تربیت کند.

قبلا اشاره کرده بودیم مربی، خداست. خدا باید تربیت کند، این کاملا درست و این یک نوع فهم است. باید به این فهم رسیده باشد و اگر نرسیده باشد، بچه را رها می کند و دیگران بچه را تربیت می کنند. الان هم همین است، طرف گوش بچه را می گیرد چرا فلان کار را کردی؟ خب والدین خلاء ایجاد کردن که این بچه رفته...تو بلد نبودی، بچه از دست رفته. او می خواسته با یک نفر حرف بزند و تو نبودی، به یکی دیگر گفته. نیازمندی داشته و تو نتوانستی برطرف کنی سراغ کسی دیگر رفته. شد آنچه که تو نمی خواستی! چرا؟ چون تو به آن فکر نکرده بودی، برایش برنامه ریزی نکرده بودی. این ادامه پیدا می کند و به مرحله بعدی زندگی می رود. کل زندگی طرف را می بینید همینطوراست، چون فکر نمی کند. ولی ما باید فکر کنیم. اگر بخواهیم تقلید کنیم و اجازه دهیم خانواده و فضای اجتماعی ما را به سمت خود ببرد، این زندگی فایده ای ندارد. خلاصه اینکه باید ریشه ای به سراغ پاسخ برویم. آیا واقعا نگرش درستی داریم یا مثل دیگران دنبال تحویل یک الگوی ظاهری هستیم تا ما را مدیریت کنند؟ اینها اداهای ظاهری هستند که هیچی در آن نیست. البته بعضی از اینها سنتهای قدیمی بوده و چیز بدرد بخوری از آن بدست می آمده ولی یکسری هم چشم و همچشمی و ... حتی شاید در حد هنجار هم نباشد!

با فکر کردن بسیاری از این قضایا حل می شود. فکر، اتصال قلب و عقل با خداست. خدا وقتی چشم و دست و گوش ... تو شد، برایت برنامه ریزی می کند، چیزی را نشانت می دهد که شفاف و واقعی است، امکان دسترسی به آن را داری. ولی اگر فکر نکنی ناچار هستی که تقلید کنی، حال تقلید از کدام مدل؟ چند مدل زندگی وجود دارد؟ کدام به فرهنگ من می خورد؟ کدام را پدر و مادر من می پذیرند؟ کدام آسایش و بالاتر از آن آرامش را برای من می آورد؟

نبینید هر کسی که ازدواج می کند، به به می کند، اکثرا دروغ می گویند. چون کارهایی را که باید قبلا انجام می دادند را ندادند، حالا با آن مواجهه شدند و ناچارند دروغ بگویند. یا دروغ زبانی یا دروغ در عمل. زندگیشان خالی و پوچ است ، اصلا هیچ دلبستگی به هم ندارند، چون تفکر مشترکی با هم ندارند، اصلا در یک مسیر حرکت نمی کنند، مثل دو همکار زیر یک سقف هستند. ممکن است جلوی هم راحت باشند و تمایل جنسی پیدا بکنند ولی این زندگی نمیشود. این برای هر انسان مذکر و مونثی که زیر یک سقف باشند هم اتفاق می افتد، که بهم تمایل پیدا کنند!

متاسفانه الان زندگی ها همین است. هر کدام درآمدهای جداگانه دارند، نمی توانند به هم کمک کنند، مقلد بی عقل! البته مقلد شرعی مدنظر نیست. گاهی حتی چهره های مرد و زن هیچ ربطی به هم ندارند! خانم محجبه و بعد همسر؟!!! با اینکه با هم خوبند، ولی فکر و هدف مشترک ندارند، درک و فهم و تعریفی از زندگی ندارند. زندگی این است که اگر هر کدام مشکلی دارند طرف مقابل برطرف کند، قرآن می گوید که لباس همدیگر باشید، اشکالات هم را بپوشانید. ولی اینها اصلا دنبال این حرفها نیستند!

در این قضایا مرد محور است. زنها نمی توانند این کارها را بکنند، هرچند الان زن سالاری غوغا می کند، یکی از دلایلش هم این است که سن ازدواج بالا رفته و زنها هم مثل مردها نیستند که درهر شرایطی تغییر پذیر باشند. زنها (دخترها) به یک حدی برسند مطلقا تغییر نمی کنند، قرآنی و دینی این است که دخترها نهایتا تا سن 14 سال قابل تغییرند، الان بالاتر آمده، تا 20 آمده و امکان تغییرش است. امیرالمومنین (ع) فرمود: وقتی ازدواج کردی تلاش نکن همسرت را تغییر دهی ، چون زن مثل چوب خشک است، تا نمیشود بلکه می شکند. نباید زنت بشکند وگرنه مصیبت است.

انعطاف مسئله اش فرق میکند، اگر خودش بخواهد میشود! از سمت مرد اگر بخواهد تغییر کند منظورمان است.

ولی مردها اینطور نیستند و نمی شکنند. و ما نمی خواهیم اینطور شود و نباید در این دام بیفتیم.

واقعا نمی شود زن را تربیت کرد؟ اگر در مسیری نباشد نمی توان او را در آن مسیر آورد؟

اگر شما هدف یکسان نداشته باشید، واقعا نمی شود. شما ذهن زن را نمی شناسید، البته هیچ چیز از زن را نمی شود شناخت!! مثلا با شما حرف می زند ولی به یک چیزی دیگری فکر می کند که شما هرگز به آن فکر نمی کنید!! همان روضه ای که شما گوش می دهید او هم می شنود، ولی او به چیز دیگری فکر می کند و خدا هم البته او را این طور قرار داده است. حتی وقتی دو نفری با هم هستید و در مورد یک موضوع صحبت می کنید، او به چیز دیگری فکر می کند. به همین خاطر است که مدام تاکید می کنم در مورد طراحی زندگی صحبت کنید. چون اگر ندانی، ناچار خواهی بود هر چیزی را بپذیری. یک عده که ایمانشان ضعیف است زود سراغ طلاق(یا طلاق عاطفی) می روند، اما کسی که پای کار می ایستد، خیلی خسته می شود. و به چه قیمتی؟! بعضی به اینجا می رسند، گریز میزنند که همسر فلان معصوم هم اینطور بوده! خوب به تو چه ربطی دارد؟! این مشکل از توست که فکر نکردی و برنامه ریزی نکردی، به چاله افتادی و بعد خودت را با پیامبر و معصوم مقایسه می کنی؟!!

تو اگر همه برنامه ریزی هایت را انجام دهی و حالا یک مساله ای برایت پیش آمد، در اینجا ممکن است یک امتحان الهی باشد. اما وقتی چشم و گوشت را بستی، نمی توانی این را امتحان سخت الهی و خودت را از اولیا بدانی!! اینطور نیست، باید انسان فکر کند.گاهی ایمان داریم و باید طراحی کنیم. در این صورت فضای بحث متفاوت می شود.

اینکه زن ها را بالاتر از مردها محسوب کردیم، پیشرفته و پیچیده شان نکردیم؟

ظلم به زن غوغا می کند. آن زن سالاری که بیان شد و واقعا وجود دارد، زن سالاری حقیقی نیست! یک زن سالاری با تفکر مادی گرایی غربی است که کاملا هم مردانه است و می خواهد زن را ابزار قرار دهد. ما با آن مخالفیم و به آن کاری نداریم، ولی واقعا به زنها ظلم شده و می شود، زنان اصلا در جامعه آدم محسوب نمی شوند! هر کس با زن مقابله می کند، واقعا ظلم می کند، هر کس که باشد، از مرجع تقلید تا بقیه ... بزرگترین ظلم ها به زن ها می شود.

اولین جملاتی که از پیامبر شنیدید، آیا جز برای زن بوده است؟ دختران را زنده به گور می کردند و پیامبر جلوگیری کرد، چه بلاهایی بر سر زنان می آورند... و پیامبر اصلا برای همین آمده بود. الان همان مصیبت هنوز هم هست. اگر بخواهید از زن تعریف کنید، زن قطعا از مرد بالاتر است، شک نکنید!! چون هر مردی را زن به دنیا می آورد و تربیت می کند و برعکس این ممکن نیست؛ هیچ مردی امکان تربیت کردن ندارد(به استثناها کاری نداریم). پیامبر که جزو آن استثناهاست و خودش تربیت کننده است نهایتا به دختر کوچکش می گوید "ام ابیها"، مادر من است. چون واقعا همین است. یکی از انبیا را نام ببرید که مادر نداشته باشد، مگر می شود!! ممکن است پدر نداشته باشد مثل حضرت عیسی ولی قطعا مادر دارد.

معلوم است که زن بالاتر است، ولی نه با این تعریفی که در جامعه ما با ریشه و تفکر غربی بیان می شود. بله باید به زن خدمت و محبت کرد، ولی با تربیت درست.

ضمنا برداشتی که شما از بحثها کردید، در صورتی است که انتخاب غلطی شده باشد، اینکه همفکری و هدف مشترک نباشد. اگر شما شناخت درستی از خودت داشته باشی و زندگی درستی تعریف کنی، ودر این زندگی یک زن خوب، که هم شان خودت است تعریف کنی و به آن برسی، اصلا این مشکلات ایجاد نمی شود. آن موقع زن، تابع است. زن خودش دین مستقل ندارد. همان کاری را که شوهرش می گوید انجام میدهد، همان که شوهرش می پرستد را نیز می پرستد. حالت دیگری وجود ندارد، مگر اینکه اینها با هم اشتراک نداشته باشند.

اگر شما دیدید زن و شوهر هر کدام یک جور زندگی می کنند، اینها زن و شوهر حقیقی نیستند. فقط زیر یک سقف زندگی می کنند، زندگی حقیقی و موفق و رو به کمال ندارند. زندگی موفق محور " الرجال قوامون علی النساء" است، دور این باید گشت. اشتراک فکری باید باشد، انتخاب باید درست باشد. اینکه مادر و دیگران برایتان انتخاب کنند، فایده ای نخواهد داشت و انعطافی ندارد. موقعی انعطاف دارد، که طرف خودش بخواهد وگرنه به قول حضرت امیر" می شکند". اگر خودش بخواهد، از جانش هم می گذرد! اگر ببیند شوهر با او رقابت می کند، هرگز خم نمی شود( به هیچ نحوی و در هیچ چیزی) اما اگر اشتراک فکری باشد، هدف درست باشد و انتخاب درست باشد، واقعا ایثار می کند.

