Leader
05 خرداد 1396 ساعت 17:23

زندگینامه امام مهدی عجل الله فرجه الشریف

زندگینامه امام مهدی علیه السلام

 

حضرت مهدى امام دوازدهم از ائمه شيعه اماميه و مهدى موعود و يگانه فرزند امام حسن عسکرى(ع) مىباشد.همه شيعه اماميه بر امامت آن حضرت متفقند و او را زنده و از انظار غايب و حضرتش را نقطه اميد خود و منجى عالم بشريت مىدانند و پيوسته در حوادث سهمگين زندگى بدو پناه مىبرند و منتظر فرج او هستند تا آنگاه که حکمت الهى اقتضاى ظهور و خروج و تصرف ظاهرى آن حضرت را نيز بکند و بنا به وعده خداوند زمين را از عدل و داد و مساوات پر کند و عظمت شريعت را تجديد نمايد و احکام الهى را در ميان مردم جارى سازد

نام آن حضرت همان نام حضرت رسول(ص) است در اخبار شيعه از بردن نام ايشان منع شده است و اکثر علماى شيعه نام ايشان را به تصريح ذکر نمىکنند، گر چه اين روايات شايد مربوط به زمان کودکى و دوران پيش از غيبت ايشان بوده است تا مخالفان که به جد تمام در تعقيب ايشان بودهاند به وجودشان راه نبرند.ولى به هر حال با القابى چون مهدى و حجت و قائم منتظر و خلف صالح و بقية الله و امام زمان و صاحب زمان و ولى عصر و امام عصر و...از آن حضرت ياد مىشود و يا به کنايه او را الحضرة، الناحية المقدسة، الغريم و...مىنامند.

تولد ايشان در شب نيمه شعبان سال 2۵۵ ه.ق. در حدود پانزده يا شانزده روز پس از خلافت المهتدى و در دوران انقلابات و آشوبهاى بزرگ بغداد و جهان اسلام روى داده است.مادرش ام ولد و بانويى رومى بود که نرجس(نرگس)و به قولى مليکه نام داشت و او را نواده قيصر روم گفتهاند و روايات بسيارى در چگونگى ازدواج حضرت امام عسکرى(ع)با اين بانو و همچنين در کيفيت ولادت امام و معجزاتى که از آن حضرت ديده شده است نقل شده است .

به موجب اين روايات آن حضرت از روز ولادت از انظار پنهان نگاه داشته مىشد ولى بعضى از افراد خانواده و خواص صحابه او را زيارت مىکردند و امام اصحاب خود را از غيبت قريب الوقوعشان مطلع ساخته بود.

در شمايل حضرتش گفتهاند که در شکل و خوى شبيه جدش پيغمبر(ص)است.چهرهاش تابناک و برگونه راست خالى سياه دارد.دندانهايش از هم فاصله دارد و بر چهرهاش علامتى ديده مىشود.وقتى ظهور کند در شکل جوانى خوش سيما حدود چهل ساله با قامتى معتدل و پيشانى و موى بلند که بر شانههايش ريخته است و چشمانى درشت و سياه و ابروانى پيوسته و شانهاى عريض جلوه خواهد کرد.

آخرين وقتى که امام دوازدهم در جمع مردم ديده شد هنگام خواندن نماز بر جنازه پدر بزرگوارش(ربيع الاول 2۶0 ه.ق.)بود و غيبت آن حضرت پس از آن آغاز گرديد.

بنا بر اخبار و روايات شيعه آن حضرت را دو غيبت است: صغرى و کبرى که قصرى و طولى نيز مىگويند.غيبت صغرى هفتاد و چهار سال طول کشيد و در اين مدت چهار سفير يا نايب که ايشان را«نواب»يا«ابواب»يا«سفراء»مىخوانند نامهها و توقيعات حضرت را به مردم مىرساندهاند و خود به زيارت ايشان نائل مىشدهاند.اين سفرا يا نواب چهارگانه به ترتيب عبارتند از:

1)ابو عمرو عثمان بن سعيد بن عمرو عمرى اسدى عسکرى

وى از اصحاب امام هادى و امام عسکرى بود و مراسم تغسيل و تکفين و تدفين امام يازدهم را بنا به وصيت آن حضرت انجام داد.او به حکم امام عسکرى پيشکارى حضرت مهدى را بر عهده گرفت و تا زنده بود اين خدمت را ادامه داد.

