بنام او
مرا ببر به سیر جهانی که خلق کردی مگر که نیست عاشقت را دل جهانگردی جهان وسیع و دلم کوچک چه خوش باشد تو هم میان عرش و فرش رفته و برگردی چه قوس دل انگیزیست کمان ابرویت بسان گاهواره ماند مرا درآن بپروردی به قول و غزل کی بوصفت درآیم من جاهل ازین سخن تو گذر کن بحق آنکه جوانمردی جوانی ام همه در سیر حسن تورفت و شوق وصال چرا برابر آتش دل سلسبیلی سردی چه سخت شد ز عشق و کرشمه و لبت سخن گفتن بتاب که خلق ببینند به آسمان رود گردی خدا را ترحمی بحال مریض عشق فرما هلا طبیب خدایی دوا بدوش میگردی
|