چرا خدا هر کجا می خواهد از آرامش صحبت کند، از زن صحبت می کند؟! در قرآن یک آسمان داریم و یک زمین، یک مرد داریم و یک زن! این مبانی معرفتی ماست، که در آن آرامش برای زمین است. در اسلام ساختمان طبقاتی وجود ندارد، الان ما که می سازیم، فرهنگ غربی است. در اسلام نهایت، دو طبقه است. طبقه دوم هم برای سکونت نیست، برای کارهای جاری و زودگذر است. زندگی عادی باید کف زمین باشد چون آرامش از زمین است. شما وقتی در آپارتمان می خوابی، دردهای بدنت و خستگی هایت هرگز از بین نمی رود، عمده علت عمرهای کوتاه برای این است که ما ارتباطمان با زمین قطع شده است. در مبانی معرفتی و آیه های قران که نگاه می کنید، زن یعنی زمین! یعنی آرامش. ولی آن کسی که همراه باشد و درست انتخاب شده باشد. آن زنی که در برنامه ریزی شما شأن خودش را دارد، همین که نگاهش می کنی، آرامش پیدا می کنی.حتی اگر هر مشکلی در عالم وجود داشته باشد. و البته برعکسش هم هست! زلزله! هر کاری هم بکنی، او نمی گذارد زندگی کنی!

بنابراین ما باید به تصمیم درست برسیم. تصمیم درست یک مدل درست می خواهد، مدل درست یک تفکر می خواهد؛ دیدن همه چیز و نه فقط یک چیز؛ باید به همه جوانب زندگی توجه کنیم.

مهمترین و اصل و ریشه و رکن زندگی " عشق" است. نباشد، مابقی را رها کن! شما به همه جنبه های معرفتی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، تحصیلات، سن، زیبایی، خانواده، فکر کن ولی اگر عشق نباشد، اینها فایده ای ندارد. به نتیجه نمی رسد، نه نتیجه معنوی و نه ظاهری. و برعکس اگر هیچ کدام از اینها نباشد، ولی عشق باشد، به نتیجه می رسد. اولیا خدا، معصومین و رده های پایین تر، همه همینطور هستند. نه در زندگی، بلکه در همه جا این عشق است که همه کاری را می تواند انجام دهد.

پیغمبر خدا چه نیازی دارد که به زمین آمده و اینهمه رنج کشیده؟ جز عشق چیز دیگری نیست! او به همه عشق می ورزد و از جانش هم می گذرد، هر کاری را هم انجام می دهد.

شما در طراحی زندگی آینده ات، محور را باید عشق قرار دهی. ممکن است بپرسید منظور از این عشق چیست؟ مثلا محبت یک نفر در دل می افتد و آدم عاشق می شود؟ این هم یک نوع برداشت است و مشکلی نیست، فهم انسانها متفاوت است. عیبی ندارد، من نمی توانم حرفهای سنگین عرفانی بزنم ولی شما قبول نداشته باشی، جز اینکه ذهن شما را پر کند اتفاقی نمی افتد. من نمی توانم حق رای و تفکر و آزادی شما را بگیرم، با این تفسیر که شما فهم درستی از عشق نداری! فهمیدن را که من نمی توانم به شما بدهم! یا شما به من بدهی! جز اینکه انتقال اطلاعات به صورت آزاد باشد؛ شما خواستی یا حرف را می پذیری یا نمی پذیری؛ حرف آن موقع ارزش دارد که از درون خودت بجوشد، لااقل از درون خودت پذیرفته شود. ممکن است درون نداشته باشد ولی وقتی بپذیرید، آن موقع است که پای حرف می ایستید.

ممکن است یکی در این زمینه ها نباشد، باید مشکلش را برطرف کند. مردهای ما به دلایل متعدد خصوصا مذهبی ها، بی احساس هستند. اگر می خواهید فردا زندگیتان آباد شود، الان به این فکر کنید، آیا آدم احساسی هستید یا نه؟! امیرالمومنین فرمود زن گل است، شما ببین می توانی با یک گل رفتار کنی یا نه؟! البته بعضی ها ممکن است در این مورد افراط کنند، اما اینها محور است. عشق را بیان کردیم و حالا یک پله پایین تر، " احساس" را مطرح می کنیم. شما با یک زن، بدون احساسات کامل نمی توانی زندگی موفقی داشته باشی؛ (حالا فعلا در مرحله طراحی هستی، زیر بناها را در ذهن خودت درست می کنی و محورهای اصلی را هم بیان می کنیم). مهمترین محور" احساس" است، آیا داری یا نه؟! اگر آدم احساسی نیستی، یک بازنگری در شخصیت خودت بکن، چون قرار است ازدواج کنی و کامل شوی و به خدا برسی. مبانی معرفتی ما می گوید که ازدواج راه کمال است، راه رسیدن به خداست. نیازهای جنسی و .. فرع قضیه است ولی وقتی در این مسیر قرار می گیرد، اصل قضیه می شود،عبادت و ضروری ترین کار می شود؛ چقدر خدا به این امر ارزش داده است اگر در مسیر درست باشد، وگرنه یک فعل حرام میشود که اینهمه مصیبت به دنبال دارد.

رفقای ما در محبت صفر ند! بعد نامش را دینداری گذاشته اند! مثلا طرف بعد یک ماه یک حالی از تو نمی پرسد! این یعنی آدم بی احساس. شما برایش جان می گذاری، ولی یک هدیه کوچک هم نمی دهد، حتی یک عطر هم نمیزند، این یعنی بی احساس! اینهمه زیبایی در دنیا، یکبار از زیبایی ها حرف نمی زند! یک فیلمی را می بیند و نکاتی را می گوید و برداشت می کند که معلوم است هیچ احساسی ندارد! یک خط زیبا نمی تواند بنویسد! یعنی اصلا به جنبه های نرم و زیبای زندگی توجهی ندارد.

همانطور که یک زن سالاری قلابی را به این جامعه وارد کردند، یک مردسالاری قلابی هم درست کردند. این وضعیت در مومنان بیشتر است، یکی از دلایل خوب بودن برخی این است که اصلا با زنها کاری ندارد! این اصلا منحرف از حق است!!! پیامبر هرچقدر جلسه برای مردها می گذاشت، برای زنها هم داشت! گاهی هم جلسات مشترک داشت. یکسری مسائل اسلامی مشترک هست، یکسری دیگر فقط برای زنان است و مردها اصلا نباید بشنوند، و بالعکس؛ پیامبر بر اساس این زندگی می کرد. عالم و مداح برای زن و مرد است، اگر نفسش ضعیف است، باید آنجا را رها کند. اگر عالم بگوید فقط با مردها راحت است! یعنی احساس ندارد، یعنی تو آدم ناقصی هستی، این فرد زندگی اش هم همینجور شده، این ربطی به گناه و رابطه با نامحرم ندارد، آن یک فضای دیگری است. وقتی شما یک جلسه ای تشکیل دادی، جزو واجبات دینی است، ضرورتهایی در دینت هست و می خواهی یادبگیری، و در واجب دین، مگر می شود حرام انجام داد؟! واجب و حرام متضاد هم هستند.

اکثر این علما، جلسه زنانه ندارند. زنها کوچکترین و ساده ترین مسائل را بلد نیستند، کسی نیست برایشان توضیح دهد، قطعا یک زن خیلی بیشتر به این آموزش ها نیاز دارد تا یک مرد؛ اینها مثال بی احساسی بود!

ما حتی بلد نیستیم یک لباس بپوشیم. نهایت بدسلیقگی! تا حرف ميزنيد مي گويند پيامبر سفيد مي پوشيده! چه كسي اين حرفها را گفته؟ شايد كسي كه گفته خودش ناقص و منحرف بوده است! تنها آداب زندگي پيامبر براي ما ملاك نيست، هم پيامبر هم ائمه ملاک است؛ هميشه يادتان باشد، اگر حديث، حرف و تفكري از پيامبر به ما رسيده که مورد تاييد ائمه باشد، بدرد ما مي خورد. دليلش هم اين است كه بعد از رحلت ايشان، حديث را تعطيل كردند و خيلي از احاديث پيامبر را خود غاصبين حق اميرالمومنين نوشتند! اگر ائمه ديگر يك حديث را تكرار كرده باشد، ما مي فهميم حديثی که بدست ما رسيده درست است.

اينكه مي گويند پيامبر فلان عطر را ميزد و ما هم همينطور باشيم، درست نيست. صدهزار نوع بوي خوب در اين عالم وجود دارد، حداقل 16 نوع طبع وجود دارد ، هر طبعي يك بويي را مي پسندد و در هر فصل يك بو را ! مناطق مختلف جغرافيايي عوض مي شود و بو تغيير مي كند. ما به هزاران نوع رايحه احتياج داريم؛ و باز هم نمي دانيم از چه عطري و بويي استفاده كنيم! اينها يعني نبودن احساس. پيامبر مي فرمايند، يك سوم هزينه زندگي من براي تامين بوي خوش است، آيا ما هم اينطور هستيم؟!

در رابطه با خواهر و مادر(براي مجردها) و با همسر و فرزند، احساسات اصلا وجود ندارد! شما تا الان در عمرتان چقدر هديه خريده ايد؟ اين مشكل همه ماست. قرار نيست محاكمه كنيم، يك سري حقايق را زير و رو مي كنيم تا بدانيم مشكل از كجاست؟ مي توان ساده ازموضوع ازدواج گذشت، اما نه، يك نفر قرار است كامل شود، انسان شود! مي ارزد انسان اين فكرها را بكند، مي ارزد فشارها را تحمل كرد و ذهن ها را درگير كرد. آدم بايد قدر بداند، همين صحبت ها طراز تعريف از زندگي را بالا مي آورد شما مي فهميد كه خيلي مهم است و بايد به چه چيزهايي توجه كنيد.

گاهي امور مربوط به زيبايي ظاهري است و گاهي هم باطنی. مثلا گذشت نكردن ها به اين برميگردد كه آيا شما آدم احساسي هستي يا نه؟ بالاخره بايد احساساتمان را يك بررسي كنيم تا بدانيم در چه وضعيتي است؟

آيا آنها كه متدين نيستند بيشتر احساسي اند؟

بله، متاسفانه در فضاي ديني اينطور القا كرده اند. زندگي يكي دو تا مولفه ندارد، اين را از ابتدا تاكيد كرده ايم، همه را بايد با هم ببنيم. اگر به همان اندازه که به تفكر و معنويات اهميت بدهي، به همان اندازه به برنامه ريزي اهميت بدهي، آن موقع احساسات نمي تواند بر شما غلبه كند. قرار نيست كه همه وجودمان احساسي باشد، اما قرار است حتما احساسي باشيم!!! اين دو تا با هم فرق مي كند. اگر بخواهي احساسات را غلبه بدهي، عقل و برنامه ريزي، اولويت بندي و حقايق تعطيل ميشود. منظور اين نيست. بلكه بايد احساسات را به اندازه عقل بالا بياوريم. بايد همه را با هم بالا بياوريم چون شما مي خواهي يك پله اي ايجاد كني، يك سكو و پايگاهي ايجاد كني كه از آن پرواز كني. مثلا اگر هلي كوپتر، يا هواپيماي مسافربري يا يك جنگنده، بخواهد در باند بنشينند، آيا همه، باندهاي يكسان دارند؟ يك موشك مي خواهد از فضا عبور كند، باند پروازي حتما فرق مي كند. زندگي، شما را كجا مي خواهد ببرد؟ خب اينها زيربناهايش است. هرچقدر باند شما قوي تر، پرواز شما موفقيت آميزتر و بالاتر خواهد شد. ديگر اين چيزها مانع راهت نميشود.

طرف به خانمش اعتماد ندارد، بخاطر بي احساسي خودش است! درست است كه زور مي گويد، ولي حقيقت قضيه اين است كه اين شخص آدم بي احساسي است كه نتيجه اين شده. شما بايد احساسات كامل به خرج مي دادي. شما چند بار هديه دادي به او كه چشمش به هديه ديگران نباشد؟! شما اصلا در اين فضاها نيستي؛ همسر هم ناچاراً مي پذيرد ولي در عين حال همه احساساتش سركوب مي شود و در جاي ديگري خودش را نشان مي دهد.

يكي از دوستان خيلي خوب ما، فرزندان ناجوری متاسفانه دارد. خودش يكبار گفت، مشكل از اينجاست كه من همسرم را در سختي قرار دادم، فرزندان هم، تربيت شده همسرم هستند!

طرف بي احساس است، از عشق چيزي نمي داند، نتيجه اش شده اين. حتما نبايد به خيانت و .. ختم شود. زن پاك است و به مسير خلاف نمي رود ولي داخل زندگي را خراب مي كند، هم خودش را نابود مي كند، هم تو را ، هم نسل آينده را و هم اين تصوير قشنگ از زندگي را. بعد شما چه تصويري از اين زندگي را مي بيني؟ خب، هر كسي مي بيند بالاخره ذهنش مكدر مي شود و دوست ندارد در همچين زندگي قرار بگيرد. خواهي نخواهي اين هم يك نوع الگو از زندگي است. شما اطرافيانت را مي بيني، اگر اين نوع زندگي در ميان اطرافيانت باشد، خوشت نمي آيد داشته باشی. همه اين ضرر است، علتش هم اين است كه طرف قبلا به خودش فكر نكرده و سكوي پروازي خودش را واقعي درست نكرده است.

اينكه ما سركار برويم و فقط پول بياوريم ،شد زندگي؟ اصلا ما همچين چيزي در اسلام داريم؟ چندتا آيه داريم كه روزي به تو ربطي ندارد؟! خدا روزي دهنده است. اين را به پيامبر مي گويد و ما كه ديگر جاي خود، بالاتر از حضرت نيستيم. ولي ما اولويت اولمان شغل و درآمد است. اگر اولويت اول اين باشد، نبايد ديگر دنبال يك زندگي ايده آل گشت. اگر تو ايده آل های ذهنت را تغيير دادي، آن موقع زندگي، زندگي خوبي خواهد شد.

" الطيبات للطیبین" خدا مي گويد مردان پاكيزه و پاك نهاد براي اين زنان است و برعكس. خدا خوب را به خوب مي رساند. غير از اين باشد خدا واگذار مي كند. چقدر ما دعا داريم كه خدايا ما را به خودمان واگذار نكن. در ازدواج هم همين است، الان خدا اكثر ازدواج ها را به خودشان واگذار كرده است. چون سراغ خدا نمي آيند، سراغ عقل، استعداد و شرايط خودشان نمي آيند. خدا واگذار كرد و اين طرف به هزار مشكل برخورد كرد. ولي وقتي شما به خودت مراجعه مي كنی، همين خودشناسي يك چراغ سبز به خداست. چراغ سبز خدا هم اين است كه آن كسي كه براي تو مناسب است سر راه تو قرار مي دهد. كل اين مسائل اصلا از سر راهت برداشته مي شود و اينهمه دغدغه ديگر نخواهي داشت. بعد هم، زن، يك قابليتي دارد كه نه تنها دغدغه ايجاد نمي كند بلكه دغدغه تو را هم از بين مي برد. زن براي همين كار است، بخاطر همين است كه مي تواند مادر شود.

مردها تا يك حدي مي توانند ببخشند، زنها بي اندازه مي توانند ببخشند. دقيقا خدايي اند. ولي مردها اينجور نيستند! فقط مادرها مي توانند اينطور باشند. اينهمه بچه اذيت مي كند و هر كاري مي كند، ولي انگار نه انگار. به شرطي كه الطيبات للطيبين باشد، به شرطي كه انتخاب درست باشد، به شرطي كه قابليت زن در اختيار يك مرد قرار بگيرد، اين كاملا امكان پرواز را فراهم مي كند. آن موقع است كه مرد دغدغه روزي درآوردن را ندارد بلكه دغدغه خدمت دارد! آن زني كه مرتب نيازهاي مادي دارد و فلان چيز را از همسر مي خواهد، مرد یا مرتب، دنبال برآورده كردن اين نيازهاست و بايد با او هماهنگ باشد يا نهايتش طلاق است. اگر همرنگ او شود يعني خدا را از رزاقيت كنار گذاشته است. خودش به دنبال پول مي رود تا بتواند خرج زندگي را فراهم كند؛ چرا؟ چون اين دو به درد هم نمي خورند، چون عشق در بين نبوده و اگر بوده، زور عشق از خريد يك ماكروفر خيلي بيشتر بوده است. عشق از هر چيزي بالاتر است، ولي اينها عاشق هم نيستند، فقط در كنار هم قرار گرفتند، اين عشق نمي شود.

"طيب" يعني چيزي كه كلا مطابق با طبيعت انسان است، پاک نهاد است. جنبه جسماني در اينجا بيشتر مورد نظر است تا بعد روحاني.

الطيبات للطيبين آيا منظور چيزهاي عرف است؟ روابط داشتن يا نداشتن و سالم بودن قبل از زندگي مشترك؟

سطح بالاتر آن تعريف این است که از نظر " طبع" با هم يكي باشند. مثلا پيامبر مي فرمايد وقتي مي خواهي دختر را انتخاب كني بايد از بوي او خوشت بيايد. بو اولين چيزي است كه به طبع انسان بر ميگردد. همه انسانها سه جور بو دارند؛

1-    عطر و ادكلني كه هر كس هر مارك و رايحه اي را مي تواند استفاده كند.

2-    هر بدني يك بويي دارد و هر موجودي يك بويي دارد.

3-    بحث شهوت است.

الطيبيات للطيبين يعني اينها با هم هماهنگ باشند. اين، چيزي است كه جلوي رابطه نامشروع و نگاه به نامحرم و زنا و حتي فكر به نامحرم را مي گيرد. عميقش اين است كه دو طرف طبعشان با هم هماهنگ باشند. هر دو يك چيز را بخواهند. بعد ازدواج يكي هستند و دوگانگي وجود ندارد، در رنگ و صدا و تصوير و ... غير از اين باشد و اين اشتراكات نباشد همه اين مصيبتهايي كه الان در جامعه است پيش مي آيد.

اگر اهداف مشترك نبود، ما بايد خودمان را با طرف تطبیق دهیم؟

آدمها با هم فرق مي كنند، بعضي ها به دليل تربيت خانوادگي، محيط جامعه و.. سمت طلاق و اين مسائل نمي روند و به قول خودشان مي سازند. خب، اين ساختن يعني چي؟ يا بايد خودت را فداكني يا بايد مدام جنگ كني. اسم هيچ كدام از اينها زندگي نيست. زندگي موقعي هست كه اين دغدغه ها وجود نداشته باشد. همه اين حرفها را مي زنيم كه خداي نكرده آن انتخاب غلط اتفاق نیفتد.

اصلا ما انتخاب نكنيم، جايي كه ما انتخاب كنيم مطمئن باشيد كه خراب مي شود. بايد كاري كنيم كه خدا " الف بين قلوبهم" باشد، خدا دلها را به هم وصل کند. ما نمي توانيم مگر اينكه خدا آن زيربنا و اصل را قرار دهد و بعد ما آن را پيگيري كنيم و تكميل و تقويت كنيم. لزومي هم ندارد واسطه را ما ايجاد كنيم. نمي گويم پدر و مادر به عنوان واسطه نيست، قطعا آنها از همه امين تر هستند و اولويت با آنهاست، منظور اين است كه شما به چيزهاي ديگري هم فكر كنيد. قرار نيست ما را كاناليزه كنند و به يك سمت ببرند؛ همه انبياي الهي وقتي با دشمنانشان بحث مي كنند، حرف اول و آخرشان اين است كه دين پدر و مادرشان است. نكند ما هم همان خطا را مرتكب شويم. پدر و مادر محترمند اما مسئله اي ديگري هم وجود دارد. ذهنمان را فقط يك وجهي نكنيم، چيزهاي ديگري هم هست، بدانيم و بعد اولويت بدهيم، ارزش خواهد داشت. ولي اگر ندانيم، ممكن است يك سنت غلط از آنها به ما منتقل شود.

اين طراحي ابعادش تا كجاست؟ در چه زمينه هايي باشد؟ تا چه حد؟ عشق قبل از ازدواج باشد يا بعد از آن؟

دو جور مي توان به اين قضيه نگاه كنيم.

1-    يك آدمي عاشق است و معشوقش هر چيزي مي تواند باشد.

2-    يك آدمي عاشق نيست اما به بعضي چيزها عشق مي ورزد.

حرف شما نگاه دوم است، منظور ما اين نيست. ما مي گوييم مومن ذاتا بايد عاشق باشد. عاشق هر چيزي؛ آنجايي كه به حرام كشيده مي شود بايد مديريتش كند. اما اين اصل را نبايد از بين ببريم، چون اگر عشق را از انسان بگيريد اين انسان مصرف كننده مي شود. اين انسان، سربار ديگران مي شود. فقط عاشق است كه مي سوزد تا ديگران استفاده كنند، فقط عاشق است كه از خودش مي گذرد. شما بايد به خودت مراجعه كني. منظور ما عشق به فرد مقابل نبود. مصداق مهم نيست.

اينكه يك نفر عشق به شخص مقابل داشته باشد ابتدا بايد مطمئن بود كه اين عشق واقعي است؟ حتي به فرد مقابل، كاري به ميزان و محكش هم نداريم. آيا اصل اين را داريم يا نداريم؟ تا جواب ندهيم مسئله ی بعد را نمي توان حل كرد. اول اينكه آيا واقعا ما آدمهاي عاشقي هستيم؟ حالا هر چيزي، درست يا غلطش را كاري نداریم. شما يك شغل داريد، آيا با عشق انجام مي دهي يا نه؟ هيئات ميروي، آيا با عشق مي روي يا نه؟ رفيق داري، آيا عاشقش هستی يا نه از روي عرف؟

اگر کسی چيزي را نداند و نشناسند، نمي تواند عشق بورزد. غير از اين است؟

پس عاشق نيست. جزو گروه دوم هست! يك چيزي را پيدا مي كنند و عاشقش مي شوند. اين نامش عشق نيست، قلابي است!

انسان ذاتا عاشق است و هرچيزي را مي بيند به آن عشق مي ورزد. همه روابطي كه با ديگران يا با درون خودش برقرار مي كند بر اساس عشق است. اگر خطا مي كند، آن مسئله دوم است. شما مسئله اول را به خاطر خطاي مسئله دوم خرابش نكن!

شما يك پيامبر را نام ببر كه عاشق نباشد؟! تمام اجرام زميني و آسماني به يمن وجود انبيا و اوليا الهي زنده اند و روزي مي خورند، بايد به آنها عشق بورزد.

اولين بحث مصداقي كه مي خواستيم مطرح كنيم "عشق" است. آن چيزي كه همه عالم را به هم وصل كرده، جز عشق هيچ چيز ديگري نيست. ما نمي بينيم ولي واقعا همين شكل است. خدا چه كسي را هدايت مي كند؟ كسي را كه دوست دارد.

در ادامه عشق را تعريف مي كنيم،

مومن، يعني معتدل. طرف به يك سني مثل 15 سالگي مي رسد و استقلال پيدا كرده، يا حتي سن بالاتر، نگاه كند ببينيد آيا اعتدال دارد يا نه؟ يك بررسي شخصيتي كنيد كه آيا سرد يا گرم يا معتدل هستيم؟ مومن بايد معتدل باشد. اگر سرد است بايد خود را گرم كند و بالعكس. در خوراك، بويايي، پوشش و ... تا بتواند به آن اعتدال برسد. يكي را ممكن است خدا از ابتدا معتدل خلق كرده باشد ولي اگر كسي اینچنین نيست، نمي تواند بگويد طبع من با اين چيزها هماهنگ نيست. بايد درستش كند. يكي در اين محيط از بين مي رود بايد تقويتش كرد تا از بين نرود، يكي زيادي رشد مي كند بايد جلوي رشدش را بگيري!

ما مبنا را مي گذاريم بر اعتدال. آن چيزي كه ضرورت يك زندگي ايماني و روبه كمال هست، اگر داريم كه خدا را شكر و اگر كم يا زياد داريم بايد به اعتدال برسانيم. اصلا تلاش زندگي ما در همين راستاست.

كسي كه طبع گرم دارد، بايد رنگ سرد انتخاب كند، اولويتش بايد اين باشد تا گرمایش به افراط نرود. خوراك و لباس و محيطش بايد سرد باشد. اگر اينها را رعايت نكنيم از اعتدال خارج مي شويم و فاصله مان مدام از اعتدال بيشتر مي شود.

اگر كسي كه طبع گرم دارد با كسي كه طبع سرد دارد ازدواج كند، به مشكل نمي خورد؟

يك فردي را در نظر بگيريد که فهميده باشد اسلام نظرش اعتدال است و عقل هم همين را مي گويد و به اعتدال رسيده باشد، خب با چه كسي بايد ازدواج كند؟؟ معلوم است با يك كسي كه معتدل است. پس سرد و گرم اينجا اثر ندارد! آن معرفت و آن هدف مهم است. آن هدف، شما را به اعتدال مي رساند نه به سرد و گرم!!! اتفاقا اينها متضاد هم هستند، يا هر دو معتدلند يا متضادند؛

مصداق: لبنيات براي زنان اساسا مضر است و اولويت مصرف زنها هيچ ربطي به طبعشان ندارد. كلا چيزهاي سرد براي زنان خوب نيست. وقتي زن ازدواج مي كند، مي گويند كلا خوراكي هايش گرم باشد، هم در دستورات اسلامي هست و هم در فرهنگ ايراني ما موجود است. موقع بچه دار شدن و بعد از آن به سمت گرمي برود به دليل تعادل، چون زن با سردي تضاد دارد. فرهنگ غربي، لواشك و ترشی و لباس تنگ و هر چيزي كه با طبع زن در تضاد است را بر او تحميل كرده است. به خاطر همين رشدشان خوب نيست! اعصابشان خراب است! بچه زايي شان حداقل است! عواطف مادري به حداقل رسيده است! به اين دليل كه طبع سرد را، دهها برابر مردها در زندگي زنان وارد كرده اند. اينكه تصور كنيد يك نفر با تضاد خودش ازدواج كند، يعني فاجعه، تصور درستي نيست. چون سيستم طبع زن و مرد از يك الگو پيروي نمي كند. چيزي كه در اينجا مي تواند اشتراك ايجاد كند همان نقطه تعادل است. ما بايد به اين فكر كنيم كه يك مومن هستيم پس بايد متعادل باشيم. ممكن است ‍ژنتيكي از گرمي جات خوشمان بيايد ولي اين يعني دنيا پرستي! دين دستور غذايي و روش درست در اختيار ميگذارد تا طبع متعادل بماند، اين مي شود " زهد" .

وقتي اينطور تفكر كني، زندگي آينده ات را اينگونه برنامه ريزي مي كني. اين انسان خدا برايش همسر تعيين مي كند، الطيبات للطيبين اتفاق مي افتد. ديگر به جزييات كاري نداري، فرمت سطح شما خيلي بالاتر است. سرد و گرم اهميتي ندارد، شما ديگر معتدل ايماني هستي!! شما هر دو به خاطر خدا به اين ازدواج تن داده ايد، شما هر دو به خاطر خدا به همديگر كمك مي كنيد.

ميتوان سطح را بالاتر هم برد، لزومي ندارد فقط در سطح جسماني تعريف شود. اگر فقط در سطح جسماني بمانيد به خيلي از مشكلات برخورد مي كنيد. الان مثلا آزمايش هاي مختلفی قبل از ازدواج مي گيرند، اينها تلاش ماديگرايانه است، اينها آن افوض امري الي الله را ندارد. مي خواهند در اينجا درست كنند، گروهاي خوني، طبع و.. را بررسي مي كنند؛ غلط نيست ولي اولويت و محور نيست. اينها جزيياتي است كه اگر در كنار هم قرار گيرد، شايد آن كليات فراهم نشود. ما به دنبال آن " كل" مي رويم، آن خدايي كه آن " كل" را مي دهد، همه اينها را هم در داخلش مي گذارد. اگرچه ما بايد علمي و عملي پيگير جزييات باشيم، اما اينها چون آن كل را ندارند، خرد خرد كنار هم مي چينند. متاسفانه ما در يك شرايطي قرار داريم كه نه آن ايمان قوي را داريم، نه به اينها اعتماد داريم؛ مجبوريم هر دو كار را انجام دهيم. مثلا خوردن نوشابه، ضد طبع است، تعادل كه هيچ، مزاج را كلا از بين مي برد. سوسيس و كالباس و سس و ... مي خورند، معلوم است كه اين افراد اصلا دنبال تعادل نيستند!

اگر ما خودمان به حال خودمان فكر نكنيم، من سخنران هم نمي توانم! تصوري كه براي ما ايجاد كردند اين است كه طرف، متخصص اين كار است، از او بپرسيد. اينها دروغ و غلط است. هر كس باید براي خودش فكر و طراحي داشته باشد. البته براي تكامل و و رفع نقص به متخصص هم مراجعه كند. طرف اصلا فكر نمي كند! مي پرسد شما متخصص در ازدواج هستيد ما با كي ازدواج كنيم؟ مگر مي تواند جواب بدهد؟ چون قرار است تو ازدواج كني! هر چه هم بگويد به تو منتقل نمي شود.

من هرگز به اين مسائل فكر نمي كردم، چون واقعا آموزشي داده نمي شود؛ منابع را خصوصا در زمينه تربيت، يا اخلاق در خانواده معرفي كنيد.

منابع در زمينه تربيت خيلي پراكنده است. در اين زمينه و مباني آن قبلا صحبت كرده ام. حجاب و خانواده و تربيت فرزند و...(در سایت موجود است).

يك داستان كوتاهي است كه همه عالم، در اين داستان است و شما بايد فشار بياوريد و اين را ملكه ذهن خود كنيد.

خدا يك مركز است، معنويت مطلق است و براي شناساندن خودش ، خلق را ايجاد كرده است. خلق به خاطر مادي بودنش، ضد معنويت است؛ يعني دورترين نقطه از خدا. اما از اين جهت كه خدا خالقش است، محتاجترين به همان خدايي هست كه ضد خودش است. اين داستان خلقت است.

خدا در يك نقطه اي است که حي مطلق است و معنويت مطلق. از همين خدا و در همين خدا خلايق ايجاد شده اند، اما در دورترين نقطه با خدا. چون مادي هستند؛ اينكه مي گويد آدم را از پست ترين گل آفريديم، مي خواهد همين را نشان دهد، خدايي كه بالاترين است و آن گل كه پست ترين است؛ خدا پاكترين و تو آلوده ترين؛ از همه اينها مهمتر، مخلوق خدا، محتاج ترين به خداست و اگر لحظه اي، روزي و امنيت و توجه اش را از روي او بردارد، او نابود مي شود.

انسان به خاطر اين جسم كثيف از خدا دور است، ولي با اين حال محتاج ترين به خدا هم هست(چه بفهمد يا نه)، "انتم الفقرا". يك عده که از اين نقطه دور می خواهند به خدا برسند، اينقدر به خدا علاقه دارند و يا محتاج هستند که به هيچ چيز توجه نمي كنند، فقط مي خواهند اين مسير را عبور كنند.

عده ديگر با اينكه اين احتياج هست، ولي اين را نمي فهمند و به همه چيز توجه مي كنند؛ الا آن چيزي كه به سمتش مي روند. ما كدام هستيم و يا كدام بايد باشيم؟ به همه چيز توجه كنيم در اين مسير بازگشت؟ يا به هيچ چيز توجه نکنیم؟

بايد فقط به خدا توجه كرد. وقتي وارد جزييات مي شويم، مي بينيم جز من، فقرا(خلايق) زيادند. من يك عشقي دارم، جذبه اي مرا به سمت خودش مي كشد و من به آن سمت مي روم، خب آنها هم به همان سمت مي روند، يعني يك مسير است با راهپيماهاي زياد. اين يعني تلاقي و برخورد؛ بايد بين اينها مرز و حد و حدود باشد. اگر نباشد، همه از روي هم رد مي شوند. در چيزي كه نبايد، سبقت مي گيرند يا عقب مي افتند. ولي هدفشان رسيدن به خداست.

عقل هم آیا اين را مي پذيرد كه براي رسيدن به معنويت و كمال، ديگري را ضايع كرد؟ نمي شود؛ با هم تناقض دارد. پس در ضمن اينكه به هيچي توجه نمي كنند، به همه چيز هم توجه مي كنند.

اين مي شود " تقوا ".

اميرالمومنين(ع) مي فرمايد: عشق چشم تو را كور مي كند و گوش تو را كر مي كند، به خاطر همين دنبالش نرو.

اين كدام عشق است؟ عشقي كه چشمش را روي همه چيز بسته و فقط مي خواهد برود. حتي اگر هدفش خدا باشد! ولي خدايي، كه همه خلايق زير دست تو له شوند واقعا خداست؟ يا نفسانيات توست؟

به آن خداي حقيقي در صورتي مي شود رسيد كه حق همه رعايت شود. برخورد مي كنيم ولي در اين راه متوقف نشويم، ولي اينها هدف تو نشوند و تو را نگه ندارند. اين تعريف عشق مي شود. فقط خدا را مي بيند، ولي حواسش به همه هم هست.چون مي داند كوچكترين بي توجهي به يك نفر،با رسيدنش به خدا تضاد دارد و در این صورت دهها برابر آن از اصل خودش عقب مي افتد.

شما ببينيد آيا اينطور هستيد يا نه؟ شما ببين با زن، رفيق، گياه و سنگ و ... اينطور رفتار مي كني؟ اگر پا روي يك سنگ بگذاري به خدا نزديك مي شوي؟ يا اصلا توجه نمي كني؟ اگر توجه نمي كني پس عاشق نيستي.

عاشق شو ورنه روزي كار جهان سرآيد

چون جز اين راهي وجود ندارد، هركس عاشق نباشد به خدا هرگز نمي رسد. ولي آيا عاشق سنگ يا زن مي شوي؟ اگر بشوي، خدا را از دست مي دهي. يك عشق بيشتر وجود ندارد، اصلا عشق مجازي و حقيقي در كار نيست. ما همه در حال رقابت براي رسيدن به همان يك عشق هستيم. البته او مطلق است و همه را جواب مي دهد ولي من كاري به آن ندارم. " سبحان ربي علي و بحمده" او فقط خداي من است، چيكار دارم كه خداي ديگري هم هست يا نه؟! ولي وقتي به سمتش مي روم نمي توانم حق ديگري را ضايع كنم و اين تضاد دارد با رسيدن. اين يعني معناي عشق. هيچ چيز ديگري معناي عشق را نمي دهد، دنبال حرف ادبي و .. نباشيد، در آنجا پيدا نمي شود، سطحش خيلي بالاتر است. نمي شود كه عاشق نباشي. اگر نيستي بايد يك تفكر اساسي روي خودت داشته باشي. چرا من اينطور نيستم؟! اگر من ديگران را دوست نداشته باشم، حقشان را رعايت نمي كنم و به خدا هم نميرسم. آن فقير دور مانده از غني هستم. پس پيامبرخدا و يا امام سجاد(ع) رساله حقوقي را ارئه ميدهد كه حتي ما به آن فكر هم نكرده ايم. او عاشق است، دقيق نگاه مي كند، حقشان را هم رعايت مي كند، اما در آن توقف نمي كند. فرقي هم نمي كند، از همه بالاتر زن، پدر و مادر، خواهر يا برادر، بعد هم به چيزهاي ديگر مي رسد.

مي شود عاشق نباشي؟! ممكن نيست. ما در مورد رسيدن به خدا حرف مي زنيم و فقط هم يك شرط وجود دارد و آن اينكه حق كسي ضايع نشود. اگر اينگونه فكر نمي كنيم بايد اينطور تفكر كنيم. ممكن است 50 سال طول بكشد تا ما به اين كمال برسيم، عيبي ندارد، دقيقا ارزش زندگي ما به همين است. همه آمده اند در اين دنيا زندگي كنند تا به اين حقيقت برسند. يكي ممكن است در يك ثانيه به اين برسد كه خوش به حالش، 70 سال ديگر را در اين مسير حركت مي كند، يكي 10 سال طول مي كشد و 60 سال بعدي را درست حركت مي كند. بيچاره آن كس، كه در اين فرصتی که در اختيارش است به این حقيقت نرسد. اما از الان يا هر زماني كه اين حقيقت را شروع كرده باشي، دنبال سعادت هستي. هر كس دنبال عاشقانه زندگي كردن باشد، خدا برايش كار انجام مي دهد. چون اين فرد مشغول رعايت حقوق ديگران است. چرا مي فرمايد خدمت به خلق از همه چيز بالاتر است؟ چون آنقدر آدم خوبي است كه مي خواهد به ديگران ظلم نكند و بالاتر از آن به ديگران كمك كند. خدا كمك مي كند و كارهايش را انجام مي دهد و براي انسان تصميم مي گيرد و نمي گذارد لنگ بماند. دين ما خيلي ساده است، به شرطي كه درست به آن نگاه كنيم، پاك نگاه كنيم. اما اگر اين نگاه را نداشته باشيم وضعمان خراب است و بايد براي تك تك كارهايمان حساب و كتاب كنيم. اصلا مگر فرصت داريم به همه اين محاسبات برسيم؟ در حالی که با اين نگاه خيلي چيزها تغيير مي كند.

پيغمبر مي فرمايد: "ان الصلاتي و نسكي و محياي لله رب العالمين". يعني لازم نيست همه كارها را من انجام بدهم، نيت كنم و نماز بخوانم براي خدا. غير از اين اصلا چيزي وجود ندارد. اگر هم اين نيت را به عنوان واجب براي ابتداي نماز گذاشتن، براي من كه پرت هستم گذاشتن! وگرنه پيامبر، چيزي غير از خدا مي بيند كه بخواهد يك كارش را براي خدا نيت كند و يا نكند! او همه كارهايش براي خداست و فرقي ندارد.

روايت داريم امام موسي بن جعفر (ع) جوان بود و در خانه پدر زندگي مي كرد، قبل از ازدواج. امام صادق(ع) چند مهمان داشتن و امام موسي كاظم رو به در اتاق نماز میخواندن و مهمانان از جلوی در رد مي شدند، تا برسند خدمت پدر ايشان. نماز تمام شد و يكي از مهمانان رو به حضرت موسي بن جعفر گفت: شما به ما مي گويي روبه روي در باز، خواندن نماز كراهت دارد، چرا خودتان انجام مي دهيد؟ حضرت فرمود: كراهت براي كسي است که كه خدا برایش از در دورتر است! براي من خدا جلوتر از در است! اگر خدا را در نماز ببيني هر كجا هم كه باشي چه مكروه و چه غيرمكروه هيچ اتفاقي نمي افتد! انسان كامل اين است و با اين حال او همه اين چيزها را به ما ياد داده است.

براي همين است كه، اولين چيزي كه مي خواهيم در موردش حرف بزنیم " عشق " است. هر چقدر ذهنتان را به اين سمت ببريد، متوجه مي شويد كه چقدر از مسائل حل مي شود.

يك چيزي باب شده كه مثلا ليله القدر خودتان را هلاك كنيد! اين دروغ است و براي دين ما نيست. ليله القدر فقط براي پيغمبر است! در مفاتيح هم اين را نوشته، فقط براي امام زمان(عج) كه جانشين پيامبر است. در سوره قدر هم آمده" تنزل الملائكه و الروح" ، همه اينها بر امام زمان است. آن، شب امام زمان است و آيا ما بايد دعا كنيم؟! دعاي ما كجا و دعاي امام زمان كجا! برنامه ريزي من براي سال آينده كجا، برنامه ريزي آقا كجا؟! اخباري ها ما را در اين مسير انداختند! كساني كه ولي خدا را محور عالم نمي دانند! " حسبنا لله كتاب الله"

مي گويند در ليله القدر همه چيز بخواهيم براي سال آينده. چرا ما بگوييم؟! شب ليله القدر براي من نيست، درست است كه كرم خدا زياد است و من را هم راه مي دهند، ولي بالاخره حساب و كتاب و اينكه ما بايد به يك كسي اقتدا كنيم كو؟! امام هست، ما بايد به او اقتدا كنيم و به او بسپاریم. خودش همه چيز را درست مي كند. همه اينها را به عهده امام بسپاريم، بهتر از اين چند دعاي آلوده به حجب و ريا... كه ما مي توانيم بكنيم. چرا اين مسير كوتاه را ما رها كنيم و سراغ آن مسيري برويم كه معلوم هم نيست به نتيجه برسد يا نه؟! هر چند كه معلوم است آن مسير به كجا مي رسد! ببينيد اوليای خدا ديروز، امروز چه مي كنند!؟ اصلا حق نمي دانند چيست!!! دنبال اهداف ديگري هستند! چون ليله القدرهايشان را اينگونه گذرانده اند و به ديگران هم همين را گفتند. نتيجه اين شده که حق به اين وضوح را نمي بينند و در چاله هايي افتادند كه حضرت آقا با اين توانايي و بيان و خضوعش هر چقدر راه حق را نشان داد، كار خودشان را كردند. ما دچار اين اشتباه نشويم، هر شب و هر روز و همه سال همين است و فقط مختص ليله القدر نيست. هرچند كه ليله القدر به طور ويژه است. الان تصور كنيد خدا حرف مرا گوش مي دهد و برنامه ريزي مي كند؛ عقل و برنامه ريزي تو سرجايش، ولي نه در جايي كه امام هست. اگر ما دين نداشتيم و سكولار بوديم، بله اين روش، تازه در بخشی از زندگي جواب مي داد. ولي وقت خدا را داري و به امام هم اعتقاد داري، خدا جاي ما برنامه ريزي مي كند.

چه كسي ذهن مرا مديريت مي كند؟ خدا و امام و ولي خدا. اين "بار" برداشته مي شود و ذهن سبك مي شود. آن موقع هست كه من مي توانم خدمت كنم. آن حد و حدودها را مي توانم رعايت كنم و به خدا مي رسم. وگرنه بايد مدام با اين چيزها درگير شوم.

مصداق: خواجه ربيع در مشهد، از صوفيان زمان خودش بوده است. وقتي خبر شهادت امام حسين رسيد، مي گويند در محراب ذكر مي گفته است، ذكر خودش را قطع مي كند و استغفرالله مي گويد و دوباره ادامه ذكر را مي گويد. علت را مي پرسند، مي گويد اين خبر باعث شد از ذكر خدا چند لحظه غافل شوم! استغفار كردم و ذكرم را ادامه دادم. ببنيد در چه چيزهايي آدم گير مي كند!!!

الان هم همين شرايط است. چند وقت پيش در يك جلسه سخنراني براي عوض شدن جو، گفتم شيخ شحاطه را در مصر كشتند، دقيق شما ذهنت را ببر به سمت مسلم بن عقيل! که همينطور كشتند و در كوچه ها چرخاندند! اگر اين هم مسلم بن عقيل زمان ما باشد تو از كجا مي فهمي؟!! چون اين فرد شيعه شد و تبليغ امام زمان را كرد و بعد هم كشته شد و جنازه اش را آتش زدند و در كوچه ها كشاندند! ما از كجا بفهميم؟ ما غافليم. امام و خدا در جاي ديگري هستند و هر چقدر هم دست و پا مي زنيم دورتر مي شويم، چون اشتباه مي كنيم.

از آن بالاتر اگر امام زمان بيايد، كسي تشخيص مي دهد؟ ممكن است تشخيص هم بدهند ولي نمي پذيرند! چون به چيزهايي گرفتارند كه ضد امام است و يكي هم، همين ليله القدر است.

عشق دم دست است و همه ما هم ان شالله عاشق هستيم. خداوند متعال همينجوري كه ما را رها نكرده است، ولي ما از او غفلت مي كنيم، يا ديگران ما را خيلي به غفلت انداخته اند. در پيچ و خم هايي ما را انداخته اند که گويا واقعا خدا خيلي دور است. اينطور نيست، اين ما هستيم كه در حال دور شدن هستيم، امام نزديك است. امام آمده جاي ما كار انجام بدهد نه برعكسش. عقل ما هم همين را مي گويد. مگر من ناتوان مي توانم براي امام كاري انجام دهم؟! امام آمده تا به ما ياري برساند، ما کاری نمی توانیم بکنیم، در کار خودمان هم مانده ایم.

کسی که ذهن شما را می گیرد و به اسم دین یک سخنرانی می کند و چند صدهزار تومان پول می گیرد، برای اینکه این منافع قطع نشود، امام را از ما جدا کرده است. همین کارها را با امام حسین هم کردند، سر امام حسین را بردیدند و مردم نفهمیدند. به خیال خودشان نماز می خواندند و روزه هم می گرفتند و.. آب هم از آب تکان نخورد! الان هم همینطور است. امام این جمعه بیاید یا نیامد و دو هزار سال دیگر بیاید، آب از آب تکان می خورد؟! به کی بر می خورد؟ هر کسی مشغول کار خودش است!

حداقل در لیله القدر این تفکر را از دست ندهیم. آن موقع ببینید زندگی تغییر می کند یا نه؟ معنای عشق به خدا را می فهمید یا نه؟ آن موقع بینیید دیگران می توانند عاشق شوند یا نه؟ نمی توانند! الا اینکه کمکت کنند تا به خدا برسی." نعم العون علی طاعه الله" همان فرمایش امیرالمومنین در مورد حضرت زهرا(ع). هیچ کسی به اندازه امیرالمومنین همسرش را دوست ندارد، اثر این عشق هم فرزندانش هستند. لازم نیست ادعا کند، بالاخره محصول آن عشق دیده می شود. عشقی که الهی است و در راه خداست و شده امام حسین و امام حسن و حضرت زینب. همین ها امام و مقتدای ما هستند، به همین سادگی می شود دنبال آنها رفت و هیچ پیچیدگی هم ندارد.

آیا باید خواسته مان را در خانه امام ببریم؟

نه، شما هیچ خواسته ای نداشته باش، شما امام را بشناس.

اینکه خدا می گوید دعا کنید و جلوی در خانه من بیاورید چه می شود؟

سند این حرف کجاست؟ از سوره قدر بالاتر و کاملتر باشد می پذیریم.

"ادعونی استجب لکم"

ما نگفتیم دعا نکنید. گفتیم دعا می کنید، امام را فراموش نکنید. الان امام را کنار می گذارند و می گویند دعا کنید. همان کاری که خواجه ربیع کرد. شما اول امام را داشته باش، حتی اگر دعا مستجاب نشد، مهم نیست. لااقل امام را داری و به مرگ جاهلی نمی میری. اگر شما امام را داشته باشی محال است غیر از امام دعا کنی.

سلمان جای پایش را حتی در جای پای امیرالمومنین می گذاشت. با اینکه سلمان برای خودش کسی بود! بعضی ها سوال می کردند و مسخره می کردند، سلمان می گفت شما نمی فهمید اگر علی در جایی قدم می گذارد حتما باید همان جا قدم گذاشت. اگر شما امام را می شناسی و با او مرتبطی، خوش به حالت، هر دعایی می خواهی بکن! اما امام را از ما گرفتند و این چرندیات را تحویل ما دادند.

شب قدر ما چه کنیم؟

امام را بشناسیم، شب قدر است. ملک و زمین و آسمان می روند خدمت امام، ما امام را کنار می گذاریم و دعا می کنیم! اینهایی که دعا کردند، ببینید به کجا رسیدند ما بهتر از آنها که نمی شویم! همه این کارها برای این است که امام رها نشود. حال ببینید آیا اینطور شده است یا نه؟! اگر نشده، همین کارها را ادامه دهید.

امام شرط است. شما چیزی را بگویید که در آن امامت و ولایت نباشد. اگر یک چیزی ارزش دارد، قطعا به خاطر امام است. هر چیزی، نماز، حج، روزه، بهشت و ... ولایت در آن است. امام را از ما گرفته اند و حداقل اولویت ما نیست یا مورد توجه ما نیست. بعد ما می خواهیم با دعا، به خدا برسیم!

اگر شما در کل زندگیت حواست به امام باشد، آن موقع امام هم حواسش به شما هست. ولی ما حواسمان نیست. چهارتا داستان شنیدیم! ما غافلیم. هر چند آنها چون کریمند، توجه دارند. ولی اگر شما توجه داشته باشی، این دغدغه ها و غصه ها کنار می روند و آدم می تواند خدمت کند و کامل شود. آن موقع آدم می تواند زندگی کند. راهش هم " عشق" است و اصلش هم همین است.

عشق هم پایه دارد؟یعنی اول باید خدا را بشناسیم بعد؟

خودش است، دو تا چیز نیست! دو جاده نیست! دو زندگی نیست.

حضرت علی می فرماید خدایی را که نشناسم نمی پرستم. باید اول بشناسیم، بعد عشق بورزیم و بپرستیم؟

آیا منظور این است که ده سال خدا را بشناسیم و 50 سال دیگر عاشق خدا شویم؟!!

هرکس به اندازه خودش خدا را بشناسد و به عشق برسد؟

درست است، این یک حرف است و دو روی یک سکه است. آن موقع که شما حق و حقوق دیگران را رعایت می کنی تا به محبوبت برسی، آن اندازه شناختت است. هر چقدر شناختت کمتر باشد، بیشتر حق و حقوق ضایع می کنی. یک حقیقت بیشتر نیست، چیزی را بر چیزی نباید مقدم کنید. همین حرفهایی که ما می زنیم یعنی معرفت به خدا. حتی نوبت به عمل کردن هم نمی رسد، خدا کریم تر از این است که امتحان بگیرد و ... تا نزدیک او شوی! حتی اگر اراده هم کنی! خداوند می پذیرد و راه باز می شود. اگر عمل کنی که بالاتر از اینهاست و می شوی بنده و نیروی خدا. هر کس عارفتر ، عاشقتر.

نظر آقای احمدی نژاد در مورد مدیریت امام زمان، چون چیزی می گوید که همه کسی درکی از آن ندارند، درست هست که به صورت علنی مطرح شود؟

مردم برای چه هیأت می روند و توسل به امام کشته شده در 1400 پیش می کنند؟ چطور امام مرده را می فهمند و امام زنده را نمی فهمند؟ آیا امام مرده می تواند زندگیشان را مدیریت کند، ولی امام زنده نمی تواند؟ مردم این را نمی فهمند؟!

اکثریت قریب به اتفاق مردم ما به خوبی این را می فهمند و کاملا هم ایمان دارند، جز خواص جامعه که انحراف در آنهاست. آنها هستند که تصویر را مشبح کرده اند وگرنه مردم کاملا ایمان دارند. مردم تا گیر می کنند سریع نذر می کنند، صدقه می دهند و دعا می کنند. یعنی قبول دارند که یک دست قوی تری مدیریت می کند و با این باور زندگی می کنند. از این دست غیبی، زن و شوهر و بچه و امنیت ... می خواهند. اصلا ربطی به اسلام و شیعه ندارد! حتی یهودی و بودایی هم این باورها را دارند. جز خواص، که دین خدا را می فروشند و پول در می آورند و به خاطر همین منکر امام زنده و حاضر می شوند. چون اگر امام بیاید مردم به چه کسی پول می دهند؟ آیا باز هم قطب عالم این خواص خواهند بود؟ دکانشان تعطیل می شود. اینها هستند که مردم را نفهم می دانند! طبق فطرت و ذات، مردم می فهمند.

مردم همیشه درب خانه خدا می روند، حتی اگر فکر کنیم فقط در زمان سختی می روند. نباید به جای خدا حرف بزنیم! این همه روزی، اینهمه امنیت، اینهمه ازدواج، همه لطف خداست. برای خدا فرقی نمی کند، خداوند طبقه بندی نمی کند، این طبقه بندی برای اخباریون است. خدا همان چیزی را که به مسلمان می دهد به کافر هم می دهد. به شرطی که شما ثابت کنی، که مسلمان هستی!!!!

نباید با یک حرفی که شنیدیم و هیچ سندیتی ندارد، میلیاردها انسان را بلاتکلیف بگذاریم! این حق الناس خیلی بزرگی است. شما از کجا می دانید مردم ایمان ندارند؟! چرا قضاوت می کنیم در مورد مردم؟! وهابی در این میلیارد انسان مگر چند درصدند؟ الان اینهمه راهپیمایی در اروپا می شود برای کی ؟ مگر ضد ظلم نیست؟ چه کسی گفته برای مادیت است؟ خواص اینطور به ما القا کرده اند. همان کسانی که می خواهند اینطور وانمود کنند و برای منافع خودشان است. ولی حقیقت این نیست، نمی توان اکثریت را فدای این القائات کرد چون اقلیت این را می گویند.

در اروپا اگر یک فشار مادی به آنها بیاید به خیابانها نمی ریزیند؟ اگر فشار معنوی هم بیاید همینطور است؟

مردم در هر کجای دنیا به دنبال چه می گردند؟ دنبال عدالت و سلامتی نمی گردند؟! بدون استثنا همینطور است. این عدالت دست خواص فاسد است! این خواص در هر دینی یافت می شود و در شیعه هم بدتر است. ظلم یعنی همین، یعنی خواص هر سمتی که می خواهند، مردم را می برند. استکبار یعنی همین. مردم الان مستضعف هستند. چرا امام زمان ظهور می کند؟ چون می خواهد به داد مستضعفان برسد. هر فرهنگ و دینی مستضعف هستند. استکبار را نباید با مردم مخلوط کنیم! استکبار ممکن است یک مرجع تقلید شیعه باشد یا یک مفتی سلفی یا سیاسی و ...

یعنی کسی که مردم را نفهم می داند و می گوید فقط من می فهمم! ارتباط مردم با خدا را قطع می داند و می گوید من مرتبط هستم! می گوید مردم امام را نمی شناسند ولی من می شناسم!

وقتی نگاه می کنید می بینید این به پول و قدرت و موقعیتش وابسته است، ولی مردم به خدا وابسته هستند!

مردم هم دنبال راه حق می روند اگر این خواص بگذارند!

برنامه های دینی ما الان چقدر استقبال می شود؟5% هست؟ چقدر روحانیت محبوبیت دارند؟5% می شود؟ این یعنی نه محکم مردم، به این خواص بدرد نخور! اصل و فرع دین را مردم می فهمند! تولد امام زمان در خیابان جشن به پا می کنند، همینقدر می فهمد، ولی در هر حال اصل موضوع را قبول دارد! رابطه برقرار است. ولی کسی که باید تربیت می کرده، کار نکرده است! اینکه بگوییم از روی هوای نفس است، اصلا برداشت درستی نیست! در این صورت ناچار می شویم قضاوت کنیم و خودمان خوب شویم و اکثریت بد!

جای ایمان و عمل را نباید با هم قاطی کنیم. این نوع برداشت ها رفتن در میان عمل است! بحث سر ایمان است. ممکن است کسی به خدا ایمان داشته باشد ولی نماز نخواند! روزه نگیرد!

می گوید: "یوم ندعو کل ناس بامام" ما سرکرده ها را می آوریم، چون خدا عادل است، چون اینها مردم را هیجان زده کرده اند.

حضرت آقا در صحبتهایشان درخراسان شمالی فرمودند، خانم های بدحجاب که به استقبال آمده اند، اینها انقلاب را قبول دارند، اینها مسلمانند و شیعه، نقصشان ظاهری است و آن هم از کوتاهی ما بوده است.

پس عمل خراب است و ربطی به ایمان ندارد. همه مؤمنند بدون استثنا. مگر ما چند نفر فاحشه داریم؟! 77 میلیون آدم را فدا کنیم و برچسب بزنیم؟! از ایران بالاتر، همه هفت میلیارد (الا اقلیتشان) همه به خدا ایمان دارند، دلیلی بر بی ایمانی وجود ندارد. اگر شما قضاوت کنی، نهایت قضاوتت بر اساس اعمالت است. هیچ آیه ای نداریم که گفته باشد حتما همراه با عمل باشد، مگر اینکه ابتدای آیه آمده باشد " الذین آمنوا" .اینکه گفته می شود ایمان آورده اید و دوباره ایمان بیاورید، مصداق خاص دارد. یک عده از مومنین در شرایط خاصی هستند و خدا می گوید ایمان بیاورید؛ حالا یا ایمانشان بالاتر برود یا ایمانش دارد از دست می رود؛ یا هر علت دیگری.

اما عموم آیه های قرآن عمل را می گوید یا ایمان را؟ حتی اگر همراه هم باشد و اینگونه فرض بگیریم(که غلط است) ایمان مقدم است یا عمل؟

ایمان مقدم است. اگر فرض را بر عمل غلط بگذاریم(مثل خوردن مشروب) فرض غلط را مبنا قرار میدهید که این جماعت بی ایمان هستند. اگر بگوییم اکثر افراد جامعه بی ایمان هستند، ناچاریم قضاوت کنیم و میزان شویم، در غیر این صورت از کجا بفهیم ایمان دارند یا ندارند؟ این نمی شود، نه تنها نمی شود بلکه نباید هم بشود. چون این کار خداست و شأن اولوهیت است. شأن ما نیست که بگوییم چه کسی مومن است و چه کسی نیست.

روایتی داریم که صبح چند نفر دور پیامبر جمع شده بودند و یک جوانی غریبه بین آنها وارد شد و گفت: اصبحت مومنا» یک شبی را به صبح رساندم که به یقین رسیدم، بگویم این آدمهای اطراف شما کدام اهل بهشت و جهنم هستند؟ پیامبر فرمود "ساکت شو". حتی اگر ببینید مامور به گفتن هستید؟ خیر

وقتی خدا برای همه هست، حتی اگر خودشون نخواهند، چرا باید من قضاوت کنم که فلانی بنده خدا نیست؟! کسی که می خواهد رد کند، باید دلیل بیاورد. همه خلقت خدا را قبول دارند و آن وقت یک آدم قبول ندارد؟! به چه دلیل؟! اگر به خاطر اعمال است،عمل ملاک ایمان نمی شود. نشانه ایمان هست ولی ملاک ایمان نیست. خیلی افراد هستند که ایمان دارند ولی عمل نمی کنند. بعد که سراغشان می روی می بینید که اختیار با خودش نیست که عمل نمی کند؛ مدیریت می شود از طرف رسانه ها، جامعه، روحانی و هیات و ....

در این صورت که محیط سالم نیست آیا فرد باید هجرت کند، تکلیف چیست؟ اگر هزینه لازم را نداشته باشد چه باید کرد؟

شما پنج نفر عالم نام ببر که معرفت درست داشته باشند؟ شما از یک طرف می گویی علمای ما بهترین هستند و از طرف دیگر می گویی چرا جامعه ما اینطور شده است؟ همین آقایان تربیت کرده اند! اینها عذر تراشیدن برای مستضعف است. اینکه چه غذایی به این مستضعف داده اند؟ چه کسی تولید کرده؟ با چه نیتی تولید کرده؟ تمام دریافت های سمعی و بصری، خانواده و ... به مستضعف اجازه نمی دهند از فطرت و عقلش بهره ببرد، اجازه نمی دهند که با خدا مرتبط شود. کوچکترین فضایی ایجاد شود سریع به خدا وصل می شود.

این آیه که بعضی، از اهل جهنم می پرسند چرا به جهنم آمده اید، می گویند ما مستضعف بودیم! این دلیلشان را قبول نمی کنند و می گویند شما می توانستید و نکردید! چگونه تفسیر می شود؟

جواب همین است، عذر تراشیدن. آیا اینها مستضعف بودند و به جهنم رفتند؟ یا می گفتند و نبودند؟ مردم اکثرا مستضعفند، چرا؟ چون هیات سالم وجود ندارد و یا خیلی کم است. مسجد سالم وجود ندارد یا خیلی کم است. فیلم سالم، پدر و مادر خوبی که بتوانند تربیت کنند وجود ندارد، دوست خوب، لباس خوب، تفریح سالم و شادی سالم و ... وجود ندارد. این آدم مستضعف است یا باید بگوییم بی دین است؟ این به خدا ربط دارد یا به باندهای قدرت و ثروت؟!

پس در زمان پیامبر همه باید به مکه یا مدینه می آمدند تا مسلمان می شدند؟ بهانه آوری نیست؟

پیامبر با مردم مشرک درافتاد؟! یا با سران آنها؟ سران مشکل دارند. نه پیامبر ما که همه پیامبران همینطورند. حضرت موسی با فرعون و هامان و قارون کار داشت! آخر هم گفت ملت بنی اسرائیل را تحویل من بدهید! من اینها را نجات می دهم ولی شما نمی گذارید. پول، محبت و فکرشان را گرفته اید! تو خودت را جای خدا و پیامبر به مردم غالب کرده ای!

الان غیر از این است؟ یک عالم شیعه را پیدا کنید که حرف از امام زمان بزند و عمل کند؟! حرف نزدن که هیچ، چرا مخالفت می کنند؟!! فکر کنید، همینجوری امام حسین را کشتند، همینجوری امام سجاد را کشتند، همینجوری تا امام عسگری را کشتند؛ چرا متوجه نمی شوید که شما را از ولایت جدا کردند! دقیقا افرادی که اخباری هستند این تفکرات را القا کردند. اصل حرف اخباریون این است که " حسبنا کتاب الله" چون کتاب خدا زبان ندارد و می شود هر جور که بخواهید تفسیر کنید.

شما یک تفسیر قرآن را نام ببرید که ساده تر از قرآن باشد؟! همه سختر از قرآن است. آن کسی که این کارها را می کند معتقد است مردم همه نفهم هستند و من فقط می فهمم!!! من می فهمم تو از من یاد بگیر. بعد می بینید طرف خودش در الفاظ گم شده است. چه چیزی از این فرد ما یاد بگیریم؟! حتی اگر مستقیم نباشد، حداقل ما را به قرآن و خدا وصل کند؛ نه اینکه ما را جدا کند!

شما قرآن می خوانی و موقع خواندن کم می آوری و سراغ تفسیر می روی؟ یا نخوانده می روی سراغ تفسیر؟! اگر اولی است که خوش به حال شما! ولی اکثرا نخوانده میروند.

این راهها بیراهه است، معرفت را از ما گرفته و نتیجه اش این است که ما از امام جدا شدیم. ما هیچ دغدغه ای در مورد امامان نداریم. این حرفهایی هم که می زنیم یک سری محفوظات ذهنی است متاسفانه! پس باید یک تجدیدنظری بکنیم، من فقط این احساسات و عقاید را تحریک کردم.

اگر یکی از علمای ما در مورد امام زمان حرف بزند ولی کاری را انجام دهد که خلاف روش امام زمان باشد، یا مداحان معروف حرکتی یا حرفی در هیاتشان می زنند که خلاف راه امام حسین است، کدام بدتر است؟ کسی که حرف از امام زمان نمی زند، یا کسی که حرف از امام زمان می زند و خلاف او عمل می کند؟

هر دو بد است، بدتر نداریم. بد و بدتر تفکر مادی است و ما این تفکر را قبول نداریم، یا طرف در مسیر حق است یا باطل. هر دو اینها که گفتید غلط است و به مظلومیت امام منجر می شود. اولی با بی عملی، دومی با بی علمی؛ فرقی ندارد.

مهم این است که طرف علم داشته باشد و عمل هم بکند؛ ما باید دنبال این آدم برویم. اینها هم حداقل هستند؛ اینها فضا ندارند و همیشه متهم و محکوم هستند. چون منافع ندارند و کسی از ایشان دفاع نمی کند، چون نمی توانند هرگز تیپ و گروه تشکیل بدهند(به دلیل اینکه این چیزها را قبول ندارند)، چون پول ندارند تا بتوانند دیگران را بخرند. ولی آنان که درآمدهای آنچنانی دارند، از راه دین، از راه انقلاب از راه همان شعارهای توخالی... ما این دنیا نیامده ایم که گرفتار این جور آدمها شویم! ما آمده ایم تا امام را بشناسیم.

امام هم اگر راه شناخت دارد باید مثل خودش باشد. من باید یقین کنم که به امام رسیدم یا لااقل به امام فکر می کنم. اگر یک سخنرانی، یک مقاله، یک رسانه، یک فیلم و ... نتواند حداقل این فکر را در من ایجاد کند، آن مورد هیچ ربطی به امام ندارد.

ممکن است یک کسی توانایی بیشتری داشته باشد، اما حداقل این است که ذهن مرا به سمت امام ببرد؛ که حتی آب خوردن بدون امام، "اولئک کل انعام بل هم اضل" است.

الان ضد امام رفتار می کنند و هر چیزی که امام داشته باشد، با آن مخالفت می کنند یا شدیدا سرکوب می کنند. چون می دانند اگر اقبال عمومی به سمت امام برود، تمام دکان های دیگر تعطیل می شود. شما تفکرات حضرت آقا را با مراجع مقایسه کنید، چقدر متفاوت است؟ از احمدی نژاد حمایت می کند ولی آنها ریشه اش را زدند، همه اینها را آقا می بینید و رئیس این جریان است.

میتوان با این اوصاف از آقا هم ایراد گرفت، چون جز سران است و مردم را به یک سمتی می برد؟!

آقا به عنوان یک سخنران جزو کدام تیپ از این آدمهاست؟ نه به عنوان رهبر؟ با یک سخنرانی درست، نمی شود مردم را به امام وصل کرد؟! نمی شود پاک زندگی کرد، نه با پول شبهه دار؟! اینکه در همین حد هم اصل باقی مانده، تلاش آقاست. البته آقا تنها نیست، هستند کم و بیش، بالاخره آدمهای گمنام هستند، ولی منظور ما مطرح ها هستند. ببینید کسانی که مدعی هستند، مثل اقا سخنرانی می کنند؟ فکر می کنند؟ زندگی می کنند؟ مثل آقا با مردم رفتار می کنند؟ چندنفرشان دیدار مردمی دارند؟ وقتی از مردم حرف می زنیم چه کسانی به ذهنشان می آید؟

واقعا مردم ما فاسدند؟ شما چند شهر و روستا رفته اید؟ آنها زن و بچه ندارند؟ فقط ما خوبیم؟ نه، همه اینها مردم خوبی هستن، دین دارند و به خدا اعتقاد دارند.همان آدمی که با ولی خدا ارتباط ندارد، همان با مردم هم ارتباط ندارد. خدا، کف زندگی مردم است، نه در آن بالا.

چرا آقا مجتبی تهرانی اینقدر مظلوم بود؟ چون مردمی بود، عرفی بود، کف بازار نماز می خواند، با افراد معمولی حرف می زد. آقا مجتبی از این باب که رسانه خریده شده است می گفت تلویزیون حرام است! آدمی بود که از خمس و زکات مردم استفاده نکرد. در کنار فقه و اصول، فلسفه اش قوی بود، با آن درجه عالی معرفت، پس نباید مطرح شود چون به دیگران می گوید که فکر کنید! این آدم اخلاقی بود، نه تکفیری!

کسی که به ولی خدا وصل است و با مردم یکی است، خیلی با آدم های سطحی فرق می کند.

عمر، یکی از بدعتهایی که ایجاد کرد درست کردن محراب بود؛ محراب یعنی جای ویژه نسبت به نماز خواندن؛ گفت این امام است و باید در یک جای ویژه نماز بخواند. یکی از دستورات امیرالمومنین بعد از حاکم شدن این بود که همه محرابهای مساجد را خراب کردند؛ الان آقایان روحانی دوباره محرابها را زنده کردند؛ که ما برتریم! ادعای پیامبری!

از این فضا باید جدا شویم و به مسیر اصلی برگردیم؛ آن شبیه حق است. اتفاقا در مملکت ما از همه جا مستضعف بیشتر است! چون دین و روایت خرج می شود!

منظور از خواص هم در این مملکت، شخص خاصی مدنظر نیست؛ یک حوزه، یک صدا، یک شورا ، یک منبر ، یک فوتبالیست، یک خواننده .... ،یک نفر نیست، فراوان است! ببنید، مردم زیر دستش اجازه تفکر دارند؟ اجازه هم طرازی با خودش دارند؟ به آنها خدمت می کند یا اربابشان است؟ اگر خدمت می کند، زیردستشان مستضعف نیستند و آنها با استکبار مقابله می کنند. اگر غیر از این باشد، خواص مستکبر هستند. در هر گروه، چه دینی، چه سیاسی و ...

ما باید خیلی چیزها را در ذهنمان تغییر بدهیم. یعنی تغییر داده اند! ما باید به اصلش برگردانیم. ما خیلی برای دیگران منافع فراهم می کنیم، با فروختن دین خودمان! از همه مهمتر با فروختن امام خودمان! چقدر نسبت به امام زمان دغدغه داریم؟ یکی، این دغدغه را از ما گرفته است. ما الان مستضعف هستیم به اندازه خودمان. اینقدر این واقعیت قوی است که کاری از ما بر نمی آید! آب و نانی که الان می خوریم آلوده است آیا می توانیم کاری کنیم؟! یا باید سر به بیابان بگذاریم که این هم اسلامی نیست، یا باید پای کار بایستیم ناچارا، تا چراغ این راه خاموش نشود! ما در حال اضطرار هستیم" امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوء" ، در باطن و فکر هم همین است.

ما به معنای واقعی کلمه مستضعف هستیم.

 

والسلام

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design: