|
صفحه 1 از 2 بسم الله
شعر غم انگیز
شاعر نشدم شعر غم انگیز خود آمد به دهانم هی با من دلخسته مگو یا که چنینم که چنانم از بس که سفر کرد ازین دل بجمال تو خیالم کلکم ز تو مملو شد و بر لوح نه غلطید بجانم گویی که سرانگشت قلم بافته با سحر کلامم اما تو زدی شانه به زلفی که دهد راه نشانم تا زلف سخن با سرگیسوی تو آمیخت به اعجاز شعرم صدفی گشت به دل سرّ تو را کرد نهانم من بی خبر از خود شدم و محو تماشای تو گشتم در طور دلم نور تو بر شاخه طوباست عیانم رنجوری و ژولیدگی و گوشه نشینی ست بساطم من نیز چنان حافظ و سعدی و کسان نیست توانم چون پیر خرابات به ورد سحر از تحفه درویش سخن گفت من نیز تهی دستم و عمریست ثناگوست زبانم رفعت طلب از شاه و ز رندان تو مدد خواه که من نیز جز شعر و عبارات و خیالات غم انگیز ندانم
|
نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۹-۰۹ ۰۱:۰۴:۴۰ چه فایده؟!! | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۹-۰۹ ۱۳:۱۵:۱۹ شعر بیخودی بود | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۹-۰۹ ۱۳:۱۷:۱۶ شعر از لحاظ وزنی ایراد دارد: کلکم ز تو مملو شد و بر لوح نه غلطید بجانم شعر از لحاظ معنا گنگ است: هی با من دلخسته مگو یا که چنینم که چنانم (معنای یا در اینجا چیست؟) زبان شعر خیلی قدیمی است. با مخاطب ارتباط بر قرار نمی کند | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۹-۰۹ ۱۴:۵۶:۵۳ akheeey,mamnoon hamin ke adamaee mese shoma vojud daran dele adamo garm mikone. khoda towfighetun bede | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۹-۱۷ ۱۵:۴۰:۳۰ دستتون درد نکنه استاد. | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۲-۱۳ ۱۴:۱۱:۳۹ بابا تو هم با این شعرت . خیال کردی شاعری ؟ | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۴-۰۶ ۲۰:۳۲:۱۱ مزخرف تر امکان نداشت | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۴-۱۹ ۲۰:۰۸:۴۹ خاک بر سرت......... | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۴-۲۵ ۰۱:۴۴:۴۶ مزخرف در حد هويج | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۴-۲۹ ۱۰:۱۴:۱۹ بد نبود، خوب بود تقریبا |
|