2)ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد

وى در زمان حضرت عسکرى(ع) دستيار پدر بود و بعد از مرگ وى عهدهدار سفارت امام گرديد.او کتابهايى در فقه تأليف نموده که مطالب آن را از امام يازدهم و امام دوازدهم شنيده و پاکنويس کرده بود. يکى از آنها کتاب الاشربة است.ابو جعفر روز آخر جمادى الاولى 30۴ يا 30۵ در بغداد درگذشت و همانجا مدفون شد.او مدتى حدود پنجاه سال پيشکار و وکيل امام زمان(عج)بود.

3)ابو القاسم حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى

ابو جعفر محمد بن عثمان دو سال پيش از مرگ، مشايخ و اعيان شيعه را جمع کرد و حسين بن روح را که سالها دستيار مورد اعتمادش بود به جانشينى خود معرفى نمود.وى از عقلاى زمان بود.وفاتش در شعبان 32۶ ه.ق. در بغداد اتفاق افتاد و در گورستان نوبختيه مدفون گرديد.

۴)ابو الحسن على بن محمد سمرى

وى بنا به وصيت حسين بن روح و امر امام زمان(عج)به سفارت و نيابت خاصه امام برگزيده شد و مدتى نزديک به دو سال رابط بين امام غايب و شيعيان بود.وفاتش در نيمه شعبان 328يا329 ه.ق. در بغداد اتفاق افتاد و در آنجا به خاک سپرده شد.بعد از وفات او مدت غيبت صغرى و عصر سفارت و نيابت خاصه پايان پذيرفت و دوران غيبت کبرى آغاز گرديد.

آخرين نامه و دستورى که سمرى از امام زمان دريافت نمود به مضمون ذيل نقل شده است:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم.اى على بن محمد سمرى خدا اجر برادران ترا در مصيبت تو بزرگ گرداند.تو بعد از شش روز از دنيا خواهى رفت، پس خود را آماده کن و به احدى براى جانشينى خود وصيت نکن زيرا غيبت تامه آغاز مىشود و ديگر ظهورى نخواهد بود مگر به اذن خداى تعالى و آن بعد از طول زمان و قساوت قلبها و پر شدن زمين از جور خواهد بود.زود باشد که در بين شيعيان کسانى بيايند که ادعاى مشاهده کنند.هر کس مدعى مشاهده من قبل از خروج سفيانى و صيحه آسمانى بشود کذاب و مفترى است.و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلي العظيم.»

بجز اين چهار تن که«سفراء محمودون»و«نواب مرضيون»ناميده مىشوند ظاهرا کسانى ديگر نيز در آن مدت غيبت صغرى به حضور امام رسيدهاند.اما کسانى هم بودهاند که به دروغ ادعاى سفارت و«بابيت»کردهاند و مورد تکذيب و لعن سخت شيعه قرار گرفتهاند از قبيل«شريعى»و«نميرى»و«حسين حلاج»و«شلمغانى»و غير ايشان.

با پايان زندگى على بن محمد سمرى عصر نيابت خاصه به انتها رسيد و دوره نيابت عامه آغاز گرديد.به اين معنى که از سوى امام شرايطى کلى و به طور عام تعيين شد که در هر زمان بر هر کس منطبق شود سخنش سخن امام و اطاعتش واجب و مخالفتش حرام خواهد بود.در اين باره دلايل بسيار نقل شده که از جمله آنهاست:

1)اسحاق بن يعقوب کلينى از علماى شيعه راجع به تکليف شيعيان در غيبت کبرى از امام سئوال کرد و توقيع ذيل در پاسخ او صادر گرديد: «...و أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة أحاديثنا فإنهم حجتي عليکم و أنا حجة اللّه»(در پيش آمدهايى که براى شما رخ مىدهد بايد به راويان اخبار ما(علما)رجوع کنيد.ايشان حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم.)

2)امام حسن عسکرى(ع)در تفسير منسوب به او در ذيل آيه«و منهم أميون لا يعلمون الکتاب»(بقره، 78)درباره علما فرمودهاند: «...أما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا لهواه مطيعا لأمر مولاه فللعوام أن يقلدوه»(هر يک از فقهايى که بر نفس خود مسلط باشد و دين خود را حفظ کند و با هواى نفس خود مخالفت ورزد و امر خدا را اطاعت کند بر همگان واجب است که از او تقليد نمايند.)

3)کلينى و صدوق و طوسى روايتى را که معروف به«مقبوله عمر بن حنظله»است از امام صادق(ع)به مضمون ذيل نقل کردهاند«...هر کدام از شما که حديث ما را روايت کند و در حلال و حرام صاحب نظر باشد و احکام ما را بداند او را به حکومت برگزينيد که من او را بر شما حاکم قرار دادم...»

۴)پيغمبر مىفرمود: «علماء أمتي کأنبياء بني إسرائيل»يعنى همانطور که انبياى بنى اسرائيل حافظ دين موسى بودند و اطاعت آنان بر بنى اسرائيل واجب بود علماى اسلام نيز حافظ دين پيغمبرند و اطاعت از آنان در احکام شرع واجب است.

اعتقاد شيعه اماميه بر غيبت امام دوازدهم و زنده بودن او در طى قرون متمادى و اعتقاد به ظهور او در آينده و در دست گرفتن حکومت و خلافت الهى موجب اعتراضات و شبهات فراوان از جانب مخالفان شيعه اماميه شده است و علماى شيعه ناچار در هر عصرى از اعصار به اين شبهات و اعتراضات پاسخ دادهاند و بايد گفت مقاومت شديد ايشان در برابر حملات شديد دشمنان و رد شبهات و اعتراضات با وجوه منطقى و مستدل موجب شده است که شيعه با ميليونها پيرو و معتقد در جهان از ارکان مهم عالم اسلام شمرده شده و از جهت سياسى و دينى و فرهنگى و علمى از فرق مهم مذهبى عالم محسوب گردد.

در اثبات اصل مسأله امامت و وجوب تعيين و نصب آن از جانب خدا و در اثبات امامت خاصه هر يک از ائمه اثنا عشر و در اثبات وجود مهدى موعود و اينکه اين مهدى از نسل حضرت رسول(ص)و بنا بر اين از اولاد على و فاطمه عليهماالسلام است مطالب و حجج و دلايلى در کتب کلامى شيعه گفته شده است که در اينجا مجال کافى و لازم براى اين مباحث موجود نيست.همين قدر متذکر مىگردد که اين نوع استدلالات کلامى از قبيل استدلال بر نبوت انبيا و نبوت خاصه و نظاير آن است و روش آن نيز از همان قبيل است و برادران اهل سنت خود در احتجاج با اهل اديان ديگر همين اصول و روش را بکار مىبرند و تفاوت در محتويات و مواد است.

پس در اينجا مسأله وجوب امامت و عصمت امام و عدد ائمه و نيز لزوم ظهور مهدى در آخر الزمان«مفروغ عنه»است و اين مسائل و مطالب در جاى خود بحث و حل شده است.

آنچه در اين مقال تذکر آن ضرورى مىنمايد اشاره به اعتراض مخالفان به مسأله غيبت امام دوازدهم و حيات او در پس پرده غيبت در طى قرنهاى دراز و فايدهاى است که بر اين غيبت مترتب است و سعى مىشود که بطور اختصار به اين اعتراضات و پاسخهاى آنها اشاره شود:

1)در اين که امام زمان و مهدى موعود امام دوازدهم و فرزند امام حسن عسکرى(ع)است در ميان شيعه اماميه کوچکترين ترديدى وجود ندارد و اين به جهت اخبار و احاديث فراوانى است که در کتب شيعه هست و به موجب آن عدد امامان دوازده، و امام دوازدهم فرزند امام حسن عسکرى(ع)است و چون امام حسن عسکرى(ع) يک فرزند بيشتر نداشته است اين فرزند، امام دوازدهم خواهند بود.

2)بعضى از مخالفان اعتراض کردهاند که امام حسن عسکرى(ع)فرزندى نداشته است و اين اعتراض مقبول نتواند بود زيرا مخالفان در مقام انکار هستند و ميخواهند يا بر اساس مذهب شيعه و يا بر اساس مهدويت امام دوازدهم خلل آورند.بديهى است که چنين کسانى مغرض هستند و بى طرف نيستند و از اين روى دعوى ايشان صادقانه نيست و مقصود آنها از آن غلبه بر خصم است. اما شيعه اماميه که امامان خود را بهتر از هر کس مىشناسند و نصب امام را بر خداوند واجب مىدانند و اطاعت او را بر خود فرض شرعى عينى مىشمارند نمىتوانند در امرى که براى ايشان از ارکان مهم دين است و ناشناختن آن و عدم معرفت به حال امام را با جاهليت برابر مىدانند سهل انگارى کنند و چگونه مىتوانند در امرى به اين اهميت به جهل و تزوير متمسک شوند؟

پس مسأله امامت امام دوازدهم براى شيعيان در رديف مسأله نماز و روزه و نه فقط مانند يکى از فروع و احکام دين بلکه از اصول مذهب است و در آن نهايت احتياط و سختگيرى را به عمل مىآورند، اما براى مخالفان مسأله«دينى»نيست بلکه مسأله نفى و طرد عقيده طرف مقابل است و در چنين وضعى طبعا سخن آنکه مسأله را از نظر اهميت دينى مىنگرد معتبر است.

3)از اعتراضات مهم مخالفان يکى اين است که امام چرا غيبت کرده است؟

شيعه در پاسخ مىگويند به جهت خوف از مخالفان آن حضرت خود را به اذن خداوند از انظار مخفى داشته است.اگر تاريخ نيمه دوم قرن سوم هجرى را در نظر بياوريم و ببينيم که چگونه مردم از خلافت عباسى سر خورده و نوميد شده بودند و به دنبال افراد صالحترى در ميان خاندان علويان مىگشتند و اگر ظهور صاحب الزنج را در بصره که مدعى علويت بود و ظهور عدهاى از سران قرامطه را که بعضى از ايشان نيز مدعى علويت بودند بنگريم وحشت خاندان عباسى را در مرکز خلافت از علويان و مخصوصا از امامان شيعه که برجستهترين و شايستهترين اولاد امام على(ع)بودند خوب درک مىکنيم و درمىيابيم که چرا خلفاى عباسى حضرت جواد و حضرت هادى و حضرت عسکرى(ع)را زير نظر داشتند و هيچيک از حرکات ايشان از نظر مأموران خلافت پنهان نمىماند.

شرح حال اين امامان پر است از وقايعى مانند ارسال وجوه و هدايا و تحف به عنوان خمس و سهم امام از اکناف عالم اسلامى به ايشان و پر است از نام وکلا و مأموران ايشان در شهرهاى مختلف.

امام حسن عسکرى(ع)در سال 2۶0 ه.ق. در اوايل شورش زنجيان به رهبرى صاحب الزنج وفات يافت و در آن موقعيت خطرناک اگر عمال بنى عباس بويى مىبردند که فرزندى صغير که جانشين آن حضرت است در خانه او زنده است و مرجع شيعيان جهان است حتما او را به دست آورده و مىکشتند.بنابراين مصلحت اسلام و جهانيان چنان اقتضا مىنمود که امام از انظار دشمنان مستور بماند.اين يک دليل تاريخى است اما دلايل معنوى ديگرى نيز هست که در جاى خود مذکور است.

۴)علت غيبت امام در آغاز هر چه باشد علت دوام آن نتواند بود.دليل ادامه اين غيبت چيست؟

پاسخ آن است که علت آغاز غيبت همان علت دوام آن نيز هست و اين علت با شدت بيشترى تا زمان ما ادامه دارد، يعنى مردم جهان آمادگى براى قبول حکومت الهى که عدالت محض را بر طبق احکام الهى در جهان برقرار کند ندارند و ما اين را به وضوح در زمان خود مىبينيم و از روى تجربه تاريخى در قرون گذشته نيز کاملا دريافتهايم و چنانکه علائم و قرائن نشان مىدهد اين عدم آمادگى تا سالهاى سال همچنان ادامه خواهد يافت و غيبت امام(ع)که معلول اين علت است نيز ادامه خواهد داشت.

۵)چگونه يک انسان مىتواند در طى قرنها زنده بماند؟آيا اين خلاف طبيعت و محال نيست؟

پاسخ آن است که البته از نظر طبيعت و طبايع اشيا و حيوان و انسان چنين چيزى غير ممکن مىنمايد.اما ما معتقد به امرى فوق طبيعى هستيم و معتقد به قدرتى هستيم که طبيعت از او و آفريده اوست.اگر جهان همه طبيعت بود خلاف طبيعت خلاف عقل هم بود.اما عقل به چيزى والاتر و برتر از طبيعت معتقد است که مىتواند قوانينى را که خود نهاده است بر هم بزند و قانونى ديگر بيافريند در اين صورت عمر چندين قرن براى يک انسان اگر چه خلاف طبيعت است اما خلاف عقل نيست.زيرا طبيعت اسير و تابع قدرتى است که او را آفريده است.روى سخن در اينجا با منکران خدا و جهان فوق طبيعت نيست، با آنان بايد از آغاز سخن گفت.روى سخن با کسانى است که به خدا و جهان فوق طبيعت معتقدند و ارسال رسل و انبيا را قبول دارند و معجزات را که امورى خارق عادت و خارق طبيعت است مىپذيرند.

۶)فايده وجود امام در اجراى احکام الهى و بسط يد او در استقرار عدالت و دفع ظلم از ظالم است و به همين دليل است که شيعه وجود امام را لازم دانستهاند و امام را معصوم شمردهاند زيرا شخص جايز الخطا ممکن است در اجراى حکم و عدالت به راه خطا برود و مردم در حيرت و ضلالت بيفتند و آن غرضى که از وجود امام مطلوب بود حاصل نشود.حال اگر امام منصوص و منصوب از جانب خدا مبسوط اليد نباشد و علاوه بر آن، غايب و از انظار مردم مستور باشد چه نفعى بر وجود او مترتب است؟در اين صورت ادلهاى که شيعه براى اثبات وجوب نصب امام آوردهاند نيز معنى خود را از دست مىدهد.

پاسخ اين سؤال و اعتراض آن است که در رابطه ميان خدا و بشر امورى بر خداوند واجب است که از راه لطف بايد در حق بندگان انجام دهد و امورى هم بر بندگان لازم و واجب است تا در نتيجه استقرار اين رابطه کار اجتماع نظام پذيرد.مثلا در رابطه فرد با خدا بايد گفت که اگر خداوند فردى را صحيح و سالم و عاقل بيافريند(و اکثر افراد انسان چنين هستند)آن فرد هم بايد قواى جسمانى و عقلانى خود را در راه بهبود وضع خود بکار اندازد.اگر فردى با چشمان سالم و عقل کامل در حال راه رفتن چشمهاى خود را بر هم نهد و در چاه بيفتد به حکم عقل تقصير فقط متوجه خود اوست .به همين جهت است که در انجام تکاليف شرعى يکى از شروط، صحت جسمانى و عقلانى است و خداوند بر کسى که چنين شرايطى را در اختيار او نگذاشته است تکليف نمىکند.

امام لطفى است از خداوند بر اجتماع تا مردم در اثر حسن سياست او در رفاه و آسايش و عدالت زندگى کنند و خداوند چنين لطفى را در حق مردم کرده و چنين امامى را تعيين فرموده است.حال نوبت مردم است که قدر اين لطف را بدانند و از او اطاعت کنند و اگر نکنند و بر عکس، او را تهديد و تخويف کنند تکليف خود را انجام ندادهاند و اين را ديگر به خدا نمىتوان نسبت داد.به همين جهت است که علماى شيعه گفتهاند: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»(وجود امام لطفى است از جانب خدا و تصرف او در حکومت و سياست لطف ديگرى است از خدا و اگر اين لطف حاصل نشود تقصير آن متوجه ماست).

7)اعتراض کردهاند که اگر مسئوليت عدم تصرف امام در امور دينى و دنيوى متوجه خود بشر و افراد آن است چه فرقى ميان غيبت جسمانى و مرگ اوست؟و چرا امام دوازدهم مانند افراد ديگر بطور طبيعى از جهان نرفته است تا اشکال و اعتراض امر غير طبيعى و خارق العاده حيات طولانى پيش بيايد؟در چنين صورتى خداوند در موقع مقتضى و به هنگام آمادگى مردمان مهدى موعود را با آن صفت و سيرت که هست از ميان خاندان علوى برمىگزيند و به او اجازه خروج و ظهور مىدهد.مانند آن که درباره انبيا نيز چنين شده است و خداوند در موارد مقتضى يکى را برگزيده و مبعوث کرده است.

پاسخ اين سؤال آن است که شيعه بنا به قانون لطف وجود امام را لازم مىداند، امامى که معصوم و عادل باشد.و فوت امام لزوما به اين معنى است که خداوند اين لطف را از مردم دريغ داشته است و انسانها را بىسرپرست به حال خود رها کرده است.اين مخالف قواعد عقلى است که در علم کلام مذکور است و مخالف عدل الهى است.پس خداوند آنچه را که بر او لازم بوده است از نصب و تعيين امام معصوم انجام داده است و او را زنده نگاهداشته است تا حجت او بر مردم تمام شود.و مردم در مقام اعتراض نگويند که ما را بدون سرپرست رها کردى و اگر چنين سرپرستى بود ما حتما از او پيروى مىکرديم.

8)ممکن است اعتراض شود که لازم نبود يک امام در طى قرون و اعصار زنده بماند بلکه هر امامى پس از عمر طبيعى(در حال غيبت)جاى خود را به امام معصوم ديگر مىداد و اين وضع تا خروج مهدى موعود ادامه مىداشت.

پاسخ اين اعتراض باز در رفتار مردمان است عدهاى از مردمان در حالى که امامان غايب نبودند و بطور آشکار در ميان ايشان زندگى مىکردند به نفى و انکار امامت ايشان برمىخاستند و به دنبال مدعيان دروغين مىرفتند و فرقههاى نوينى بوجود مىآوردند.تاريخ فرق و مذاهب پر است از اينگونه نفىها و انکارها و ظهور اين گونه مدعيان امامت.اگر در حال ظهور و عدم غيبت چنين بوده است در حال غيبت و استتار چه مىشد؟پس وجود يک امام زنده غايب در حال انتظار بهترين و صالحترين وجوه است.

علائم ظهور حضرت حجت(عج)را محدثين شيعه به تفصيل ذکر نمودهاند بعضى از آن علامات مقارن ظهور و همراه با مهدى آشکار مىشود و بعضى ديگر قبلا اتفاق مىافتد. از جمله آنهاست: خروج سفيانى در شام و قيام يمانى و خروج دجال و دابة الارض و صيحه آسمانى داير به بشارت نزديکى ظهور مهدى، و قيام سيد حسنى به نام محمد بن حسن و کشته شدن او در مکه بين رکن و مقام و به زمين فرو رفتن لشکر سفيانى بين مدينه و مکه و پيدا شدن دست يا صورت و سينهاى در چشمه خورشيد و طلوع خورشيد از مغرب و خسوف و کسوف بىموقع و حساب نشده...که بعض آنها را بايد بر سبيل رمز و کنايه تعبير نمود.

در اخبار شيعه است که مهدى روز شنبه دهم محرم در مکه بين رکن و مقام ظهور مىکند.او تکيه به ديوار کعبه مىدهد و اين آيه را با صدايى که به گوش همه مىرسد تلاوت مىکند: «بقية الله خير لکم إن کنتم مؤمنين»(هود، 8۶)او مردم را به بيعت با خود دعوت مىکند و شيعيان خاص او که 313 نفرند- و 113 نفر ايشان از ايرانند- از آسيا و افريقا فورا خود را به او مىرسانند و با حضرت مهدى(عج)بيعت مىکنند.براى اطلاع بيشتر از چگونگى ظهور امام(عج)و فتوحات ايشان و اتفاقات بعدى بايد به کتب معتبر شيعى مراجعه نمود.

اعتقاد به امام حى قائم و انتظار ظهور او و نيابت فقها از نظر سياسى و روحانى و فرهنگى نتايج مهمى در تاريخ تشيع داشته است و تکيهگاه شيعيان و سبب انسجام و اتحاد جامعه ايشان و زنده ماندن روح انقلاب و مقاومت و قيام در آنان بوده است.اين مسأله موجب گرديده است که هميشه عدهاى در صدد تحصيل علم و وصول به مقام اجتهاد برآيند.مدارس بزرگ شيعه در ايران و عراق و هند و ساير بلاد آسيا و افريقا نه تنها موجب بقا و قوت تشيع بوده بلکه معارف پربار تشيع را آفريده و مشعل دانش و خرد را در تاريکترين ادوار تاريخ روشن نگاه داشته است.

مسأله مهدويت در تاريخ اسلام وقايع سياسى مهمى را بوجود آورده و از صدر اسلام تا زمان حاضر اشخاص بسيارى مدعى مهدويت يا بابيت شدهاند که از جمله آنها غلام احمد قاديانى(123۵ ه.ق.)مؤسس فرقه قاديانى در هند و سيد على محمد باب(مقتول 12۶۶ ه.ق. در تبريز)مؤسس فرقه بابى در ايران و محمد احمد معروف به مهدى سودانى(م 188۵ م/1302 ه.ق.)در افريقا بودهاند.

منابع

وفيات الاعيان، ۴۵1/1

نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار، مؤمن شبلنجى، 1۶1

اعيان الشيعة، ۴۴/2، 88

بحار الانوار جلد سيزدهم

الارشاد، شيخ مفيد

کتاب الغيبة، شيخ طوسى.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design: